
امروز در همان حال که اشک همچون باران این روزها روی استخوان های گونه ام روانه بود از خانه بیرون زدم. برای مدتی همانجا جلوی در ایستادم، داشتم به این فکر میکردم که کجا میتوانم بروم؟ کجا را دارم؟ کدام نقطه از این شهر میتواند من و رنجم را ساعاتی پناه بدهد و خسته نشود؟ میتوانستم به هر بیغوله، انسان، و یا هر جسمی که آزردن را بلد نباشد قانع باشم. سرم را به هر سو که چرخاندم چیزی ندیدم، به جز سگی که با دهان باز به چشم هایم نگاه میکرد و منتظر بود تا راه بیوفتیم. وقتی فهمیدم میخواهد با من بیاید، احساس کردم که مسئولیتم سنگین تر شد. حالا باید حساب شده تر، بی هدف راه میوفتادم تا حداقل به آن سگ بیچاره خوش بگذرد. آهی کشیدم و شانه هایم بیش از پیش آویزان شد، گفتم: "بیا بریم، بیا."
از سر کوچه که میپیچیدم صورتم را پاک کردم و با چشمانی بسته آرزو کردم با هیچ بنی بشری روبهرو نشوم، و در کمال تعجب همانطور شد. پاهایم را روی زمین میکشیدم تا شاید صدای کفش هایم که به آسفالت کشیده میشوند بتواند صداهای سرم را محو تر کند. به سگی که جلوتر از من راه میرفت نگاه میکردم، با خودم میگفتم: "اگر جای او بودم خوشحال تر میشدم؟" ، "او واقعا خوشحال است؟" اما بعد یادم آمد که روز هایی پیش میآید این سگ بدون اینکه خبر داشته باشم از خانه بیرون میرود و بعد چند ساعت برمیگردد، و این کار برای من آشنا بود. چرا که خودم هم در این لحظه داشتم این کار را میکردم. به این فکر کردم که "یعنی آن هم وقتی حالش را در خانه میگیرند دور میشود تا دنبال پناهی باشد؟". خندیدم. به مقایسهای که در سرم شکل گرفته بود. به خودم، به حالم. و بعد دوباره صورتم جمع شد و گریه مزاحم چشمانم شد. مثل همیشه به همه چیز در راه نگاه میکردم، به تنهی خمیده درخت سر خیابان، به لکه های بنزین که سالهاست مهمان آسفالت اند، به دوچرخهی آن پیرمرد عبوس که به در چوبیشان تکیه داده بود، اما ناگهان در میان همهی این جلوه های روزمره، یک چیز تازه دیدم. یک قاصدک دیدم. دیدن قاصدک در اینجا دور از ذهن بود. در این حوالی قاصدک چندان نمیروید. ایستادم. سگ هم ایستاد و با دهانش که همچنان باز بود نگاه پرسشگرانه اش را به من دوخت. رفتم و روبهروی قاصدک چمبره زدم، دو دل بودم، باید میچیدم؟ یعنی حیف نیست؟ اما در ثانیه ای علیرغم بخشندگی ظاهری ام آن را از آغوش زمین کندم و با دو دستم گرفتمش. با کف دستم بینی ام را به بالا کشیدم و بعد اشک های خشک شده زیر چشمانم را که اکنون جایشان میخارید را هم محکم پاک کردم. بعد از نفس عمیقی که کشیدم، چشمانم را بستم و آرزویی کردم، همان آرزوی همیشگی، و قاصدک را فوت کردم. لبخندی به پهنای صورتم زدم و از جایم بلند شدم، به سگ نگاه کردم، هنوز منتظرم بود، نرفته بود، دوباره لبخند زدم. دوباره راه افتادم. به محض اینکه پاهایم شروع به حرکت کردند، ذهنم هم مجدداً شروع به کار کرد. در یک آن به این فکر کردم که من الان چکار کردم؟ مگر همین چند لحظه پیش از دیدن قاصدک کائنات را برای مردن حقیرانه التماس نمیکردم؟ در کنار آرزوی مرگ، این آرزو و فوت کردنش برای چه بود؟ عجب تناقضی. خندیدم. این تضاد میان نیستی و شکوفایی، همان جایی است که انسان بودن را تا مغز استخوان حس میکنم.
شاید همین است که انسان را انسان میکند. همین تناقض میان خواستن پایان و جستن روزنهای، هرچند کوچک. همین که در اوج ناامیدی، غریزهی ناپیدایی ما را به سوی شکوفایی یک آرزوی دیگر سوق میدهد، آرزویی برای ادامهی همین زندگی پر از رنج، یا شاید فقط برای یک لبخند دوباره.
امروز از نو پی بردم که انسان بودن عجیب، عجیب است. عجیب، مضحک، و بیهنجار. عجیب است که چگونه میتوانیم همزمان، مرگ را در آغوش بکشیم و در عین حال، سهم خود را از لطافت یک قاصدک رها شده در باد طلب کنیم. مضحک است که چطور در کشاکش درد دنبال توجیهی برای بودن میگردیم، حتی اگر آن توجیه فوت کردن سادهی یک گل پرپر شونده باشد. و بیهنجار است که چگونه در دنیایی که منطق بقا حکمفرماست لحظاتی از عشقِ ناگزیر به هستی را تجربه میکنیم. حتی وقتی که تمام وجودمان فریاد نیستی سر میدهد.
این قاصدک، شاید نه پاسخی به گریه های من بود، و نه شروعی برای امیدی نو. شاید فقط یک یادآوری بود. یادآوری اینکه حتی در تاریکترین لحظات، بخشی از وجود ما ناخودآگاه به سمت نور میچرخد، به سمت شکوفایی، به سمت یک آرزوی کوچک و قدیمی. و همین چرخش، همین تناقض زیبا و دردناک، جوهر انسانیت ماست. همان چیزی که ما را در کنار تمام غم و اندوه هایمان، موجوداتی حیرت انگیز و گاه مضحک میسازد. و شاید همین حیرت انگیز بودن، همین توانایی زیستن در میان این همه تناقض، تنها دستاویزی باشد برای ادامهی راه. همراه با سگی که هنوز منتظر است، با لبخندی که هنوز بر لب صورتمان نشسته، و با آرزویی که در دل باد رها کردهایم.