ویرگول
ورودثبت نام
Modaresii
Modaresii
Modaresii
Modaresii
خواندن ۳ دقیقه·۲ ماه پیش

عروسی درآتش۲

مریم با شوخی گفت: «جایی برای رفتن نداریم، می‌خوای برگردیم؟ هنوز دیر نشده‌ها!»

محسن سکوت کرد. در مواقعی که محسن سکوت می‌کرد، مریم همیشه می‌فهمید که مشغول فکر کردن است، برای همین چیزی نگفت. در فضای بین آن‌ها فقط سکوت حاکم بود که ناگهان محسن سکوت را شکست و گفت:

«راه دیگه‌ای نیست... من قسم خوردم تو ایران نمونم، پس باید بریم!»

مریم با تعجب پرسید: «کجا؟ کجا بریم؟»

«ایتالیا»، محسن با صدایی آرام گفت.

وقتی محسن گفت ایتالیا، نگران بود مریم موافقت نکند، اما مریم بعد از شنیدن مقصد بلند خندید

محسن پرسید: «چی شده مریم؟ خوبی؟ چرا این‌قدر می‌خندی؟ چیز مسخره‌ای گفتم؟»

مریم خنده‌اش را قطع کرد و گفت: «چقدر پول داری؟»

محسن که تازه فهمیده بود مریم به چی می‌خندد، گفت:

«اون‌قدری تو حسابم هست که ببرمت ایتالیا و یه خونه‌ی خوشگل واسه‌تون بخرم. مریم! باهام میای؟ می‌دونم از اون‌جا خوشت نمیاد، ولی...»

مریم ناگهان حرف محسن را قطع کرد و گفت:

«نگران نباش، هر جا بری میام؛ تو جهنم هم بری، پشتت میام! حالا سریع این بچه رو ازم بگیر، کمرم شکست! به توام آخه می‌گن مرد؟!!!

به ایتالیا رفتند...

دو سال بعد، محسن و مریم دوباره پدر و مادر شدند و صاحب دختری زیبا به نام سمیرا شدند.

سه سال بعد از آن دوباره صاحب فرزند شدند؛ پسری بسیار زیبا با چشمان عسلی، پوست سفید و موهای لخت مشکی که همه را حیرت‌زده کرده بود.

آن‌ها نام چهارمین فرزند خود را امیر گذاشتند

بیست‌وهشت سال گذشت...

تمام بچه‌های محسن و مریم بزرگ شده‌اند:

مائده ۳۷ ساله، علیرضا ۳۵ ساله، سمیرا ۳۱ ساله و کوچک‌ترین فرزندشان امیر، ۲۸ ساله.

بچه‌های محسن و مریم، حالا هرکدام برای خودشان کسی شده‌اند.

مائده بعد از تمام کردن دانشگاهش به سر کار رفت. او علوم سیاسی خواند و اکنون استاد دانشگاه است.

علیرضا به دلیل علاقه‌اش به نقشه‌کشی، در دانشگاه مهندسی معماری خواند و اکنون با سرمایه‌ی پدرش، شرکتی بزرگ با ده‌ها کارگر و کارمند احداث کرده و مدیریت آنجا را بر عهده دارد.

سومین فرزند آن‌ها یعنی سمیرا، دانشگاهش را در ترم‌های آخر رها کرد و ازدواج نمود. ازدواج او بر خلاف نظر پدر و مادرش اما به خواست خودش بود. پس از ازدواج با ساسان، به سوئیس رفت تا در آنجا زندگی کند.

او هفت سال است که به سوئیس رفته و حتی یک‌بار هم به دیدن پدر و مادرش نیامده و محسن و مریم نیز هیچ خبری از او ندارند.

و آخرین فرزندشان، امیر، با اینکه می‌خواست پلیس شود، اما به دلیل مخالفت پدرِ مریم (پدربزرگ امیر) که مدام می‌گفت: «داشتن یک نوه‌ی پلیس را دوست ندارم، می‌خواهم نوه‌ام دکتر باشد»، در دانشگاه پزشکی خواند و حالا یک دکتر است...

یک دکتر جراح قلب، در بزرگ‌ترین و مجهزترین بیمارستان ایتالیا، و یکی از بهترین پزشکان آن کشور است.

اما برویم سراغ محسن و مریم...

آن‌ها بعد از آمدن به ایتالیا، یک خانه‌ی کوچک (البته نه خیلی کوچک) خریدند.

محسن اکنون به عنوان یکی ازتجار بزرگ ایتالیامشغول به کار است،

و مریم هم با کمک محسن، یک رستوران زیبای سنتی–ایرانی تأسیس کرده و بیشتر وقتش را در آنجا می‌گذراند.

طی این سی‌وسه سالی که در ایتالیا زندگی کرده‌اند، آن خانه‌ی کوچک تبدیل به خانه‌ای بسیار بزرگ و باشکوه شده؛ درست مثل خانه‌ی حسین و فاطمه، پدر و مادر محسن.

آن‌ها از نظر مالی وضعیت بسیار خوبی پیدا کردند و زندگی‌شان پر از شادی و آرامش بود؛

تنها دغدغه‌شان دخترشان سمیرا بود که هفت سال است هیچ خبری از او ندارند.

در این میان، فاطمه (مادر محسن) به بیماری قلبی مبتلا شد.

چون عمل قلبش بسیار سخت و خطرناک بود و پزشکان ایران احتمال زنده ماندنش را کم دانستند،

حسین به همراه پسرش مجتبی، دو دخترش سکینه و زهرا و نوه‌اش کوثر به ایتالیا آمدند…

بی‌آنکه بدانند محسن و مریم در ایتالیا زندگی می‌کنند

پدر مادر
۲
۰
Modaresii
Modaresii
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید