ویرگول
ورودثبت نام
نسرین ورزیده
نسرین ورزیده
نسرین ورزیده
نسرین ورزیده
خواندن ۱۲ دقیقه·۱۰ ماه پیش

مشیانه فصل سوم

مشیانه
عجبا!
کز گذر کاشی این مزگت پیر
هوس "کوی مغان است دگر بار مرا"
گرچه بس ناژوی واژونه
در آن حاشیه‌اش،
می‌نماید به نظر
پیکر مزدک و
آن باغ نگونسار مرا.
شفیعی کدکنی




فصل سوم
کوکش کرده بودند. می‌چرخید، می‌افتاد و برمی‌خاست و دوباره و دوباره... سالها بود که انگار کوکش کرده بودند برای این زندگی. چه‌قدر دلش می‌خواست با طمأنینه و آرامش حرکت کند ولی نمی‌شد. هستی او با تعجیل رقم خورده بود. شاید این احساس لعنتی سرنوشتش را تغییر می‌داد. حس این که باید بدود، برای رسیدن، غذا پختن، خوابیدن، رفتن، آمدن و هرچه زندگی را می‌ساخت. با خود می‌اندیشید:"چه عجله‌ای داری؟ گذشته که گذشت، آینده هم که می‌آید اکنون را دریاب!" ولی نمی‌شد. کوکش کرده بودند برای این زندگی.
ده روز گذشت و همه‌ی مراسم خنده‌دار زایمان برگزار شد. او ماند و تنهایی ترسناک و افسردگی پس از زایمان با لب‌های به هم دوخته! صبح تا غروب در خانه می‌نشست و پریا را تماشا می‌کرد. شیر دادنش هم تمام شد یا شاید تمامش کرد چون سینه‌اش نوک نداشت و بچه گرسنه می‌ماند. شیرخشک خریدن شروع شد. غروب که می‌رسید اندوه می‌آمد و گریه. از چه چیز اندوهگین می‌شد نمی‌دانست. حمید که می‌آمد با خود گرفتاری می‌آورد. بالاخره تصمیمش را گرفت، ساک بست و رفت خانه‌ی مادر.
رضا رو به رویش در آشپزخانه نشسته و مامان لقمه‌های بزرگ نان و پنیر را به دستش می‌دهد و او با چای می‌خورد. این باور بچه‌گانه‌ی اوست که باید شامش را زود بخورد. قد بلند با چشم‌های مظلوم، استخوان‌های درشت و عموماً در فکر. راستی به چه می‌اندیشید؟ آن‌چه به ذهنش می‌رسید به زبان می‌آورد و بلند می‌خندید. پریا گریه می‌کند. برش می‌دارد، روی پا می‌گذارد و تکان می‌دهد.
- پریا چرا گریه می‌کنه؟
- بچه‌ها که نمی‌تونن حرف بزنن رضا جون گریه می‌کنن تا بفهمیم چی می‌خوان.
رضا بلند می‌خندد و او که چون شیشه شکننده بود اشک توی چشمش حلقه می‌زند و رویش را برمی‌گرداند. گاهی جرقه‌ی خودکشی می‌آید و ذهنش را پر می‌کند ولی وقتی دخترک را می‌نگرد همه‌ی اندیشه‌ها از او می‌گریزد و فقط تصویر پریا ثابت می‌ماند. آخرهای مرداد بود که به خود گفت:" بس است، برخیز و برو پی زندگی‌ات!"
ساکش را بست و سوار اتوبوس شد و رفت. کلاف درهم پیچیده‌ای بود که لایه لایه باز می‌شد. هر مرحله‌ای که طی می‌کرد می‌فهمید، نمی‌فهمد. شاید آمیختگی انسان‌ها در طول قرون چنین حاصلی داشته. هنوز مازاد بود. و هفته‌ای یک روز به اداره می‌رفت و امضا می‌کرد. این روزها پریا را خانه‌ی مادر می‌برد و شهناز که اصولاً بچه دوست بود او را با علاقه نگه می‌داشت.
- الو سلام خواهر چه طوری؟ حوصلم سر رفته زنگ می‌زنم هما پسرارو بیاره این‌جا تو هم نشین خونه پاشو بیا به پریا هم بگو بیاد.
