ویرگول
ورودثبت نام
Shahram
Shahram
Shahram
Shahram
خواندن ۲ دقیقه·۴ ماه پیش

سفر به چاه تاریکی

من بودم.هوای روشن بود.از پشت پنجره به خورشید نگاه می کردم که داشت آبی آسمان را روشن می کرد.دو قدم آن طرف تر چاهی قدیمی بود که تاریکی شب از آن نشأت می گرفت.


فکر می کردم چرا،چرا یک حالت مکشی از سمت قلبم به ذهنم جاری است مثل اون چاهی که آنجا بود.چشمانم درشت شده بود و پلک نمی زدم،خیره شده بودم به آن چاه و در فکر تاریکی چاه قلبم بودم.

چرا من یک نفر را دوست دارم و از وقت گذراندن با آن لذت می برم اما با بعضی ها نه؟!

ولی اگه به او می گفتم و او می گفت که امروز کار دارم نمی توانم بیایم و با تو قدم بزنم،آن چاه بیشتر مرا درون خود می کشید و گلویم را می گرفت جوری که دیگر راهی برای رسیدن حرف های دلم به مغزم نبود.به گونه ای لحظه ام در روشنایی روز تاریک می شد که هیچ چیز را نه می دیدیم نه می شنیدم.

کماکان در فکر بودم؛اگه بگویم و او بگوید نه چی؟...

با خودم هی طفره می رفتم.تصمیم گرفتم بروم بیرون و آن دور و بر قدمی بزنم و فکرکنم.

با خودم صحبت می کردم به سنگ های کوچک ضربه می زدم که،صدایی از تو چاه توجه ام را جلب کرد.نزدیک شدم و او مرا با دستانش به داخل کشید؛سرد بود و تاریک ولی یک چیز با ظاهر جور در نمی آمد اون،همونی که منو کشید داخل،خودم بودم!.

گفت نترس اینجا خونه توست.

گفت چرا داری از یک مشکل به این خزعبلی یک هیولایه تاریک می سازی؟ چرا فکر می کنی اون با این کار تو ناراحت میشه؟ چرا می پنداری که اگه بگه نه دیگه نمی تونی بهش زنگ بزنی و درخواست بدی که بریم بیرون یک دوری بزنیم؟ چرا فکر می کنی اون حتما باید با تو بیاد بیرون؟ خب مرد حسابی اون مرد هم حق انتخاب داره.اره شاید شخصیت هاتون کمی باهم تطابق داره ولی به این معنی نیست که اون فقط بخواد با تو بیاد بیرون یا اگه میاد بیرون حتما باید تو باشی. می دونم تو دلت می خواد که هر جا میری اون باشه چرا چون تو با شخصیت اون حال می کنی اما یک نکته مهم اینکه هیچ چیز تو این دنیا پایدار و با دوام نیست چرا خودتو وابسته به اون می دونی؟ آخرین حرفم رو بگم و خودت تصمیم بگیر این چاه تاریک رو همین جوری نگه داری یا روشنش کنی؛ کاری کن که توی درد آروم بگیری.

فکر کردم،فکر کردم و به محض اینکه راه باریکی از دلم به مغزم باز شد کلید رو زدم و چاه روشن شد.

چشمام رو که باز کردم روی تخت بودم؛ آها پس خواب بودم. کمی خنده ام گرفت بعد بلند شدم به گمانم نیمه شب بود از پنجره به بیرون نگاه کردم و متوجه یک چیزی شدم،اونا خواب نبود چون اون چاه تو تاریکی هوا روشن بود.

۴
۰
Shahram
Shahram
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید