ویرگول
ورودثبت نام
﴿ هُــرمــزان ﴾
﴿ هُــرمــزان ﴾« اشکان دهقانی | نویسنده / شاعر »
﴿ هُــرمــزان ﴾
﴿ هُــرمــزان ﴾
خواندن ۸ دقیقه·۱۸ ساعت پیش

⟨⟨ آرمــانگاهِ آکلــیـدوس⟩⟩

+۱۸
+۱۸

به اسم اعظم. .‌ .

اندر اقلیمی تاریک گستر ...

و بر اریکه ی نور مکنت...

در پهنای قله ای شعله ور و آتش افروز ..

که سرای درخشندگی وُ سرخگونش را در بطن هیاکل کوهساران سیه رنگ و تیره روزگار آن قمر ظلمانی بر می تابید .

نخستین سانان ... موجوداتی آدم گون، دور یگانه آتشفشان آن سرزمین در فتاده بودند به زیست...

گذاره های سرخ از دهانه ی کوه رگ های خونین حیات گشتند ...

و بدین سان هرگز نباتی نرویید... حیاتی جز مرگ ندمید...

خوراکی نبود جز سنگ های تیز ..

تنها نور بود که بر نخستین سانان سلطنت می نمود...

و حلقه های مه آگین و ظلمت سرشت دیار غرب و شرق را .. لاجرم سوی عقب می رهانید...

نقطه ای تابان در مرکز گودالی سیه قامت...

بدین رو، نخستین سانان یا انسان نما ها پیکر برهنه ... مغروق از خاک و گل زیر تنها تابش سرخ آن قمر ...

با حسرت بر آنسوی اقلیم شرق و غرب نظر می انداختند...

بر فراز قله هایی پر عظمت مغروق در دود های ناپیدایی..

بر سایه هایی طویل و بلندی که از درختان تنومند و کهنسال آن اقلیم ها تنها نمایان بود...

و چنگ بر دل گوش می سپردند بر پژواک خروش رودخانه های آن سو که هیچ گاه عیان نبود ..

با گذر ادوار پیشین و پسین . . .

با تابش بیشتر آتش فشان گرمایش بیشتر گردید و مذاب برانگیخته شد ..

آکلیدوس...

جوانی زلف سرخ ...

پسری با سیمایی دختر گون ...

سپید پوست و ظریف تن ...

چون طاقت گرما را نیافت از نور دور بگشت..

و هرچه بر دیار ظلمت ها نزدیک تر می شد سرما اورا از شر گرما می رهانید...

و سایه های شاخ و برگ هایی که از درون تاریکی و مه...در وجود ناپیدایی ها پیدا بود وی را بیش از دیگران مسحور خود بنمود...

پس به سوی غرب پیش رفت ...

پژواکی غریب آمد بر او ...

«دور شو ای پست و منفور »

آکلیدوس سراسیمه دندان لرز...و انگشت بر لب بپرسید .

ـــ کیستی ؟!

گفت : کیستی نه ... بپرس کیستیم.. چه تورا بر ملک در عظمت و حیات جاویدان ما بدین تیرگی کشانید؟

پسر گفت : گرسنگی ... بینوایی ... استبداد نوری که جز داغی ... داغی بر دل ما نگذاشت...

آن صدا ... خراشیده و شبحوار پاسخ داد : ما فروغی را بر نمیتابیم...بدین ترتیب ... آزاده ایم زان گرما...رها گشته ایم در رویش نباتات... می‌شنوی صدای رود ها؟

هرچند بر تو پوشیده است عزت عیان ما...

پسر گفت : چرا نتوانم بینم؟

گفت : چون نور عادت بر نشان دادن دارد ... تو خود بایستی یاد گیری بنگری...

پسر گفت : چه کنیم برای رهایی ..

گفت : به خاموشی در اور این سلطنت نور آگین...تا رودمان بر شما بخروشد...میوه هایمان لب هایتان را در بر گیرد ... و از سرزمین عقیم شما درختان برچیند..

آکلیدوس دوان دوان ... شتابان... به سوی قوم خویش بشتابید...تا بر آنان بهشتی برین را بشارت دهد...

وقتی به لبه دره در میان جمیع نخستین سانان رسید بر روی بلندا ایستاد سرود ...

مژده باد بر شما طعم عدن...

کژدیسه است این آتش بر من ..

گرمایش می سوزاند از تن...

بدیدم در تاریکی ملکی کهن...