- باشه می‌یام به پریا هم می‌گم.
شهناز پس از سالها تحمل سختی و پروردن دوقلوهای خودش هنوز بچه دوست بود. عشق بی تردید دست آویز خوبی است برای خوش زیستن.
چه قدر دوست دارد پا شود برود حمّام. دوش را باز کند و بخزد زیر آب گرم شاید هم خیلی داغ، آن قدر که پشتش بسوزد. لای چشمش را باز می‌کند. هوا تاریک روشن است. صبح زود است یا دم غروب؟ از خواب عصر بیدار شده یا شب؟ چرا یادش نمی‌آید چه روزی است؟ ها! جمعه یعنی هیچ. نه روز نه شب، روز بی روز. انگار یوم مسترقه است. لب‌ها به هم دوخته ولی اندیشه چموش است می‌رود به هرجا که می‌خواهد، می‌تازد نمی‌توانی جلویش را بگیری و اصلا چرا باید جلودارش شوی؟!
مهربان دوست سلام 16/7/61
اولین باران پاییزی بعد از ظهر تهران را خیس کرد و بوی خاک وطن برخاست مثل فریادش از جنگ لعنتی که هنوز دست از دامانش نکشیده. پریا خوابیده و من کشتی اندیشه به دریای خیال انداخته‌ام؛ به قول شاعر خوش فکر زمانه‌مان: من تو را خواهم برد/ به سر رود خروشان حیات/ آب این رود به سرچشمه نمی‌گردد باز/ بهتر آن است که غفلت نکنیم از آغاز/.
گناه پاییز است بهاره ی عزیز که هر سال سر موقع می‌آید و حال مرا دگرگون می‌کند. صدای زنگ در پریا را از خواب پراند. شهناز است، یارغار همیشگی. راستی رفیق شفیق به تاریخ هم نظری بکن!
***
یک چیزی توی دلش پرپر می‌کرد مثل وقتی که آدم مریض می‌شود و بی‌حس می‌خواهد بخوابد و نای برخاستن ندارد. مدت‌هاست این‌جوری شده. مغزش خواب رفته و ورقه ورقه شده. میان دو کتفش گلوله‌ی آتش شعله می‌کشد و بعد پخش می‌شود توی شانه‌هایش و صدای مادر از پس گوش می‌آید:
- زندان هارون مادر، زندان هارون!
این خانه را دوست نداشت، تاریکی و پنجره نداشتن خانه پر و بال نگاهش را بسته بود و پای ناتوانش که نمی‌توانست ببردش بیرون خسته‌اش می‌کرد. حالا او پا جای پای مادر گذاشته. در خانه، زندان هارون، رو به روی تلویزیون، کنترل به دست پرسه می‌زند در باغ چندگانه‌ی تلویزیون و البته که هیچ راضی نمی‌شود! و پِرپِر کردن دلش هم پایان ندارد.
***
دیگر مازاد نبود. حکم معلم رزرو در مدرسه‌ای گرفته بود و چهار روز در هفته پریا را مهد کودک می‌گذاشت. در مدرسه مبصر بود و هر معلمی که نمی‌آمد او سر کلاس می‌رفت. وضع سختی بود هرچند همیشه قصه‌ای یا دیکته‌ای داشت که بچه‌ها را به آن مشغول کند.
بهاره جان سلام 28/7/61
نامه‌ات که به دستم رسید داشتم برایت نامه می‌نوشتم و آن را برایت پست کردم و بهترین موقع برای پاسخ به نامه‌ات را اکنون یافتم که ساعت یک بعد از ظهر است و من به جای معلمی که نیامده سر کلاس آمده‌ام و مثل یک مبصر خوب بچه‌ها را ساکت کردم و کاغذ و قلمی طلبیدم و بی دغدغه‌ی خاطر برایت می‌نویسم. هر از گاهی هم سر برمی‌دارم و چپ چپی نگاه می‌کنم تا یک بیچاره‌ای که بی‌جا دهان گشوده با تیغ نگاه بیازارم و دوباره سر پایین انداخته می‌نویسم. برویم سراغ آه و ناله‌ی خودمان... . چرا این‌طوری شد؟ ما مقصریم یا جامعه؟! از هم دوریم ناله می‌کنیم، پیش یکدیگر غر می‌زنیم. گناه را گردن چه کسی بیندازیم؟!
زنگ خورد.
***
سلام مهربان دوست 1/8/61
امروز شنبه است اول آبان مثل بعضی شنبه‌های دیگر پریا توی چهار ماهگی رفت و برای خودش دارد آدم می‌شود. آفتاب پاییزی سر برآورده از پنجره‌ی کلاس سرک می‌کشد. از حق نگذریم معلم رزرو بودن هم عالمی دارد. میزی که من بر آن تکیه زده ام کنار پنجره است و منظره‌ی بیرون: آسمان آبی با چند تکه ابر کشیده و تُنُک، چندین آنتن تلویزیون بر فراز خانه‌های محقَـّر و یک درخت خرمالو پر از خرمالوهای نارنجی که هنوز کاملاً نرسیده‌اند. گاهی کلاغی آبی آسمان را لکه‌دار می‌کند و غاری کرده و سکوت سنگین را می‌شکافد و خاطره‌ی همه‌ی پاییز‌های تهران را زنده می‌کند و می‌گذرد. مثل همه‌ی زندگی که می‌گذرد ... .
لحظه‌ای فکر کردم سر کلاس خانم شریفی دبیر ادبیات نشسته‌ام کنار تو و باید انشایی در باب پاییز بنویسم. یادت می‌آید که؟ خدا خدا می‌کردیم زنگ بخورد. کاش، کاش، کاش؟
سلام مهربان دوست 8/8/61
این چند روز اخیر تعطیل بود روزهای عاشورا و من در خانه و بعد منزل شهین، بعد خانه‌ی سیمین وامروز مدرسه. یکی از معلم‌ها نیامده و من مبصر شده‌ام و جایت خالی که ببینی با چه ابهتی بچه‌ها را ترسانده‌ام و صدایشان را پس حنجره در دهانشان حبس نموده‌ام! تا
بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله‌ی کار خویش گیرم
و نامه‌ای که چند روز پیش آغازیده‌ام به سرانجام برسانم. از پنجره‌ی کلاس که در منتها الیه حیاط مستطیل مدرسه قرار دارد و در طبقه‌ی اول، باریکه‌ای از آسمان غمزده و دودی رنگ پیداست. امروز هم هوا ابری است و می‌بارد نم نمک. کلاس دراز و بی‌قواره است با کف موزاییک و دیوارهای رنگ و رو رفته، میز و صندلی‌های شکسته و کوتاه و بلند با تقریباً سی دختر بچـّه‌ی روسری به سر که از سرمای بیرون گریخته و گرمای کلاس را که از نفس‌هایشان پدید آمده به جان خریده‌اند. تازه تیک تیک دندان‌هایشان تمام شده، سرها را پایین انداخته‌اند تندتند می‌نویسند. خدا می‌داند که می‌فهمند چه می‌نویسند یا نه؟! دخترها سعی می‌کنند سکوت را رعایت کنند و صدای مرا در نیاورند. گاهی صدای سرفه‌ای یا افتادن چیزی سکوت کلاس را برهم می‌زند. و من سربرداشته چشم غرّه‌ای می‌روم. بچـّه‌هایی که در حیاط‌اند ورزش دارند و ادای معلمشان را درمی‌آورند. نور آفتاب به یک باره کلاس را روشن کرد. به نظرم زنگ زودتر از معمول خورد حتماً مراسم دارند.
