
نقطهای مکث
روزهای سردرگمی
همان روزها که
تمام ماههایم
در دریاچهای از زندگی
خشکیدهاند
شهر به شهر
به دنبالِ خودم
میگردم
در تنورهای
دودگرفتهی
روستا
شاید درونِ
فانوسِ بینور
پیرزنی تنها
تو همیشه مرا مییابی
پشتِ دیوارها
وقتی نه آنقدر روشنم
و نه آنقدر تاریک
با خاکسترِ مردگان
برای زندگی
طنابِ دار میبافم
لبخندت مرا گرم میکند
بر تنِ سردِ آرزوهایم
لباس میپوشانی
کاش خودت را
آنگاه که عشق میبافی
میدیدی
آنوقت
تو نیز
هراسِ از دست دادنِ خودت را
داشتی