ساعت 12 و نیم روز دوشنبه 26 خرداد است، البته شاید بهتر باشد گفت بود چون الان وارد روز بعد شده ایم ولی خب دیگر!
این بعد از شهر مهمانی H بود؛ مهمانی ای بی مناسبت ولی سخت به موقع و در زمان و مکانی عالی؛ تا جا داشت رقصیدیم، راستش کف پایم هنوز هم درد می کند..
برایم جالب-عجیب است بعد از همچین گردهمایی-مهمانی-خوشگذرانی ها، ,وقتی یک خانه جدید دعوت شده ام، جایی که یک عالمه آدم هستند، انرژی ها و ایده های جدید، دنیایی از چیزها را که باید تحلیل شوند در مغزم باقی میگذارند، کنش و واکنش آدم ها با همدیگر، ارتباط و نزدیک شدنشان به یکدیگر، شیوه بروز وجودشان، اینکه چه کسی هستند با چه سطحی از آگاهی، علم و تجربه و اینکه به چه شکلی در دنیا رفتار می کنند و آن را بروز می دهند، باعث می شود گاهی بدجور تعجب کنم.. آدم ها جوری که انتظارش را دارم رفتار نمی کنند، و راستش خوشم نمی آید انتظارتم برآورده نشود، حتی اگر دنیا قبولش نداشته باشد!
داخل این به اصطلاح با هم بودگی ها وقتی آهنگ با بلند ترین صدای ممکن در سلول ها گیرنده گوشم فریاد می کند و لباس رقص چسبان تنم است سعی می کنم خودآگاهی ام را ببرم بالا.. انگار می خوام لحظات را مزه مزه کنم و حقیقت واقعی شان را بفهمم؛ مثلا می گویم دستانم یخ کرده و پایم داخل جوراب شلواری گرمش است، این آهنگی که پخش می شود را اولین بار توی ساحل در یک شب وسط تابستان شنیدم، فلانی دارد جلوی پنکه خودش و گرمای حاصل از رقصیدنش را باد می دهد، آفریت و آتن که در حالی که به هم می چسبند می رقصند و... این طوری شاید بتوانم خودم را به گذر زمان لحظات نزدیک کنم.
راستش تمام مهمانی یک طرف و رفتن به اتاق مطالعه H یک طرف دیگر..
میز مطالعه وسط اتاق، برگه های آزمون های راهبردی ماز و قلم چی و زیستاز و آرمان و گاج!، کتاب های تست در دسته های عمودی، برگه های آزمون ها که در دسته بندی های کاملا منظم طبق سال کنار هم مجموعه ای چند صدتایی را تشکیل می دادند( موضوع جالب تر این است که H نه تنها سوالات امسال بلکه سوالات پارسال و حتی پیآر سال را هم حل کرده بود!!) می دانی، تلاش واقعی این است! تراز آزمون بالا حتی بعد از دی و بهمن، نمره کامل سالیانه، آمادگی برای هر امتحان مسخره یا پرسش بی دلیل... همه از استمرار و نظمی که او به وجود آورده می آیند، همه!
بعد شام در طول رقصیدن در حالی که سرم را به چپ و راست تکان می دادم و موهایم روی صورتم فرود می آمدند در حالی که بلند تر از همه بالا و پایین می پریدم در درون داشتم می سوختم، میل خواستن و حس غبطه و رقابت وجودم را می کاوید و پیش می رفت، تا جاهایی رسوخ کرده که نمی دانستم وجود دارند.. جالب است که این حس به اصطلاح رقابت وجودم را عمق می بخشد و افزایش سطح می دهد.. جالب است، خیلی جالب است!
قسم به وجودم که خواستار، خواهان، دنبال و در انجام هدفم هستم.. قسم به نور آسمان، قسم به خداوند جهان که از جان می خواهم، قسم به آفریدگار جهان که هرچه که باید را باید انجام دهم تا تلاشی که باید انجام شود ، نظم و پیوستگی حفظ شود، استمرار و تمرکز در جریان باشد را انجام خواهم داد.. چون این من هستم، وجود دارم، فکر می کنم، تا عمق آتشین وجود می خواهم، و در همه اینها زندگی جریان دارد...
من که خواهم شد؟ نشوم یک آدم پولدار که داخل خانه اش می نشیند و مهمانی های اعیانی می دهد، می رود دیدن خواهرانش و بچه هایش را باقی می گذارد تا پشتش بد بگویند؟:)
نه، به راستی که دوست دارم دنیا وجود مرا به یاد بیاورد، دوست دارم در طول دوران زندگی علم و آگاهی ، نور و جریان و رشد برای خودم داشته باشم، دوست دارم بتوانم به درجه بالایی از توانایی و جایگاه برسم که درد بغرنج و گره حل ناشدنی مردم را باز کنم، دوست دارم دردی از مردم را دوا کنم، دوست دارم با آدم ها ارتباط سازنده برقرا کنم، ارتباط با آدم ها از دردسرساز ترین پدیده های بشری ست ولی گاها چنان اتصالات درخشانی بینمان شکل می گیرد که ارزش تمام این مرارت ها را دارد! دوت دارم برای طبیعت و محیط زیستش مفید باشم..
ببینم، آیا روزی جوابی درخور برای همچین سوالات بنیادی و اعصاب خرد کنی خواهم داشت؟ سوالاتی مثل: دنیا شبیه به چیست؟ چرا من در حال سوال پرسیدنم؟ در حال حاضر وجودم چطور تعریف می شود؟ در آینده چه کار خواهم کرد؟ دلیل تفاوت بین آدم ها چیست؟ چرا انقدر بنیادی رفتار میکنم؟ چرا اتفاقی معمولی مثل یک مهمانی انگار خلائی به وجوی می آورد که باید با کار . فکر و نتیجه پرش کنم؟ و دوباره به خودم حق می دهم بپرسم:
دنیا شبیه به چیست؟؟؟!

