
چه بود زندگانی جز آوایی در دم ...
که به زور جاری گشت بر گلوی ...
چون قلاده ای از غم...
گفتم : چه بشارتیست زیستن در مرگ؟...
چرا علف هرز را بود حق روییدن؟
بدیدم، وصلت حیات وُ مرگ را . . .
که زاده گردید ز آنان بصیرتی در اغما .
پس عیان گشتند نگاره ها..
کز دیرینگی ... بر فراز قله ای سنگی ...
دو قوچ سرخ و مشکی، بر کوبیدن شاخ هایشان را بر سر یکدیگر ...
بدان کوبش های سهمگین، خورشید خراشید وُ مهتاب رمید.
و قله شد مسلخ گاهِ پوچی...
چون با ضربه ای از قوچ سرخ .. قوچ مشکی بمُرد؛ بستر کوهستان را بر گرفت رودی از خونابه...
شاهین بالگشود و پر کشید از لانه...
و بازتاب پژواکش را بر ناهمواری های کوهستان سرود...
و از آن رود سرخگون ...
برهوت رویید ...
پس با رجعت نیستی در دامنه ی حقیقت ..
پوچی بازگردید وُ نبودن بازگشت ..
واقعیت ها گردان چرخیدند...
در یکدیگر محلول گشتند ...
تا آنجا که همه ی حقیقت یک گوی شد .
که برون آن چیزی جز نبودن نبود ...
گوی درخشان ...
از شاخ و برگ هستی ، به آرامی رشد یافت..
و سرانجام با گسترانیدن زمان... بیش تر بدرخشید..
تا درخشید توأمان خُروشید..
پس با انفجاری غریب ، صیحه کیهانی اش را بر نبودن ها تحمیل نمود ..
احشای بیرون زده اش به کائنات مبدل گشت...
اختران بر تابیدند...
خروشان آواز وجود نالیدند...
بر بوم و بر حقیقت ارکست موجودیت نواختند..
آنگه، گوی زمین برخاست .
اندرونش حیات برخاست.
و در بطنش به طغیان در آمدند پدیده...
ذریه ی پوچی که وارث هیچ انگاری ها بودند ..
بر ضد میراث داران حقیقت شوریدند و بگفتند..
«حقیقتی درکار نیست»
از فراز دور دست گفتم ...
این خود حقیقت است « حقیقت آنکه حقیقتی نیست»
گفتند «معنا نیست..»
بگفتم « معنی بی معنایی چیست ؟ »
تا مرا بدیدند در سترگ..
جمیع آحادشان شد یک قوچ...
به رنگ شب..
از قلب زمین قله ای برخاست ...
وارثان مرا آوردند در وجود ...
و گشتم یک قوچ سرخ ...
در مسلخ گاه حق و بطلان...
در نوردیدم با آن قوچ شوم ..
و تاج شاخش را بشکستم ...از پیکرش خروش گرفت رود خون ..
شمس ترک برداشت در غروب ...
چون چیرگی مدتی بر هیلکم تابید...
بدیدم به تنهایی مرا نیست معنایی...
شاید بایستی می بود بر ضد من قوچی ...
پژواکی آمد از پوچی ...
« دیدی که بی من هیچ نیستی ؟ آری، چنین است معنای بی معنایی که بودن نور است نبودن سایه اش »
قه قهه اش گوش هایم را می خراشید...
غار غار کلاغ آمد جای آواز شاهین ...
پس واقعیت ها گردان گشتند باری دیگر ..
و محلول در بگردیدند در یکدیگر...
تا آنکه یک گوی شدند شناور در نیستی ...
گوی رشد کرد باری دیگر . . .
تا ادامه دار شود این نبرد
در ابدیت..
عاقبت در آمدم از اغما....
و این را سرودم بر شما .