وقتایی که حوصله داشته باشم ادبی مینویسم نه محاوره ای..اما این روزها خودمونی تر از اونم که بخوام شخصیت ادبیم و به نمایش بذارم..
اون روزها خیلی شد که پناه اوردم به ویرگول..اخ اگر از اون روزها بهت بگم حتی اگر سنگ هم باشی پا به پای من گریه میکنی..میدونم میدونم خیلی ها از من بدتر بودند ولی اول تجربه های شاد و غمگین من یکجا جمع شده بودن..اما ویرگول..ویرگولی هم نبود..یه دفتر برداشتم و پرش کردم و با قطره های اشکم تزیین..کاش میتونستم از اون روزها برایت بنویسم و توضیح بدم اما نه وقت تو نه من،نه حوصله ی تو و نه من،هیچ کدام گنجایش نداره..
اما در این حد بگم
اون روزها دوتا ترس داشتم ،بمیرم برای خودم و امثال خودم..بمیرم برای غم دلاتون و بمیرم برای چشم انتظاریتون..بمیرم برای ترس و وحشتاتون..بمیرم برای بچه های کوچیکتون..
میگن ترس ها رو نباید به زبون بیارید،باشه نمیگم که جهان نفهمه..
اون روزها یه رمان و دو سه شبه تموم کردم و هر تیکه اش و با وضعیتم مقایسه میکردم..
نوشته بود بدتر از خداحافظی، اینه که زمانی برای خداحافظی پیدانکنی..اون موقع تماما کارهایی که میتونستی بکنی و نکردی میاد جلو چشمت و تا اخر عمر عذابت میده..
میدونم دارم پرت و پلا مینویسم..
اون روزها سخت بود ولی خدا نیمه ی وجودم و از یه تاریکی نجات داد که هرچقدر شکرش کنم کمه..بعد خوشحال بودم و بعد انگار باز گیر افتادم بین بلاتکلیفی..اما این هیچوقت باعث نمیشه که ربار یادم بیاد از چی نجاتش داد، نگم شکرت..یادمه وقتی خبر خوب و از دوستش شنیدم، همون موقع سجده شکر بجا اوردم..
خدایا!هنوزم حواست به من باشه..به ما باشه..به اون باشه..دورت بگردم ارومم کن..ارومم کن..نذار قلبم کدر بشه..تو ببخش..تو باز هم بزرگی کن و طناب بینمون محکم تر کن..
میدونم دارم پرت و پلا مینویسم اما بهش نیاز داشتم..
بیاید یکم این پایین با هم حرف بزنیم..
"یاعلی
-پانیذ.پ