در حقیقت خیلی چیزها مثل قبل نیست..
آیا پیش تر ها عشق شور و شوق بیشتری داشت یا حسرت ها عمیق تر بودند؟ برای یک تار موی عزیز چه شعر ها که سروده نمی شد. با یک نگاه دل ها را می شد ربود؛ سری که از دری نیمه باز دراز می شد، سایه محبوب که پشت پرده ایستاده بود، تبسمی مبهم، آتشی که توی مردمک های چشم پنهان بود. عشق هم میسر بود و هم ناممکن.
عبارت "یار من" چه زیبا بود-اویی که عزیز تر از جان است- مثل شکر در دهان آب می شد. به زبان می آمد و با درنگی سکوت را حاکم می کرد. حرفی برای گفتن باقی نمی ماند، کلمه ها به تنهایی همه چیز را می گفتند، حتی آن چیز هایی که قرار بود ما بعدا بفهمیم.
آیا حرف ها پیشتر با ارزش تر بودند؟ یک نامه برای شکستن سکوت ماه ها کافی بود. تنها یک قول انگشتی برای از بین رفتن زنگار آینه ها کفایت می کرد.
انگار دستی لرزیده و کوک ساز به هم خورده، به راستی چه بر سر آن عشق افسانه ای آمده؟
ما به دنبال عشقی هستیم که ما را از این دایره ابدی بیرون بکشد-عشقی متفاوت و غیر معمول- ما نه لیلی بودیم، نه مجنون ولی در سطر به سطر رندگی دنبال عشق و حقیقت گشتیم و گشتیم و گشتیم.
باز جلال الدین-خداوندگار را در خواب دیدم. در دشتی از گل های زرد راه می رفت. گم گشته بود و سرگردان. دنبال کسی یا چیزی می گشت. نمی دانم من بودم یا او که این کلمات را به زمزمه آواز کرد( به قول بایزید: با او به او بی خویش نجوا کردم:) که:
ای عزیز تر از جانم کجایی؟!
عزیز تر از جانم...
عزیز تر از جانم...
کی خواهم توانست دید تو را؟!
