ویرگول
ورودثبت نام
Modaresii
Modaresii
Modaresii
Modaresii
خواندن ۳ دقیقه·۲ ماه پیش

عروسی درآتش۳

... فرزندشان امیر، یک دکتر جراح قلب است و در بزرگترین و مجهزترین بیمارستان ایتالیا به عنوان بهترین دکتر مشغول به کار است.

حالا می‌رویم سراغ محسن و مریم، آن‌ها پس از آمدن به ایتالیا، یک خانه‌ی کوچک (البته نه خیلی کوچک) خریدند و محسن اکنون به عنوان یکی از تجار بزرگ ایتالیا مشغول به کار است. مریم نیز به کمک محسن، یک رستوران زیبای سنتی ایرانی تأسیس کرده و بیشتر وقتش را در آنجا می‌گذراند.

طی این سی و سه سال که به ایتالیا آمدند، آن خانه‌ی کوچک تبدیل به خانه‌ای خیلی بزرگ شد، همانند خانه‌ی حسین و فاطمه (پدر و مادر محسن). آن‌ها از نظر مالی وضع بسیار خوبی پیدا کردند و خوشحال و شاد بودند. تنها دغدغه‌ی آن‌ها دخترشان سمیرا بود که هفت سال است از او هیچ خبری ندارند.

فاطمه(مادر محسن)، در طی این سال‌ها به بیماری قلبی دچار شده است. چون عمل قلب او بسیار سخت و خطرناک است و دکترای ایران احتمال می‌دهند که زنده نماند، حسین به همراه پسرش مجتبی و دو دخترش سکینه و زهرا و نوه اش کوثر، بدون اینکه بدانند محسن و مریم در ایتالیا هستند، به ایتالیا سفر کردند...

از روز اقامت حسین (پدر محسن) و همسرش و بچه‌هایش در ایتالیا دو روز گذشته است. طی این مدت، حسین مشغول به اتمام رساندن کارهای بیمارستان بود تا همسرش فاطمه را بستری کند.

حسین به هتل آمد و گفت:فاطمه، تموم شد!

چی تموم شد؟!

کارهای بیمارستان. حالا دیگر باید برویم.

وای! من می‌ترسم حسین!

ترس ندارد که، چیزی نمی‌شود. برویم؟

باشد، برویم.

حالا به من بگو که همسرم کی عمل می‌شود؟

پرستار:هنوز نمی‌دانم. اول باید با دکتر مورد نظرتان صحبت کنید. شما دکتر آشنایی در ایتالیا دارید؟

نه، ما اینجا کسی را نمی‌شناسیم. می‌توانید یک دکتر خوب به ما پیشنهاد کنید که در همین بیمارستان کار کند تا من در مورد شرایط همسرم با او صحبت کنم؟

پرستار:آره، اینجا دکترهای خوب زیاد دارد.

بهترینش را به من معرفی کنین.

پرستار:«بهترین آن‌ها دکتر راد است که او هم...»

«او هم که چی؟ مشکل مالی ندارم، هر چقدر که بخواهد به او می‌دهم.»

پرستار: «نه، مشکل این نیست. راستش را بخواهید آدم‌های زیادی برای درمان پیش او می‌روند. گمان نکنم حالا حالاها بتوانید وقت برای عمل از ایشان بگیرید.»

خوب، حالا این دکتر راد کجاست؟

پرستار:«اتاقش طبقه‌ی بالا، دست راست، یک در قهوه‌ای سوخته که رویش نوشته دکتر ((امیر راد))

ممنون که کمکم کردید.

پرستار:«خواهش می‌کنم، من فقط وظیفه‌ام را انجام دادم.»

امیر راد؟چه جالب! فامیلی‌اش شبیه به من است. فکر کنم ایرانی است!

«ببخشید آقا، اتاق دکتر راد اینجاست؟»

پرستار: «بله، آن طرف است.»

حسین رفت جلو تا در بزند که یکدفعه یک زن فارسی‌زبان جلو آمد و گفت: «بفرمایید.»

با دکتر راد کار دارم.

ایشان اینجا نیستند. طبقه پایین، توی اورژانس هستند. چند تا مریض بدحال آوردند.

ممنون.

حسین رفت طبقه پایین. مستقیم به جلو نگاه کرد؛ یک در سفید که نوار آبی رنگی دورش را گرفته بود و روی آن به دو زبان ایتالیایی و انگلیسی نوشته بود: اورژانس.

حسین جلو رفت. همین که به در اورژانس رسید و خواست در را باز کند، صدای دعوای صندوقدار بیمارستان را با یک زن که پول مداوای پسر خردسالش را نداشت، شنید.

حسین جلو رفت تا ببیند چه شده؛ همه مردم جمع شده بودند. حسین برای چند دقیقه فراموش کرد که برای چه اینجاست. تمام فکرش بچه کوچکی بود که در بغل مادرش می‌گریست و مادری که به خاطر مرخص کردن پسرش در بیمارستان التماس می‌کرد.

فقط به خاطر اینکه پول ندارد، صندوقدار فریاد می‌کشید و می‌گفت: «اگر پول نداری، غلط کردی که بچه‌ات را به بیمارستان آوردی! تا وقتی که پول بیمارستان را ندهی نمی‌توانی مرخصش کنی.»

«حالا شما مرخصش کنید، من تا سه روز دیگر پول بیمارستان را می‌آورم.»

«من نمی‌توانم به حرف‌های تو اعتماد کنم!»

حسین با عصبانیت زیاد به صندوقدار نگاه می‌کرد. می‌خواست جلو برود که یکدفعه متوجه باز شدن درب اورژانس شد.

یک دکتر جوان و زیبا که در کنارش دو پرستار ایستاده بودند، از اورژانس بیرون آمد. کسانی که آنجا بودند متوجه آمدنش نشدند، حتی آن صندوقدار. صندوقدار به حرف‌هایش ادامه داد، دریغ از اینکه بداند او اینجاست...

۱
۰
Modaresii
Modaresii
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید