یارا·۱ روز پیش( نِـ ) میگذرد.داشتم نگاهش میکردم. نه از روی ترحم که از روی کنجاوی سردی که آدم به یک جسد در حال متلاشی شدن دارد. انگار که تکه های وجودش را با چاقوی کند…
یارا·۱۲ روز پیشزخم هایی به شکلِ توسلام بابا،نمیدانم این نامه را چطور شروع کنم، این اولین باری است که نامه ای برایت می نویسم.باید با خشمم شروع کنم؟ یا با اندو…
یارا·۲۵ روز پیشعاجزم از فراموش کردنشانولی من پشت همه اون قیافهها یه آینده دیدم، یه زندگی. چشم هاشون سرشار از زندگی بود. زندگی هایی که حالا مجبور شدن ناتمام بمونن. مجبور شد…
یارا·۱ ماه پیشزنده بود؟زنده بود؟یا فقط مانده بود، مثل شمعی که هنوز شعله دارد ولی دیگر هیچ گرمایی نمیتاباند؟شاید اشتباه کرده بودند، آنهایی که نفس کشیدن را مساوی…