
امروز
تمام پارو هایم را
اب برد
کودک بهانه گیر ساحل
شدم
حسرتی در من
زل میزند به
بادبان های دور دست
و دریا کشتی هایش را
به رخ چشمانم می کشد
موجی به طمع کفش هایم
راهزن شده
و به سینه ای ساحل
مشت میزند
پاپوش ها را
پیشکش صدف ها میکنم
تا شاید خورشید خونالود را
برای شب هایم به
ودیعه
گذارد