ویرگول
ورودثبت نام
Fafa
Fafaاین چیزی که توی روح و قلبم این چیزیه که می‌خوام بشنوی
Fafa
Fafa
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

سکوت بعد از صدا,2

سوفیا اومد جلو و گفت : داری چیکار میکنی؟؟ لیلا گفت: به تو چه تو کی که جرئت کردی دست من رو بگیری میخوای بفرستمت زندان آب خنک بخوری؟ سوفیا گفت : الان میبینی من کیم بعد از حرفش با حرکات رزمی کونگ فو همشون انداخت زمین جوری که نتونن پاشن دوباره منو اذیت کنن بعد از مبارزه با اونا گفت : اگر یه بار دیگه سمت نورا بیاین دیگه نمیتونین با بدن سالم برید خونه فهمیدید ؟ (چند ثانیه سکوت) ، گفتم فهمیدیدددد؟؟؟، اونا گفتند : بله بله فهمیدیم ، لیلا گفت : بچه ها زودتر بیاین بریم ، بعدا برات جبران میکنیم سوفیا بعد مکان ترک کردند من اونجا به سوفیا خیره شده بودم ، ذهن نورا : خدای من مثل مادرم داشت مبارزه می‌کرد چقدر شبیه مادرم چقدر چشماش زیباست جوری که به هیچ چیز نمیشه تشبیه کرد با هیچ حرفی نمیشه بیان کرد ، سوفیا اومد جلو گفت : چیزیت که نشده وای لباست من همیشه لباس اضافی دارم میخوای بپوشی فکر نکنم بخوای اینجوری بری سر کلاس ، اون گفت : ها؟ ام باشه

باهم رفتند سمت اتاق پرو که تو حموم استفاده کنه سوفیا بعد از چند دقیقه از اتاق پرو اومد بیرون ، اون خیلی زیبا شد با دامن کوتاه آبی پاستیلی با کمربند ذغالی شومیز سفید با کراوات قرمز اون خیلی با این لباس‌ها زیبا شده بود ، همین که تو راه روی مدرسه به سمت کلاس بود صدای پچ پچ‌ بقیه بلند تر میشد ، {وای خدای من اون نوراست!! ، اره لباس به صورتش خیلی میشینه خیلی زیباتر شده }

رفتند توی کلاس همگی سر صندلی نشسته اند تا معلم بیاد این زنگ زنگ آخر بود زنگ علوم راجب مخلوط کردن مواد های شیمایی باهم که بعد از واکنش چه بدست میاد بعد از درس نورا آخرای زنگ بود که داشت کم کم خوابش می‌برد ،

مامان لطفا نرو مامان من بدون تو نمیتونم زندگی کنم مامان دور نشو ازم مامان مامانننن

یه دفعه از خواب پرید و تو خواب بیداری گفت : مامانننن

همگی به اون خیره شدند. ذهن نورا : وای نه این فقط خواب بود الان کل کلاس توی سرشون دارن منو مسخره میکنن وای سوژه خنده شدم نه ): بعد از چند ثانیه مکث، زنگ خورد . معلم : یادتون نره همگی درس رو بخونید جلسه بعد ازتون امتحان میگیرم من چند دقیقه قبل از بچه ها رفتم داشتم وسیله هامو جمع میکردم سوفیا هم منتظرم بود که باهم بریم بعد از جمع کردن وسایل هام سوفیا گفت : چرا همش تو خواب زم زمه میکردی گفتی مامان مامان اتفاقی برای مادرت افتاده؟ اون گفت : ام بیا تو برگشت به خونه راجبش صحبت کنم. سوفیا : باشه !!

در راه برگشت نورا: خوب من مادرم فوت کرده تنها کسی بوده دوستش داشتم پدرم هم ترکم کرده چون نمی‌تونسته منو نگه داری کنه نمی‌دونم الان بابام کجاست و من پیش مادر بزرگ مریضم زندگی میکنم برای خرج و مخارج باید برم کار کنم کارم تو فروشندگی .

سوفیا: خیلی برات متاسفم نورا واقعا نمی‌دونستم اگر کمکی خواستی حتما بهم بگو منم تا خونه مادر بزرگت میرسونمت و تو دوستی نداری ؟؟

نورا: نه کسی نیست که حاضر باشه با من دوست بشه به گفته همه‌ من عجیب غریب و ضعیفم

سوفیا : نه اصلا اینطوری نیست تو دختر قوی هستی که پای خودت وایسادی بعد از اینهمه درد و منم دوست صمیمیت خواهم بود هیچوقت ازت جدا نمیشم باشه هر موقع کمک خواستی بهم بگو و الان شمارتو بفرست برام .

نورا : آآ مرسی سوفیا چشم هر موقع کمک خواستم میگم بهت اینم شمارم (:

سوفیا : یادت نره من همیشه کنارتم خوب دیگه کاری نداری من باید برم .

نورا : نه مراقب خودت باش دوست دارم سوفیا خداحافظ

سوفیا : منم دوست دارم خداحافظ....

ادامه دارد...

سکوت
۶
۰
Fafa
Fafa
این چیزی که توی روح و قلبم این چیزیه که می‌خوام بشنوی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید