
مدتها فکر میکردم برای فهمیدن خودم باید با دیگران حرف بزنم؛
گفتوگو کنم، توضیح بدهم، دلیل بیاورم.
اما هرچه بیشتر حرف میزدم، کمتر به نتیجه میرسیدم.
انگار گفتوگو با جهان، همیشه یک بخش از من را جا میگذاشت.
تا اینکه فهمیدم گفتوگویی هست که درست از جایی میان سینهام شروع میشود؛
گفتوگویی که فقط در نوشتن اتفاق میافتد.
وقتی مینویسم، برای اولینبار نه نقش بازی میکنم، نه چیزی را پنهان.
کلمات، پشت نقابها را میشکافند.
آن نسخهی بیصدای «من» که همیشه در عمق ذهنم راه میرفت،
در نوشتن فرصت پیدا میکند حرف بزند.
گاهی آرام، گاهی خسته، گاهی حتی ترسیده؛
اما همیشه واقعی.
در نوشتههایم چیزهایی را میبینم
که در زندگی روزمره رد میشوند و کسی توجهی به آنها نمیکند.
مثلاً ناراحتی کوچکی که از یک رفتار مانده،
یا شوقی که بهخاطر مشغلهها فراموش شده.
کلمهها این نشانههای کوچک را جمع میکنند
و از آنها تصویری میسازند که قبلاً نمیدیدم.
گاهی وسط نوشتن،
احساس میکنم در برابر خودم نشستهام.
نه برای پاسخ دادن،
فقط برای گوش دادن.
و همین گوش دادن بیطرفانه،
آرامشی میآورد که در هیچ مکالمهی دیگری نیست.
نوشتن برایم شبیه روشن کردن چراغی کوچک در یک اتاق تاریک است.
نه اینکه همهچیز را یکباره آشکار کند؛
فقط بهاندازهای که راه را پیدا کنم.
این روشنایی کم، همانقدر که ساده است، نجاتبخش هم هست.
چون در تاریکیِ فکرها و احساسات پیچیده،
گاهی تنها چیزی که لازم داریم، همین نور کم است.
بیشتر وقتها نمیدانم قرار است به چه نتیجهای برسم.
و شاید همین بیهدف بودن،
نوشتن را صادقتر میکند.
مثل قدم زدن در شبی آرام؛
قدم بعدی را فقط وقتی برمیداری که آماده باشی.
کمکم فهمیدهام نوشتن فقط ابزاری برای بیان نیست؛
نوعی مراقبت از خویشتن است.
هر بار که مینویسم،
لایهای از فشارها، نقشها، و توقعاتی که روی خودم انباشتهام
ریخته میشود.
نوشتن یادم میدهد
که لازم نیست کامل باشم تا دیده شوم؛
کافی است واقعی باشم تا خودم را ببینم
مینویسم تا به خودم نزدیکتر شوم.
نه از راه منطق،
نه از راه قضاوت،
بلکه از مسیر کلمههایی که آرامآرام
دربارهی درونم حقیقت را میگویند.