
سکوت طلایهدار لشگر غم است
شکارچی پرندگان درون سینه ام
گریه صدا بر نمی اورد
و صورتک های پشت شیشه
زندگان را در برف مدفن می دهند
وشب
نمایش خیمهشببازی
آدمبرفیهاست
در تاریک ترین شب روزگار
در میان خاموشی درختان
کسی فریاد بر میاورد
تو می ایی...
در اخرین تب و لرز زمین
به گواه برگ های مرده
تمام میشود مه عمیق چشمان
ان گاه است
که سلاح های جنگی
رام دستانت می شوند
بیا که ای که در دستت اخرین
پر ققنوس است
برای رهای افکار بخار گرفته..