
گاهی وقتها حس میکنم نمیدانم واقعاً چه کسیام.
در حرفها، در نقشها، در تصمیمها،
همهچیز مثل تکههای پراکندهای از من است که کنار هم نمینشینند.
اما وقتی مینویسم، چیزی درونم آرام میشود.
انگار در میان کلمات، آن «منِ پنهان» کمکم خودش را نشان میدهد.
نوشتن برایم فقط بیانِ احساس نیست؛
بیشتر شبیه گفتوگویی بیصدا با خودم است.
وقتی مینویسم، سؤالاتی میپرسم که در گفتوگوهای معمول هیچوقت نمیپرسم:
چرا اینطور فکر کردم؟ چرا آنطور واکنش نشان دادم؟
نوشتن، به طرز عجیبی، صدایم را برمیگرداند —
صدایی که در شلوغی روزها گم میشود.
---
گاهی وسط نوشتن، ناگهان میفهمم چیزی را سالها اشتباه فهمیدهام.
مثلاً رنجی که فکر میکردم از دیگران است،
در واقع از خودم بوده — از انتظارات و ترسهایی که بیصدا در ذهنم جا خوش کرده بودند.
در چنین لحظههایی، کلمهها شبیه آینهاند.
نه از آن آینههای زینتی که تصویر را زیبا نشان میدهند،
بلکه از آن آینههای قدیمی که هر خط و لکهای را صادقانه برمیگردانند.
نوشتن، چنین آینهای است: بیرحم، اما نجاتدهنده.
---
بعضی نوشتهها را هیچوقت منتشر نمیکنم.
نه چون بدند، بلکه چون هنوز «زخمی»اند؛
هنوز برای دیدنشان آماده نیستم.
اما همانها بیشترین اثر را دارند —
چون در سکوتِ نوشتنشان، بخشی از خودم را شناختهام.
نوشتن به من یاد داده که فهمیدنِ خود، با قضاوت فرق دارد.
گاهی فقط باید بنویسی تا ببینی چه درونت میگذرد؛
نه برای تغییر، فقط برای دیدن.
---
امروز هر بار که قلم را برمیدارم،
با خودم قرار سادهای میگذارم:
صادق باش، حتی اگر زیبا نباشد.
همین صداقت، کلید شناخت است.
نوشتن برایم شده نوعی مراقبهی در حرکت؛
راهی برای نزدیکتر شدن به خودم،
بیآنکه به دنبال نتیجهای باشم.
فقط دیدن، فقط فهمیدن، فقط بودن.
---
مینویسم تا خودم را پیدا کنم،
نه تا به دیگران ثابت کنم که پیدایش کردهام.
---
🪞 برچسبهای پیشنهادی:
#نوشتن #خودشناسی #تفکر #رشد_درونی #بهزاد_مراشیان #تأمل #درونگرایی #نوشتن_درونی #ویرگول