ویرگول
ورودثبت نام
ترانه سراج
ترانه سراج
ترانه سراج
ترانه سراج
خواندن ۳ دقیقه·۲ ماه پیش

"لندیور"

#دنده_عقب_با_اتو_ابزار

پدر من در کشتارگاه و کارخانه های محصولات و فرآورده های پروتئینی ،گوشت و مرغ کار می کرد و مسئول بررسی سلامت گوساله ها ، گوسفند و مرغ بود .به خاطر این که اکثر کارخانه ها،اطراف تهران بودن ،ماشین های لندروور و وانت رو به صورت هفتگی در اختیار داشت .توی حیاط خانه ما معمولا سه یا چهارتا ماشین پارک بود .یکی پیکان سفید خود بابام ،دو تا لندروور و یک وانت .ما هم که بچه بودیم و عشق بازی عقب لندروور رو داشتیم و بابا که می اومد خونه التماس پشت التماس می کردیم که توروخدا بریم توی ماشین بازی کنیم ،البته که ما بهش لندیور می گفتیم و اون زمان که کسی شاسی بلند سوار نمی شد حاجی تون، اسباب بازیش بود.ولی بابا به سختی وشاید سالی یک بار اجازه می داد ،ما توی ماشین اداره بازی کنیم .این ها رو گفتم که فقط فخر فروشی کنم که درسته نداره ولی دل بچه گیمون به همون خوش بود .یک بار که می خواستیم مسافرت بریم شمال ، البته که بابا ماشین اداره رو دست نمی زد و با پیکانمون می رفتیم ولی خاطره لندیور برام همیشه زنده و روشنه و دلم می خواست با اون بریم .خلاصه ما خودمون چهارتا بچه قدو نیم قد بودیم و دیگه از اون دورانی که بابا منو کنار خودش دم در راننده می نشوند تا فامیل ها رو هم سوار ماشین کنه ،گذشته بودم و درشت تر شده بودم و به سن چهارده سال رسیده بودم ،خدارو شکر که گذشت چه ستمی بود . بله داشتم می گفتم ؛شاید باورتون نشه ولی من و خواهرام و مامان و بابا همراه دوتا پسر عمو هام که یکی همسن من بود، یکی دو سال کوچکتر و دختر عموم که ده سال از ما بزرگتر وخلاف و شر ما بود ،سوار بر پیکان رفتیم شمال.الان خیلی عجیبه ولی اون زمان ،عادی بود.فکر کنید من و پسرعموهام با دختر عموم و یه خواهرم همگی نصف صندلی عقب پیکان ،به راحتی و دوتا یکی روی پای هم نشسته بودیم .کاش فقط همین بود نصف دیگه صندلی رو بقچه رختخواب اشغال کرده بود .نمی دونم چه جوری جا شده بودیم و چه جوری رفتیم و برگشتیم با اون وضعیت .ما به شمال رسیدیم در حالی که ده بار به هم گفته بودیم یه کم جا به جا شو.و یک جایی رو اجاره کردیم .ما که شوق دریا داشتیم رفتیم سمت ساحل و توی یه کافه نشستیم ،دختر عموی عزیز من،سیگارشو درآورد و مشغول کشیدن شد که یهو بابام با ماشین سر رسید و دخترعموم از دور که بابامو دید ،گفت: وای عمو و سیگارو پرت کرد روی شن ها، اونجا بود که من و دوتا داداشاش از خنده ریسه رفته بودیم .سیگار کشیدن دختر عموم خلافی بود که همه می دونستن ولی به روی خودشون نمی آوردن.بابا اومده بود دنبالمون که بریم شام بخوریم و تو ماشین هم کلی از بوی سیگار مردم انتقاد کرد و نصیحت غیر مستقیم که اصلا تابلو نبود انجام داد. وقتی هم که می خواستیم به تهران برگردیم ،باران شدیدی شروع شده بود که بابا رفت تا ماشین رو روشن کنه ،متاسفانه پیکان نازنینش روشن نشدو تعمیرکار زیر بارون مشغول درست کردن ماشین بود .ما هم از پنجره در حال تماشای این صحنه ،بالاخره بعد از چند ساعت ماشین درست شد و ما حرکت کردیم .توی راه هر یک ساعت یک بار ماشین خاموش می شد و ما مجبور به توقف می شدیم .تا این که یه راننده کامیون بعد از بررسی ،به بابام گفت هر یک ساعت یک بار با آچار به یه جای پیکان ضربه بزنه که الان یادم نمیاد کجای ماشین بیچاره بود .تا این که در نهایت یه تعمیرکار کاربلد مشکل اصلی رو پیدا کرد و ما رو نجات داد و به سلامت به خانه رسیدیم .دختر عموم هم هنوز سیگار می کشه ،بارها ترک کرده و بارها دوباره شروع کرده .نمی دونم چرا آموزنده نشد آخرش ولی هنوز بعد از سال ها ، این خاطره خنده روی لب هام میاره.

#دنده_عقب_با_اتو_ابزار

#دنده_عقب_با_اتوابزار

اتو ابزارماشیندنده عقب با اتو ابزار
۱
۰
ترانه سراج
ترانه سراج
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید