
بالاخره طلسم شکسته شد و من رسیدم به سرزمین قصههای هزار و یک شب! مراکش دقیقاً همون چیزی بود که تصور میکردم، و حتی بیشتر؛ یه دنیای پر از رنگ و رایحه که آدم رو جادو میکنه.
اولین چیزی که تو مراکش غافلگیرت میکنه، رنگهاست. همهجا پر از لباسهای سنتی جلابه و کفتان با گلدوزیهای ظریف و رنگهای زنده. وقتی یکی از اونها رو تنم کردم، حس کردم بخشی از تاریخ این کشور شدم.
راستش رو بخواید، وقتی پامو گذاشتم توی بازارهای سنتی (همون مدینهها)، حس کردم توی یه دالان زمان گیر افتادم! بازار ادویهفروشها دنیای عجیبی بود؛ کوههایی از زردچوبه و زعفران و رایحهی تند و تيز زیره که آدم رو مست میکرد. همونجا بود که اولین چای نعناع اصیل مراکشی رو خوردم. اینکه میگن چای مراکشی تشریفات داره، واقعاً راسته! اون لیوانهای شیشهای کوچیک که چای توشون مثل شربت داغ میدرخشه و اون عطری که از نعنای تازهش بلند میشه… انگار تمام خستگی سفر رو یهو از تنت میشوره میبره.

و اما کازابلانکا… وقتی اسمش رو میشنیدم، ناخودآگاه یاد اون فیلم کلاسیک قدیمی و سیاه و سفید میافتادم. قدم زدن توی خیابونهای کازابلانکا حس عجیبی داشت، انگار هنوز صدای آهنگ معروف فیلم رو توی فضای شهر میشنیدی. ولی کازابلانکای واقعی، خیلی زندهتر و پرهیاهوتر از اونچیزی بود که توی فیلمها دیدم، اغلب این منطقه بوی چای نعناع میده.
یه اتفاق جالب هم برام افتاد که خیلی چسبید! توی یکی از همین کافههای دنج، یه گروه محلی داشتن موسیقی مینواختن. یکی از خوانندهها با لباس محلی که صدای فوقالعادهای داشت، اسمش «سعیده» بود. یه خانم پیر، بود و یه ترانه میخوند به اسم «طيور الكون غني، ای پرندگان هستی، آواز بخونید» وقتی شنید بقیه صدام میکردن «سعیده» اون هم لبخند زد و به افتخار اسم مشترکمون برام یه تیکه از ترانهش رو خوند. حس کردم اونجا، توی اون سر دنیا، یه پیوند کوچیک با این فرهنگ پیدا کردم.
مراکش فقط یه سفر نبود؛ یه تجربهی حسی تمامعیار بود. هنوز عطر اون ادویهها توی کیفم مونده و دلم همونجا، توی کوچههای پیچدرپیچ بازار مراکش جا مونده…