
«زندگی حاصل تخیله
تو کارگاه من که پر تنه
و خواستم از لحظه های زندگیم مجسمه بسازم
بعد عبور از اتاق های سحر
خونه ام رو کشیدم سمت کارگاه شعرم
یه کوه خمیر رو پینه می زدم
و گوشه های اضافه اش رو کارد و میله می زدم
نقش تو ذهنم بود باید در بیارم از توش
تجسمت تو لباس عروسی قشنگ بود
تو دوست نداری تن مجسمه می کنم تور
رقصیدیم با اندوه
رقصیدیم با هم نور
زیبا ترین دختر دنیا تو بغلم بود
تا
صدا اومد از تو کارگاه
تیکه ها وا شد و ریخت
مجسمه لق شد
کلی دست و پا شد وریخت»
-مجسمه/سورنا
دربارهی دربارهی این روزها بگویم؟.کمی درد دارم؛هم جسمی هم روحی..به چیزی فکر نکن خواننده!این دردها طبیعی ست..نمیدانم ولی هربار که نفس عمیقی میکشم،همزمان با درد تیز و تیرکشنده قفسه ی سینه سمت چپم،قلبم هم درد میگیرد..شاید آن درد تیز هم از «قلبم» بیاید و پشت بندش «قلبم »هم درد بگیرد..عجیب شد؟قلب اول همون حفرهی توخالی عضلانی هست و قلب دوم منظورم همان بخشی از ادمهاست که کار احمقانه انجام میدهد..همان که برای بدترین آدم زندگی اش تنگ میشود..همان که میشکند..همان که این شبها باعث ریزش قطرههایی از چشمانم میشود ..
این روزها فقط یک اهنگ گوش میدم..کاش اینجا این قابلیت اهنگ گذاشتن بود..آن وقت فکر میکنم تمام تصورات از خودم را میتوانستم عوض کنم؛به قول دوستی،(من خواننده گوش نمیدم،اهنگ گوش میدم)..واقعا هم همین هست؛برای ورژن و خواننده مهم نیست؛بیشتر این مهم هست که با اهنگ ارتباط بگیرم..حتی خواننده مورد علاقهی مشخصی هم ندارم..
این روزها کاش در قلبم بمیری..در هردو قلبم..واقعا نمیخواهم هر روز و هر ثانیه به تو فکر کنم!مگر زور هست؟..الان این همان کارماییست که من باید پس دهم؟..خداوندا !برای من خودت کافی هستی ؛دیگر فکر یک آدم قدیمی چه بود که قلب هایم قرار دادی..دورت بگردم این رسمش نبود..وضعم واقعا خنده دار هست..وقتی فکرم به او میرسد،تند تند و سریع سرم را به چپ و راست تکان میدهم تا برود بیرون..هی میگویم این دیگر آخرین روز فکر به توست اما تمام نمیشود..دارم راجع به تو با همه حرف میزنم؛انگار امید دارم با این حرفها ، خودت هم میرسی..خسته شدم از فکر و خیالت.
روزها،عصر ها ترکیب قهوه و بیسکویت جدیدی که فوق العاده است ولی اسمش را نمیدانم را امتحان میکنم..البته چون با قهوه و نسکافه سر درد میگیرم،آن را با ترکیب شیر و یخ مخلوط میکنم..قهوه را از سال کنکورم شروع کردم؛البته آن موقع یک بسته علیکافه را بدون شکر به شکل نوشیدنی داغ میخوردم..خیلی سنگین بود و اتاق را بویی شبیه به سیگار و قهوه میگرفت..یکبار خاله آن زمان وارد اتاقم شد و گفت:«سیگار کشیدی؟»..
این روزها سعی میکنم از فرصت بیکار بودنم استفاده کنم و کتابهای نخوانده را تمام کنم..اما انگار کافی بود این تصمیم را بگیرم که از طرف یه دوست کلی کتاب برای خواهرم فرستاده بشه و من بیخیال کتاب های نخوانده ی خودم شوم و به سمت کتاب های جدید حمله کنم..البته هنوز هم بعد دو ماه که از عملم میگذرد،باز هم نگاه طولانی مدت به کتا ،اذیتم میکند؛اذیت از دو جنبه..یکی سوزش چشمهایم و دومی هم اینکه نمیتوانم مثل آدم مطالعه کنم..اما خب می ارزید..بگذریم..کتاب«دختری در قطار» نوشته ی «پائولا هاوکینز»..یه کتاب تقریبا معمایی که بنظرم تصویرسازی فوق العاده ای داشت..۳۰،۴۰ صفحه از کتاب خونده بودم که با یه سرچ متوجه شدم فیلمش هم هست..و بنظرم لذتی بالاتر از این نیست که هم فیلمِ کتابت موجود باشد..و باید ابتدا کتاب را بخوانی و بعد فیلمش را ببینی؛چون هم میتونی تصویرسازی های ذهنت را با تصویر واقعی مقایسه کنی و هم میتواند حس شخصیت داستان را در طول فیلم ،بدون آن که حرفی بزند متوجه بشوی چون کلمه به کلمه آن را خواندی..
.
.
-پانیذ.پ
“یاعلی