
من سالها در کارخانه کار کردهام؛ جایی که صدای دستگاهها بلندتر از حرف آدمهاست.
سالها با دستگاههایی سر و کار داشتم که اگر به موقع رسیدگی نمیشدند، یک روز ناگهان متوقف میشدند. بعدها فهمیدم انسانها هم همینطور هستند.
من یاد گرفتم انسانها هم نیاز به نگهداری دارند؛ نیاز به توجه، شنیده شدن و گاهی یک جمله ساده که به آنها یادآوری کند هنوز ارزشمند هستند.
یک دستگاه وقتی خراب میشود ، معمولاً قبل از توقف کامل نشانههایی میدهد؛ صدایی غیرعادی، لرزشی کوچک، افزایش دما یا کاهش عملکرد. اما ما آدمها گاهی نشانههای خستگی و فرسودگی یکدیگر را نمیبینیم.
منتظر میمانیم تا یک نفر کاملاً خاموش شود، تا تازه بپرسیم: «چه اتفاقی برایت افتاده؟»
در کارخانه یاد گرفتم پیشگیری همیشه بهتر از تعمیر است. برای یک چرخ دنده، روغنکاری به موقع، تنظیم درست و بازدید دورهای میتواند از یک توقف بزرگ جلوگیری کند.
در زندگی هم شاید یک تماس کوتاه ، یک گفتوگوی صادقانه، یک تشکر ساده یا کمی مهربانی بتواند جلوی فروپاشی یک انسان را بگیرد.
ما برای دستگاهها برنامه نگهداری مینویسیم؛ ساعت کارکردشان را ثبت میکنیم ، خرابیها را تحلیل میکنیم و برای جلوگیری از توقفشان تلاش میکنیم.
اما چند نفر از ما برای آدمهای مهم زندگیمان چنین برنامهای داریم؟
شاید بزرگترین چیزی که سالها کار در صنعت به من یاد داد این بود که ارزشمندترین تجهیزات یک کارخانه، دستگاهها نیستند؛ آدمهایی هستند که کنار آن دستگاهها کار میکنند.
دستگاهها را میتوان تعمیر کرد، قطعه را میتوان تعویض کرد و سیستم را دوباره راهاندازی کرد.
اما بعضی دلها وقتی برای مدت طولانی نادیده گرفته شوند ، بازگرداندنشان به شرایط اول خیلی سختتر است.
شاید انسانها هم مثل ماشینها نیاز به یک سیستم نگهداری دارند؛ با این تفاوت که قطعه یدکی برای قلب و روح آدمها وجود ندارد.