
پنج سال پیش بود که با یک دوست مصری چت میکردم. او برایم از برخی خاطرات ترسناک و وحشتناک دوران کودکیاش گفت. همسایهشان، عمو عبدالسلام، مردی مهربان و دلسوز بود و با او مثل دختر خودش رفتار میکرد؛ چون خودش فرزندی نداشت. برایش شیرینی و گل میآورد و در روزهای تعطیل آخر هفته او را به سینما میبرد. آنجا با هم فیلمهای دراکولا میدیدند و وقتی برمیگشت خانه، پر از ترس و وحشت بود!
همزمان، داستانهای وحشتناکی هم میشنید دربارهٔ آن دستگاهی که فیلم را روی پرده نمایش میدهد. میگفتند این دستگاه فقط وقتی روشن میشود که یک کودک معصوم را داخلش بگذارند و خون پاک او جاری شود.
دوستم هیچوقت این داستانها و دراکولا را فراموش نکرد. او فکر میکرد اینها فقط شایعههای خیالیاند که مردم روستا برای سرگرمی یا ترساندن بچهها نقل میکنند؛ چیزی شبیه «فانتزی». من هم مثل او تصور میکردم اینها فقط افسانههای تخیلیاند، تا اینکه دوباره این داستانها با تمام وجودم زنده شدند؛ بهخصوص بعد از اینکه صحبتها دربارهٔ شیطانپرستان و آئینهایشان، از جمله قربانی کردن انسانها برای ابلیس، همهجا پیچید (خداوند ما و شما را حفظ کند).
حالا سؤالم این است: آدمهای عصر ما این ایدهها و آئینهای شیطانی را از کجا آوردهاند؟ آیا این بتپرستی نفرتانگیز و وحشیانه که کودکان را به عنوان قربانی میبلعد، ریشهای در فرهنگهای بسیار قدیمی بشر دارد یا نه؟
آیا نمایش شخصیتهای هیولاها و دراکولا (خونآشام) در سینما فقط «فانتزی» ساده است، یا راهی بوده برای جا انداختن این ایدهها در ذهن مردم، پذیرش خدایان بتپرست، و برجسته کردن قدرت و برتریشان بر انسانها؟!
با نگاهی به میراث بشری، میبینیم که قربانی کردن کودکان در آتش، در فرهنگهای باستانی بسیاری در آفریقا و آسیا وجود داشته؛ فرهنگهایی که با آتش پیوند داشتند و خدای بتپرست مولوخ را میپرستیدند؛ خدایی که نامهای مختلفی داشته است.
او همان بعل مولوخ فینیقی است؛ خدایی تشنه به خون، عاشق قربانیهای انسانی، بهویژه کودکان. آنها کودکان را در بتخانه میسوزاندند تا برکت نازل کند. قربانیها معمولاً در ماه آوریل تقدیم میشدند. حتی امروز هم در «بوهیمین گروو» در کالیفرنیا، با حضور شخصیتهای بزرگ، این آئینها برگزار میشود!
در منطقهٔ ما (نگارنده متن عرب است)، حضور مولوخ بسیار قوی بود؛ بهخصوص در مناطق کنعانی که امروزه شامل فلسطین اشغالی، بخشهایی از اردن، سوریه و لبنان میشود.
در تفسیر اسلامی، مفسران معتقدند مولوخ همان «بعل» است به معنای «حاکم». نام او در سورهٔ صافات آمده، در داستان پیامبر الیاس و قومش که بت بعل را میپرستیدند تا باران ببارند.
در دوران بابل، زمان حضرت ابراهیم، پرستش خورشید توسط نمرود رواج داشت. شیاطین بر قومش مسلط شدند و بزرگترینشان مولوخ (پادشاه) بود. مردم کودکانشان را به او قربانی میکردند تا شر را دفع کنند و قدرت به دست آورند. با نواختن طبل و نوای مزامیر، کاهنان آتش را زیر بت روشن میکردند، کودک را داخلش میگذاشتند و او تا مرگ میسوخت.
ما فکر میکردیم اینها افسانههای خیالیاند، اما شواهد بسیاری نشان میدهد که واقعی بودند؛ از جمله اتفاقات شیطانی که امروز در جهان میبینیم.
در تفسیرهای اسلامی، خداوند مولوخ را در عراق، به دست ابراهیم (پدر پیامبران) و پسرش اسماعیل نابود کرد. وقتی ابراهیم او را قربانی کرد، خداوند گوسفندی را فدیه قرار داد. شیطان «فومیت» به شکل گوسفند و بز درمیآمد، و ذبح گوسفند نمادی از نابودی عقیدهٔ شیطان و حذف آن از ریشه بود.
در یونان، مولوخ با نامهای مختلفی مثل میلکوم، مولک، مولکوم یا مولوک شناخته میشد.
در متون کتاب مقدس هم نام مولک در کتاب ارمیا آمده؛ او همان خدای بتپرست بعل است. همچنین نزد مردمی که خورشید یا بومه (جغد) را میپرستیدند، شناخته شده بود.
آئین مولوخ سبک گوناگونی داشت؛ برخی از آنها اخلاقیات را زیر پا میگذاشتند. یکی از آنها عبور کودکان از روی آتش بود. خانوادهها باور داشتند که قربانی کردن پسر بزرگتر، باعث فراوانی و ثروت برای بقیه فرزندان میشود.
متون عهد عتیق به معبدی در فضای باز نزدیک اورشلیم اشاره دارند که در آن کودکان قربانی میشدند؛ به نام «توفِت» (Topheth) در درهٔ بنحِنوم. بقایای باستانشناختی آن پیدا نشده، اما به شکل بتی با بدن انسان و سر گاو توصیف شده؛ نمادی از «ثور مقدس» مولوخ. در مجسمههای برنزی مولوخ، هفت حفره وجود داشت که هر کدام برای قربانی خاصی بود: آرد، پرندگان، گوسفند، گاو و کودکان.
ارتباط مولوخ با بومه (جغد) تفسیرهای متفاوتی در فرهنگها دارد. در تمدن مدرن، جغد نماد حکمت است، اما در فرهنگهای باستانی یونانی، عبری و عربی، نماد شیاطین و مرگ بود.
برخی تاریخنگاران معتقدند پرستش مولوخ هنوز هم ادامه دارد؛ به دلیل وجود فراماسونها و همچنین در کلوپ بوهیمین در آمریکا که سال ۱۸۷۲ تأسیس شد و نماد اصلیاش جغد است که به مولوخ مرتبط میدانند.

مولوخ در ادبیات هم حضور داشته؛ در شعرها و رمانهایی از نویسندگانی مثل روبین داریو، فردریش نیچه و دن براون. سینما او را به شکل هیولا نشان داده، در بازیهای ویدیویی به عنوان خدای باستانی ظاهر شده، و در موزهٔ سینمایی تورین، مولوخ به عنوان خدایی لوسیفری حفظ شده است.
در پایان، با این همه شواهد، آیا هنوز میتوان باور کرد که تمام این تصاویر و داستانهایی که در آثار ادبی و هنری دیدهایم، فقط افسانههای خیالیاند؟ شک من به یقین تبدیل شده که این افسانهها، تاروپودی از سوی ابلیس و یارانش مثل مولوخ است؛ موجودی که در هر عصر با شکل و نامهای متفاوت ظاهر میشود تا در نهایت مردم را به پرستش ابلیس روی زمین بکشاند، با نابود کردن معصومیت و پاکی که در خون کودکان نمایان است.