
آتش بخاری چرق چرق می کند. امروز یک دم برف آمده. نه غروب ماه را دیدیم نه طلوع خورشید را. تمام مدت دانه های برف را تماشا کردیم. پرده ها همگی طاق باز بودند. توی این برف کسی نمی توانست ما را ببیند. دانه های برف ولی تمام شب ما را دیدند.. وقتی چهارزانو روی فرش زانو زده بودم و مداد ذغالی طراحی را تند تند روی میز می تراشیدم، وقتی تو روی مبل چرم پاهایت را برایم دراز می کردی، وقتی سیگارت را با دو انگشت بالای سر نگه داشته بودی تا موهای من را به آتش نکشد-چون طاقت نیاورده بودم سیگارت تمام شود و یکهو پریده بودم بغلت-، وقتی انگشت های من روی پیچ و واپیچ موهایت که روی پایم انداخته بودی بالا پایین می رفتند یا وقتی پوست سیب ها را کنده و قاطی پوست پرتقال ها انداخته بودیم توی آتش-که بفهمیم بوی آتش و سیب و شکوفه پرتقال چطور توی خانه می پیچد- تماشایمان کردند؛ حالا از آن شب رد سیگار و ذغال نقاشی و پوست سیب قاطی هم روی لبه پنجره مانده.
جلوی بخاری دراز کشیده ای. صورتت از گرما گل سرخی شده. چشمانت بسته اند و حسابی می توانم تماشایت کنم. ناگهان چشمهایت باز می شوند و در جا غافلگیرم می کنی: «برام یه قصه بگو.»نگاه به تو کافی ست تا قصه دختر انار را تعریف کنم، خدا می داند چقدر هوس انار کرده ام..
«شاید قبل تر شنیده بودی اش.., این را بعد قصه می گویم؛ شاید، چون خود دختر انار همین الان جلویم نشسته؛ حالا دختر انارم.. انارت کجاست؟»این را که می گویم می زنی زیر خنده. تند تند با پاهای برهنه ات می دوی سمت آشپزخانه. با انار و چاقو بر می گردی. نگاهم می کنی و چاقو را میان انگشتانت تاب می دهی. می گویم: « اِاِاِ ! می دونی که من از چاقو می ترسم...»چشمانت می خندند. می گویی: «چشمات رو ببند. سرت رو بذار رو دامنم. رو پام.»سرم روی ننوی دامن تو جا می گیرد.. چاک چاک و چِرِک چِرِکِ چاقویی که توی دستت می چرخد و انار را چاک می دهد لالایی اش است.می گویی: «می دونستی دونه انار اولین هم آغوشی درد و لذت بوده؟ جریان خون یاقوتی رنگش شکل قطرهِ اشک شده و سقوط کرده. اون دونه سفید داخلش رو هم درد براش گذاشته. که دیگه جاری نشه. اشک نشه. قطره نشه..»
«-ولی همیشگی نیست نه؟ چیزی نیست که با حرکتِ چاک یه شکافتن، تابِ گشوده شدن دامن یا تپّ قفل شدن دونه سختش لای دندون نشه درستش کرد، نه؟-»این را که میگویم انگشتت می کشی روی لبم، انگشتانت طعم انار می دهند..طعم انار می دهند.. دانه انار را که روی لبم می گذاری دیگر انار نیست. طعم تو را می دهد. قسم به خدایم که تو باشی، طعم تو را می دهد...
می گویی چشمهات را باز کن.. دانه های انار را کف دستت جمع کرده ای و بالای سرم نگه داشته ای. چشمانت می خندند.. دستت را از هم باز می کنی و دانه های انار از میان انگشتانت سرازیر می شوند.. این را کجا دیده بودیم؟ ها.. دانه های تسبیح که از پی هم می گسستند..
...
.رشته تسبیح آگر بگسست معذورم بدار دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود.
..
می خندی: «حالا باید تا دونه آخر جمع شون کنیم. وگرنه نمی تونیم راه بهشت رو پیدا کنیم. یادته؟»
«- خیلی طول می کشه.. ممکنه هزار تا دونه انار بوده باشن.. چطور قراره پیداشون-
انگشتت را می گذاری روی لبم. می خندی. انگشتی هم که روی لبم گذاشتی دارد می خندد: «هیسسس! هزار و یک شب وقت داریم یادته؟ هزار تا دونه انار و هزار و یک شب...»
-بگو پس.. می خواستی با دونه های انار هزار و یک شب بکنی..
سر می چرخانی سمتم. لبت می خندد. انگشتانت از انار قرمزند. چشمانت دارند شعله می کشند...
آتش بخاری چرق چرق می کند. دانه های برف امشب هم می توانند تماشایمان کنند. کسی قرار نیست پرده ها را بکشد.