***
سلام مهربان دوست 11/8/61
امروز سه‌شنبه است و من مثل همیشه مبصر یکی از کلاس‌های بی‌معلم. از دیروز صبح ابری که دو سه روزی آسمان تهران را غمگین کرده بود باریدن گرفت و هنوز همچنان می‌بارد و سوز و سرمای شدید سرها را در گریبان برده. با خجالت و سرافکندگی یک قطعه کاغذ از بچـّه‌ها گرفتم مثل این که باید یک دفتر ویژه‌ی نامه در کیفم بگذارم وگرنه در مدرسه به گدای کاغذ مشهور خواهم شد. دیروز که تعطیلی من بود عصر خانم تهرانی صاحبخانه آمد دنبالم تا برویم صف تخم‌مرغ! که رفتیم ولی نوبت که به ما رسید آسمان تپید و تخم‌مرغ تمام شد. حالا با این بی‌تخم‌مرغی چه کنم؟ جای پریا آن جا تخم‌مرغ بخور که اخیراً زرده‌ی تخم‌مرغ می‌خورد. داشتم نامه را جمع می‌کردم که دخترک ناکس گفت: خانم باز هم کاغذ لازم دارین؟
***
روزهای پاییزی با سرماخوردگی‌های مکرر پریا گذشت. زمستان با دو شبانه‌روز باریدن خود را نشان داد و یخبندان، مدرسه را تعطیل کرد. در اتاق بالای خانه‌ی مادر نشسته و از پنجره سفیدی برف را می‌نگرد. هما هم که تعطیلی خوش حالش کرده کنارش ولو شده:
- چی می‌نویسی خاله؟
- نامه به بهاره.
- فردا هم تعطیله خاله؟
- شاید نمی‌دونم.
عالم خوش روزی که پریا از او سؤال کند حظّی در دلش می‌اندازد.
- سلام آقا جون.
- سلام بابا جان. یه چای می‌ریزی برامن؟
- بله آقا جون.
پدر از پیاده‌رَوی میان روز برگشته. دست‌های زمختش را روی بخاری می‌گیرد تا گرم شود. با آن چشم‌های ریز پنهان زیر ابروهای پرپشت نگاه می‌کند و هما با لطفی عجیب به او نزدیک می‌شود. آقاجون او را می‌بوسد. پیرمرد کم حرف می‌زند ولی حرکاتش پر از محبت است. عشق گفتنی نیست. تراوش شدنی است، انرژی مثبت است که از حضور کسی کسب می‌کنی و پیرمرد با همه‌ی خُلق جدی‌اش عشق می‌پراکند وقتی می‌آید.
پریا بیدار می‌شود. زن شیشه‌ی شیر دخترک را محکم تکان می‌دهد و دهنش می‌گذارد. مامان و شهناز از خرید برمی‌گردند و از سرمای سخت می‌نالند. عصر سیمین با فرامرز و آرمین آمدند. پریا برای بچّه‌ها عروسکی است که سرگرمشان می‌کند. دست و پاهای کوچکش برایشان جالب است و او از این وضع لذّت می‌برد.
***
- الو سلام مامان.
- سلام مادر کجایی؟
- پارک¬ام هستی شب بیام؟
- زودتر بیا فردا کلاس دارم.
- باشه باشه.
امّا نمی‌آید. زود نمی‌آید. به خود می‌پیچد. چای می‌ریزد و سیگار پشت سیگار.
خانه‌ی قدیمی، اتاق‌های جدا، بالکن دراز و باریک جلوی اتاق‌ها و صدای موذی و لهجه‌دار حمید گیجش می‌کرد و خون، خون جاری از دو کف دست. می‌پرد و در تاریکی پی حافظه‌اش می‌گردد. زنگ در از بختک خواب پرانده بودش.
- کیه؟
- منم مامان بازکن.
صدای پوریا بود. دکمه را می‌فشارد و چراغ را روشن می‌کند. ساعت روی دیوار ایستاده یک بامداد را نشان می‌دهد.
***
اعلامیه‌ی بازگشایی دانشگاه را که از خبر تلویزیون شنید چشمش سیاهی رفت. حمید که از اداره آمد گفت: خودش می‌داند و هفته‌ی بعد برای ثبت‌نام و واحدگیری می‌رود. او باید چه می‌کرد؟ سؤال تکراری ثابت در ذهنش! در دام زندگی مزخرف زناشویی افتاده. با کار و بچّه، راستی جنگ هم بود! امّا کوتاه نیامد رفت برای ثبت‌نام. دو سال طول کشید.
