در سرم حادثههایی حکمرانی میکند
بار آن را قلب بیچاره تحمل میکند
اتفاقی شبیه احساس عشقی نسبت به او
کمترین چیزی که دهان آن را تعریف میکند
انتخاب بین کسی که دوستت دارد یا تنهایی
تصمیمی که همچنان شک در دلم طی میکند
گیر کردن بین آن نامرد های روزگار
دلیلی خوش برای آن که شب این چشم گریه میکند
درک آن حقیقت زندگی و این دنیا
داستانی است که شب ها نفسم تنگ میکند
بین این همه و ان همه که رخ داد در سال
چیزهای باقی مانده در دلم خاطره بازی میکند
اگر از من بپرسی که آن خاطره چیست؟
گویمت برای دردسر، سرت درد میکند ؟
.
.
پی نوشت:وقتی نوشته های سه سال پیشم و خوندم حقیقتا خیلی دلم گرفت که از نوشتن دور شدم و خیلی هم تعجب کردم که آیا این ها را من نوشتم؟
پی نوشت۲:همین باعث شد این شعر و همین الان بنویسم..خوب یا بدش را ببخشید ..
.
.
-پانیذ.پ
“یاعلی