به دوستم پیام دادم
بهم زنگ زد
نمی دونستم چی بگم
بهش گفتم دفعه قبلی که درست و حسابی باهاش صحبت نکردم یه دلیلی داشته
قبول کرد و گفت خودم می خواستم بهت زنگ بزنم اما گفتم حتما یه دلیلی داشته
پانسیون بود
گفت شب زنگ میزنه
رسمی حرف می زد
خبری از صمیمیت ماه های قبل نبود
اون فک کنم منظم درس میخونه
احساس می کنم می شم یه موجود اضافی
درسا رو که به سختی می خونم و حتی نمی دونم پاس می شم یا نه
احساس می کنم دیگه به درد نمی خورم که بخواد به دوستیمون ادامه بده
پاگیرش می کنم
در مقابل اون فک کنم خیلی به درد نخور باشم
علاوه بر اون با این افسردگی که می دونم حالا حالا ها باهامه و هرچند وقتی عود میکنه دیگه واقعا انسان سالمی نیستم
احساسات و افکارم مث دریان گاهی وقتا اروم گاهی وقتا طوفانی
به درد نخور محض شدم
از یه طرف نمی دونم کنکور و اینده لعنتی چی میشه
می دونم که وقتی کنار اون دوست قرار بگیرم احتمالا خودقضاوتی هام بیشتر میشه
اما تو این دوران افسردگی لعنتی خاطراتم با همون رفیق بود که باعث می شد گاهی وقتا لبخند بزنم
شاید اگه اون پی گیرم می شد اوضاع زودتر بهتر می شد
اما اگه خودمم جای اون بودم و اینحوری جوابمو می داد دلسرد می شدم
دوست دارم گریه کنم اما چشمام درد می گیره و می سوزه پس فعلا دست نگه می دارم
ولی با همه اینا
باید بگم که هیچ کس نتونست بهم کمک کنه
نه اینکه نخوان بهم کمک کنن
نتونستن اصلا نفهمیدن من چمه که بخوان کمک کنن
اما در عوض تلاش هایی که واسه کمک کردن می کردن هر کدوم مثل تلخی درد ضربه کمربند به ناچار نوش روح می شد
اما شاید همین زخما و دردا باعث شد اوضاع بهتر بشه
همین سیلی ها و رنج ها مثل دردِ چاقویِ داغ رو زخم باز، کمک کرد
نجات دهنده خداست که در ما دمیده...
