
کمی فاصله از آدم ها شاید بتواند سر و سامانی به حالم دهد؛اما بین تناقض دل و عقلم ماندم..از روی منطق فاصله را انتخاب کردم یا از روی دلی که برایشان تنگ نشده؟تنگ نشده؟تنگ نشده.ادم بدی هستم؟بی احساس؟شاید هم بی خیال؟نه فقط خسته..خسته..
فاصله از آدم ها؛انتخاب تصادفی یا انتخاب عمدی؟
«اولین نفر»..اگر بگویم عمدی بازخواستم میکنی؟مثل این روزها که باید دهن را ببندیم تا مبادا مورد تهدید و ناسزا قرار نگیریم؟..بله اصلا عمدی،دقیقا هم از قصد..چگونه میتوانم آدمی را تحمل کنم که دورو است؟که تمام مدت برایم نقش بازی میکرد؟نقش دوست خوبی که خوب مرا میخواهد؟نقش آدم مهربانی که جای اشتباه، تودهنی بهم نزد و جای درست، تشویقم نکرد؟نقش آدمی که ذره ای اهمیت برایش نداشتم و با نشان دادن توجه زیاد از حد ،به من عذاب وجدان میداد؟..بله پُر هستم؛بسیار پُر ..انقدر که خیلی وقت است لبریز شده ام و حالا دارم باقی را پُر میکنم..پُر از رفاقت های فیک،پر از رازهایی که نشان داده ام از سر اعتماد و زیرآبی هایی که دیدم..از یاداوریش هم حالت تهوع میگیرم..حالم را به هم میزنید آدم های دورو!
فاصله از آدمها؛احتمالا همان انتخاب عمدی..
«دومین نفر»..سایه میگوید که اگر چیزی درون دیگری تو را آزار میدهد،یعنی آن سایه ی توست و از مدت ها پیش با تو بوده و روزی بروز میکند..حسادت تو را همه به من یادآوری کردند که هیچ، خودم هم احساس کردم..سوالت هست کجا احساس کرده ام؟از تمام فیلمهایی که از خودمان گرفته ام و در آنها صحبت میکنیم و تحلیل..از طرز نگاه کردنت،حرف زدنت،تیکههای بین خنده هایت آن حس که من لایقش نبودم میبارد..میترسم حرف سایه درباره ی من هم صدق کند و من هم در فیلمی آن طرز نگاه را داشته باشم..من اشتباه کردم،از اینکه اجازه دادم هر طور مایلی در زندگی ام دخالت کنی و من بگذارم پای اینکه خوبم را میخواهی..نمیدانم شاید هم خوبم را میخواستی اما آن نگاه ها را کجای دلم بگذارم؟..آن جملات «چه آدم چندشی هست که این را به تو میگوید»،«با فلانی نگرد»،«باهاش صحبت نکن»..نامردی نمیکنم؛خیلی جاها پیشم بودی..همان صبحی که جلویت گریه کردم..ممنونت هستم و بعدش خیلی سعی کردم برایت جبران کنم؛ولی نامرد آن نگاههایت را کجای دلم بگذارم؟..
فاصله از آدم ها؛مرهمی روی زخم هایم..
«سومین نفر»..بله مرهم..اما فاصله میتواند باعث پاک شدن آن قسمت از آزردگی من شود؟..نه اما دلم را که خنک میکند..تک تک ثانیه های کنار تو بودن برای من عذاب بود ؛من تن دادم به آن عذاب چون فکر میکردم دوستت دارن..چه مسخره..دوستت دارم؟دوستت داشتم؟البته که نه..من چطور میتوانم آدمی را دوست داشته باشم که وقتی به او زنگ زدم و بابت حرفی که پشت سرم در آمده بود،به جای اینکه بگوید من حلش میکنم ،گفت«هَمِش نزن و بیخیال شو»..چگونه میتوانم آدمی را دوست داشته باشم که ابرویم را برده است؟..حیف ثانیه هایم و قلبم که در اختیار تو قرار دادم..بله فاصله مرهم است؛فاصله از آدمی که هر روز تو را ببیند و در ظاهر بگوید اهمیتی نداری اما در باطن چیز دیگری ست….یاد جمله ای از افشین یداللهی میفتم که میگفت:«تا اخر عمر درگیر من خواهی بود و تظاهر میکنی که نیستی؛اما من میدانم به کجای قلبت شلیک کردم و تو دیگر خوب نخواهی شد.»
فاصله از آدمها؛خودم را گول میزنم..
«چهارمین نفر»..من هنوزم دلم برایش تنگ میشود.خیلی وقت است از او فاصله گرفتم..خودم را گول میزنم که مگر چه داشت؟..مگر چه داشت؟؟خودم خوب میدانم چه داشت و از همین ناراحت هستم که درون فردی دیگر آن را پیدا نخواهم کرد..راستش من هم دیگر خوب نخواهم شد..این فاصله فقط برای خودت بود،که اذیت نشی و قلبت بازیچه نشود..مسخره است که این فاصله به نفع خودم نبود و نفع تو را دیدم..پس یعنی انقدر هم بی احساس نیستم..عرصه را به من تنگ کرده بودی؛با آن همه دوستت دارم و دوستت دارم و دوستت دارم و دوستت دارم و دوستت دارم و دوستت دارم و دوستت دارم و دوستت دارم و دوستت دارم و دوستت دارم و دوستت دارم و دوستت دارم و دوستت دارم و..حالم خوب نبود؛ پس فاصله گرفته ام که خوب شوم؛دیگر هر روز نمیبینمت که فشارم در حد مرگ بالا رود و مجبور شوم طوری از آن فضای بسته بیرون بزنم که تمام محتویات کیفم پخش زمین شود؛دیگر لازم نیست هر روز تظاهر کنم که غریبه ای بیش نیستی؛دیگر لازم نیست در صدم ثانیه طوری بچرخم که چشمم در چشمت نیفتد..خوب شدم؟نمیدانم ولی از ان شب تا الان،شبی نبوده که به تو فکر نکنم..تو خوب شدی؟نمیدانم؛شاید شدی که آخرین بار با دروغ گفتن جوابم را دادی و دیگر خبری ازت نشد..اهنگه میگفت«فکر کردی از قلبم رفتی؟..»
نمیدانم الان کدام فاصله به نفع من بوده و کدام به ضرر من؟
نمیدانم بخشیدمشان که فاصله گرفتم یا از سر کینه فاصله گرفتم؟
نمیدانم رها کردم یا هنوز کلنجار میروم؟
نمیدانم فاصله گرفتم تصمیم درستی بود یا فقط صورت مسئله را پاک کرد؟..من کار درستی کرده ام؟
.
.
-پانیذ.پ
“یاعلی