
خواب دیدم
در زندگی بعدی
باغبان بودم
گلفروشی
در شلوغترین
خیابانِ شهر
همانجا که
گامهای خسته
پیوسته
در حرکت بودند
تمامِ جهانم
باغی بود
به وسعتِ
یک بغل
نرگسِ سپید
پنجرههای باز
تمامِ خیابان را
شالیزار میکرد
و عصرهای نارنجی
آغوش میگشود
به گرمکردنِ
آدمکهای یخزده
وقتی شلوغی
در سکوتِ ستارهها
فرو میرفت
من میماندم و
شبدر
و بذرهایی
به امیدِ رویش