همان طورکه درپیادهروی زرد پاییز قدم می زنم و برگهای خشک درختان را ازنظر می گذرانم، واژه"نشانی"در ذهنم نقش میبندد. پیش خود میگویم:
"هرچیزی نشانه ای دارد.
نشانه پاییز، برگهای زرد درختان است.
نشانه پرندگان، پرواز.
ونشانه آدمها؟"
چهره های مختلفی ازمقابل چشمانم رد میشوند و با یک ویژگی خاص خودنمایی میکنند:
-برخی با مهربانیشان.
-برخی با گذشت وفداکاری.
-برخی با لبخندی که بر لب دارند.
-برخی با کارهای ماندگارشان درتاریخ.
برای لحظه ای روی حریر نرم برگها می ایستم. به آسمان گرفته پاییز با ابرهای خاکستری رنگش چشم می دوزم و زیرلب زمزمه میکنم: "پس من چی؟"
در ذهن، خودم را می تکانم. می فشارم، مثل لباسی خیس روی رخت آویز پهن می کنم و میبینم کلمات، قطره قطره از نوک انگشتانم بر صفحات کاغذ میچکد.
حالا میفهمم. نشانه من، واژههایم هستند. واژههایی که مثل خون در رگهایم جاری اند و گاه و بیگاه به شکلهای مختلف، خودی نشان میدهند.
درذهنم این جمله نقش میبندد:
"نشانی واژههایم را از رگهایم بگیر"
باد سرد پاییزصورتم را میسوزاند.از پیچ کوچه میگذرم وقدم به ابتدای خیابان میگذارم. صدای بوق ماشینها و ویراژ موتورها کلمات را فراری میدهند و من با گوش سپردن به صداهایی که از کنارم میگذرند با دنیای شاعرانهام خداحافظی میکنم.
👤نسرین زبردست
برشی ازشعر:نشانی
«...نشانی واژههایم را
از کوچههای خلوت آفتاب بگیر
از دریچهی باز رنگینکمان و پنجرهی بارانی یک اتاق
که گلهای شمعدانی واژههایم را
کنار آیِنهاش به یادگار میگذارم...» (کتاب چلچراغ های خاموش،نسرین زبردست)
