
محسن و مریم، دو انسان بودند؛ دو نفری که تنها تفاوتشان در خانوادههایشان بود؛ خانوادههایی کاملاً مخالف یکدیگر: یکی مذهبی و دیگری خیر.
هیچکدام از آنها مانند انسانهایی نبودند که صرفاً به دنبال دلشان بروند. محسن تنها هجده سال و مریم هفده سال داشت که بعد از رفتن به ختم یکی از آشنایان، یکدیگر را ملاقات کردند و پس ازمدتی به هم دلبستند.
پدر مریم که موضوع را فهمیده بود، خیلی تلاش کرد دخترش را از ازدواج با پسری که بسیار با او تفاوت داشت، بازدارد؛ اما مریم یکدنده بود و حرف خودش را میزد.
پدر مریم هر کاری که در توان داشت انجام داد تا محسن را پشیمان کند، اما فایدهای نداشت. محسن نیز مانند مریم، به شدت لجباز و یکدنده بود.
شب خواستگاری، پدر مریم شروط فراوانی گذاشت و محسن، برخلاف نظر پدر و مادرش، همه آنها را پذیرفت.
آخرین شرط پدر مریم این بود که آنها به ایتالیا بیایند و آنجا در کنار آنها زندگی کنند. اما ناگهان مادر محسن که به شدت با شروط پدر مریم مخالف و ناراحت بود، از جایش برخاست و به سمت در رفت. مریم در همان زمان به پدرش گفت: «من میخواهم در ایران زندگی کنم. من به ایتالیا نمیآیم، حتی اگر محسن هم قبول کند بیاید، من نمیآیم.»
محسن که مادرش را آرام کرده بود، نگاه خونسردانهای به پدر مریم انداخت و گفت: «گمان نکنم چیز دیگری برای گفتن مانده باشد.»
عموی مریم که فردی مهربان و باگذشت بود، به یکباره دست زد و گفت:«مبارک باشد! دعا میکنم به پای هم پیر شوید.»
باورم نمیشد! بعد از کلی زحمت، بالاخره محسن و مریم با هم ازدواج کردند. آنها به خوبی و خوشی کنار پدر و مادر محسن زندگی میکردند.
پنج سال گذشت...
خانوادهی محسن که بسیار مذهبی بودند، بعد از کلی اصرار محسن، بالاخره موافقت کردند که در جشنی که توسط پدر مریم برپا شده بود شرکت کنند. پدر و مادر مریم و دو خواهر و برادرش به تازگی از ایتالیا برگشته بودند.
برعکس خانوادهی محسن، خانوادهی مریم اصلاً مذهبی نبودند؛ و ازدواج این دو فقط به این دلیل شکل گرفته بود که مریم، برخلاف پدر و مادرش، بیشتر از پول به دینش اهمیت میداد، همانند محسن.
چند روز گذشت. آنها در آن جشن شرکت کردند، ولی وقتی وارد شدند، صحنهی عجیبی دیدند؛ صحنهای که مخالف اعتقادات آنها بود: زنان و مردان شراب میخوردند و میرقصیدند. پدر و مادر محسن و حتی خود او و مریم، بعد از دیدن این صحنه به خانهشان برگشتند. مادر محسن عصبانی بود و منتظر بود مریم به اتاقش برود تا حساب محسن را برسد. مریم که از رفتار پدرش بسیار شرمنده شده بود، بدون اینکه به کسی چیزی بگوید، به خانه پدرش رفت. شروع کرد به دعوا کردن پدرش به او گفت که باید از محسن طلاق بگیرد، وگرنه رفتارش همچنان ادامه خواهد داشت.
مریم ناراحت و گریان به طرف خانهی خودش رفت؛ اما همین که به جلوی در رسید،دید که محسن جلوی در منتظر اوست. اما عجیبتر این بود که او پسر دوسالهاش را در بغل گرفته و دختر چهارسالهاش را در دستش دارد و کنار دو چمدان ایستاده است.
جلوتر رفت. وقتی به محسن رسید، پرسید چه شده است. محسن چیزی نگفت و مریم تنها بغض را در چهرهی محسن احساس کرد. او تا به حال گریهی مردی بیست و سه ساله را ندیده بود؛ اصلاً نمیدانست که محسن هم گریه میکند یا نه، چون در این پنج سال زندگی مشترک، تنها او بوده که مریم را آرام میکرد و با صدای آرامشبخش خود، به او امیدی برای ادامهی زندگی میداد.
مریم محسن را بعد از خدا تنها پشتیبان خود میدانست؛ با ناراحتی او ناراحت و با خوشحالیاش خوشحال میشد. برایش گریهی محسن عجیب بود. نمیدانست در این یک ساعتی که نبوده چه اتفاقاتی افتاده است. کنجکاو بود،اما چیزی نپرسید.فقط پسرش را از بغل محسن گرفت و در آغوش کشید.
بدون هیچ خداحافظی از اعضای آن خانواده، میخواستند راهشان را ادامه دهند که ناگهان پدر محسن، محسن را صدا زد. آنها ایستادند. حسین خیلی سعی کرد آنها را از رفتن منصرف کند، اما محسن تصمیمش را عوض نمیکرد.
چمدان را زمین گذاشت و دست دخترش مائده را رها کرد و ناگهان خم شد و دست پدر مهربانش را که حامی تمام زندگیاش بود، بوسید. پدرش که مطمئن شد او تصمیمش را گرفته، پسرش را بغل کرد، پیشانی عروسش را بوسید و برای آخرین بار نوههای دلبندش را در آغوش کشید.
محسن و مریم هر دو خداحافظی کردند.
دل کندن از خانه پدر و مادرش سخت بود؛ خانهای که همه خاطرات کودکیاش در آن شکل گرفته بود.
«حالا کجا برویم؟؟»
مریم با شوخی گفت: «جایی برای رفتن نداریم. میخواهی برگردیم؟ هنوز دیر نشدهها!»...