که بود بی بدیل از نور و کمن...

بنگرید بر سایه هایش...

بر بلندای درختانش...

بشنوید خروش رود هایش..

چه شرق باشد چه غرب ...

تفاهم آنان چه هست جز خاموشی ازین سلطنت...؟

جمیع آنان پشت بر آکلیدوس...

ندای مرگ سر کشیدند بر آتش ...

و با صفوفی طویل..به سمت دهانه رهسپاران به راه افتادند ...

عده قلیلی از انسان نماها گفتند : مارا چشم طمع به آنچه نمی‌دانیم چیست نیست...

تا آگاهی نیابیم در شرق و غرب حقیقت چیست..

خود به دنبال رویش می‌رویم...چراکه میدانیم بی هیچ نوری ... نباتی نمی یابد بر انگیختگی... نیست پناهی مارا در یخبندان جز گرمایی .. براستی چه زینتی دارد ثروت داشتن در نابینایی؟

سپس در نزدیکی دامنه سد راه آکلیدوس و پیروانش گشتند...

گفتند : شمارا چه شده ؟ آیا برای آنچه که بر آن آگاهی ندارید قیام میکنید؟... همانا علت فلاکت این نور است یا خود ما؟ از کدام سو بر شما وحی گردید علیت این پلیدی ، نور است و دیگر هیچ؟

شما بر ماده قیام نمودید وُ ما برای معنا ...

آکلیدوس...

سنگی از زمین برداشت ...

و بر رخسار یکی از آنان بی انداخت...

خون از پیشانی مردی بر زمین چکید ...

و مرد بر زمین فتاد ...

عاقبت، در دم وی را به قتل رسانید و گفت : اندیشه کنید . . . کدام سلطه گر بر شما گوید که تمام تقصیر از من است؟‌ مسلما این دروغی آشکار است..

زورمندان و مریدانس را سوی ما فرستاده تا بر همگان چیره گردد... معنا چیست وقته ماده مارا کفایت می نماید.. بر گرسنگان آگاهی چه سود ؟

پیری شاعر ریش بلند ... وساطت کرده و پیشنهاد آرا نمود ...

گفت حق با آنانی ست که بر دیگران تکثر دارند پس منتظرم بنگرم کدام ازان دو بیشتر است ... بی شک برای من و قلمی که در دست دارم بودن با کثرت سودمند بخش تر است ...

اگر آتش طلبان بیشتر باشند من و قلمم با آنان ...

و اگر تیرگی گرایان به مراتب کثرت داشته باشند ؛ من و قلمم با آنانیم ...چراکه مقاومت در طوفان شاخه های مقاوم را میشکاند...ولی برگ هارا هرگز...

اینگونه شد که با شروع آرا..

اکثریت بر قیام بر آتش دست بالا گرفتند ...

پیر نیز قلم برداشت و برای آنان شعر سرود ...

عده قلیل نپذیرفته و گفتند : گر تمام جهانیان در تمامی عوالم گویند سنگی نرم است ...همچنان سنگ سخت است پس این گواهی بر حقانیت نخواهد بود ...

با گسترش جدل ها ...

میان دو گروه خصم در گرفت...

و کشتاری سرخ بر پا گردید..

یک به یک از دیگری می‌کشتند....

با هر مرگ خونخواهی دیگر بر آشوب و طغیان اضافه شده و با چنگ و نیش به جان دیگری می افتادند...

پوست ها دریده شد ...

پیر شعر سرود ....

اندام کودکان زیر دست و پا له شد...

پیر شعر سرود ...

از میان جمع ...

عده بر اجساد رخنه کرده و قطعه قطعه هر جنازه را مسلحه بنمودند...

و پیر شعر سرود ...

تا آنجا که از سوی ناپیدا...

تیری سیاه پرتاب شد و بر گلوی آکلیدوس فرو رفت...

دهان پسر خون باران فواره کرد ...

و پیکر آکلیدوس بر زمین فتاد...

نخستین سانان گفتند ... وای که ریخته شد خون از جوان...وای که خواهیم رسانید بانی آن را به اتمام..

سرانجام آنان بر عده قلیل چیره گشته..و با بر انگیختن مسلخ گاهی...تپه ای از اجساد آنان بر زیر ستارگان سرخ برپاییدند..

در حالیکه پیکر کشته گشتگان خویش را با ناله و سودا سوگواران به تشیع در آوردند...