سوختن و ساختن روش غلطی بود که شنیده، آموخته و باور داشت که دختر با لباس سفید به خانه‌ی بخت می‌رود و با کفن بیرون می‌آید. سال‌ها گذشت تا دانست این حرف اشتباه بود و بدتر از آن نصیحت بزرگ‌تر‌ها که: بچه‌دار می‌شود سرش پایین می‌آید یا پسر داشته باشد درست خواهد شد راستی چرا این حرف‌ها را باور می‌کرد و چند سال است که دو لب را به هم دوخته؟!
سلام مهربان دوست 26/2/62
صبح زود زنگ در خانه‌ی پدری را زدم. هما آمد در را باز کرد. خندان و نفس‌زنان:
- مامانم رفته بیمارستان درد داشت.
کمرم تیر کشید و عرق روی پیشانی‌ام نشست. همه سعی می‌کردند رفتار معمولی داشته باشند ولی دستپاچگی از سر و رویشان می‌بارید. امتحان ایدئولوژی داشتم. کتابم را ورق می‌زدم. شهناز و هما با پریا بازی می‌کردند. مامان خود را با غذا پختن سرگرم می‌کرد. محمد شوهر شهین روی طاقچه‌ی کوتاه مشرف به حیاط نشسته و زانوهایش را بغل کرده بود. آقا جون از بیرون آمد و با لبخند دلگرم‌کننده‌ای جواب سلام همه را داد. دو زانو نشست تا درد پاهایش کاهش یابد. مامان برایش چای ریخت. زیرچشمی همه را می‌پاییدم. به آرامش تظاهر می‌کردند. کتابم را بستم. خداحافظی کردم و رفتم برای امتحان. راستش را بخواهی نفهمیدم چی نوشتم. چون همه‌ی حواسم پی شهین بود که حتماً دردی را می‌کشید که من نُه ماه پیش تحمل کرده بودم و هنوز فکرش هم ترسناک است.
برگشتم. تا یکی بیاید و در را باز کند سالی گذشت:
- زایید؟
- نه، دکتر گفته عصر.
تا عصر توی هوای گرم تهران با کلافگی طی شد. ساعت یک مامان به محمد که رفته بود سرکار زنگ زد:
- چه خبر مادر؟
- به هما بگین خواهردار شد.
مامان وا رفت، امّا تبریک گفت و گوشی را گذاشت. عصر رفتم دیدن شهین. تازه از اتاق زایمان آمده بود. تا مرا دید گفت:
- وای راست می‌گفتی خواهر، من همارو با بی‌حسی زاییدم این یکی پدرمو درآورد. برای هفت پشتم بسه.
نامش را هانیه گذاشتند. به تاریخ نگاه نمی‌کنی؟!
***
روزگار میان‌سالی هنگامه‌ی خواب است همه‌اش خواب؛ این دنده آن دنده. روی دنده‌ی راست که می‌خوابید آرزوهای خوش می‌آمد: "چه خوبه فرشو عوض کنم." روی دنده‌ی چپ کابوس: "چرا نشستم و سوختم و ساختم؟ خواب، خواب .... «مانده‌ای چه کنی؛ یا چه چیز در انتظارته هان؟ نکنه اونقدر احمق شدی که باورت می‌یاد می‌تونی منتظر باشی؟! خوبه خدا چشم تیزبین جوانی را کم کم می‌گیره از آدم وگرنه به آینه نگاه کردن چه عذابی می‌شه! راستشو بگو اقلاً به خودت، اگه پول فراوون داشتی یا مرد خری پیدا می‌شد که همه‌ی عمر پول یامفت بهت می‌داد بازم این همه می‌خوابیدی روی دنده‌ی چپ و راست؟"
تمام شده، ته کشیده بود. هیچ کار تازه‌ای ازش برنمی‌آمد. تکرار کهنه‌ها کارش بود شکم گوشت‌آلود و برجسته‌اش گذر عمر را نشان می‌داد. گاهی چربی پیش آمده را فشار می‌داد و سعی می‌کرد جمعش کند. وقتی می‌خوابید مثل مَشک ول می‌شد یک طرف. طاق‌باز که می‌افتاد لق می‌زد. دلش افتاده بود توی دامنی از گل و لای.






شبانرژی مثبتکلاس
۸
۳
نسرین ورزیده
نسرین ورزیده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید