حتی فکرش رو هم نمی کردم که کلماتی که از دهن مهم ترین اشخاص زندگیم جاری میشه منو به سمت مرگ سوق بده
درست لحظه ای که فکر می کنی شاید بشه درستش کنی
شاید بتونی کنار بیای و زندگی رو با تمام بی مهری و عدم درکش برای خودت زیباش کنی
اوار واژه ها روی روحت می ریزه
مث اینکه سنگ ها و اجرها از بالای ساختمان پرت بشن روی سرت و تو با چشمای باز سقوطشونو نگاه کنی
این سکانس توی سرم خاکستریه
نمی دونم از کِی، اما این اتفاق برام افتاده
بی حِس شدم، طرد شدن حتی از طرف کسایی که برام مهمن، برام مهم نیست
اما به خاطر این عدم امید و طرد شدن یک روز کامل از رخت خوابی که توی تاریک ترین نقطه اتاق پهن شده بیرون نمیام
بیرون نمیام و به این فکر می کنم که تمومش کنم
تموم راه حل های ممکن رو واسه تموم کردن سرچ میکنم
اما اگه تموم نشه چی
بعدش حتی از اینم سخت تر میشه
به این فکر می کنم که اونا سر شکسته می شن
بیشتر از همه، از پیدا شدنم غرق خون در تشک می ترسم
اگه سکته کنن چی
زمزمه ها در مورد من تو مراسم ختم چی سرِ اونا میاره
همکارای مامان پشت سرش چی پچ پچ می کنن
فامیل و داییا چی پچ پچ می کنن
کاش ، ای کاش کسی بود نجاتم بده
با تمامِ من می جنگید تا منو نجات بده
از وجودم بدم میاد
پادکست گوش میکنم
کتاب گوش می کنم
سعی می کنم کتاب بخونم
تا خودم خودمو نجات بدم
اما سخته، زمان برِ
و من تنهام
باید تنهایی خودمو نجات بدم
کاش خدا بیشتر خودشو نشون بده
دلم می خواد معجزه بشه
دلم می خواد امید داشته باشم به رخ دادنِ اون معجزه
خدایا گیر افتادم
منو در بیار
توی ویرگول می نویسم و هر لحظه مث یه معتاد توی ویرگول چرخ می خورم
معتاد بودن که شاخ و دم نداره
به امید ترک اعتیادهام

حا