و بر دوش خویش پیکر آکلیدوس را حمل نمودند..و از کوه بالا رفتند ...

همچنان که پیر دهر، فقط برای کشتگان حذب خویش شعر سوگ سرود ...

و یا هنگامی که بدید دیگر احزاب با فراموشی رفتگان، نظر بر پرنده ای انداختند که جدا از دسته اش در انزوا به سوی ناکجا بال می گشاید ... مدح و سرودش را از مرحومان گرفته و به ستایش پرنده پرداخت ...

پس از آن واقعه عاقبت بر دامنه رسیدند ...

با نظری بر آتش ...

گفتند چه کنیم با این قدرت ...

صدایی ناپیدا از میان جمع گفت : با بزرگ ترین سنگ ها ...

پس زورمندان چندین سنگ غولپیکر را از پایین تپه به سختی بالا آورده تا با بستن آتشفشان مانع تابش شوند...

چون عده ای در میان راه خسته شدند ...

بازوان عرق کرده شان را نگه داشته تا استراحت نمایند ...

لاکن زور سنگ ها بر آنان چیره شد و به سوی آنان عقب قلط خورد و از روی برخی آنان رد شد ... و باری دیگر کشته ای به کشتگان اضافه گردید ...

بازماندگان سرانجام با بالا بردن سنگ ها دهانه ی آتشگاه را مهر و موم نمودند...

آسمان سرخ به تیرگی در آمد...

حلقه ی ظلمانی سوی آنان به تکاپو فتاد ...

سرما وزید...

نخستین سانان سر دادند که آمد سرانجام حیات رهایی..

خروش رود به دره رسید....

نور ستارگان از سپهر بر آنجا تابید . . .

درختان رویدند..

انسان نماها برای دیدار با عدن خویش خجسته گویان از تپه پایین آمدند...

لاکن ...

اندر درون رود ماهیانی غول پیکر با سیمایی جن وار خندان بر آنان خیره گشته بودند...

درختان که شاخه هایشان سر های شیاطین بودند نیش خند سر میداند...

از پهنای دور دست چهار پایانی غول آسا، چهاربال و با هیلکی از دیو و مار...

بغریدند و هجوم ببردند سوی نخستین سانان ...

آن انسان نماها هراسان و گریزان...

بالا رفتن باری دیگر از تپه ...

عده ای غلطیدند سراسیمه ... و افتادند سوی رود و دره ...

ماهیان جنی نمودند با نیش های تیزشان گوشت نرم آنان را تکه پاره....

برخی دیگر گشتند خوراک درخت و شاخه...

و آخرین بازماندگان رسیدند بر دهانه ای که با سنگ بسته بود..

هرچه زورمندان مشت کوبیدند بر تکه سنگ ها تا با ترک بر افروزد نور ...

بی فایده بود ..

گشتند مشت ها خونین ...

بی فایده بود ...

دیو ماران باگستر و پروازان . . .

پرسه زدند بالا سر آنان ...

بغریدند : اینک آخرین اقلیم اول شرق بود ملک نور وُ ما بعد آن غرب ... اینک پایان بر شما خجسته باد ...

پیر گفت : هم اینک من خواهم ایستاد در کنار دیو ماران ...مرحبا بر این بالها... چنگال هایشان را بنگر احسنت بدین نیزه ها ... من دوستدار قدرتم و قدرت است از شما ... استوار بمانند این شاخ ها ..

پس فرود آمدند بر دهانه...

پیر را با قلمش ببلعیدند چون لقمه ...

تف کردند خونین از دهان زان مغ زلف و محاسن...

زورمندان را کردند خوراک آرواره...

دست و پا بود که عیان بود از لای دندان و پوزه...

در حالیکه دیو ماران می جویدند گوشته... بگفتند چنین است تاج پیروزی ...

سوار بر مرکب نادانسته

خضوع بر جهل ناخواسته ...

پس از هلاکت...

زیر دهانه عیان گشت ...

تابش نور ...

جهان زیرین را زرین کرد ...

بدین رو ...

گیاهان زرین و درختان الماسین به روییدن در آمد...

و از میوه های بلورینش دیو ماران و شیطان تبارانشان تا ابد و دهر مکیدند...

و انچه را به تاراج بردند که هرگز از آن بر آکلیدوس نگفتند ...

﴿ پایان ﴾

افسانهادبیات
۸
۳
﴿ هُــرمــزان ﴾
﴿ هُــرمــزان ﴾
« اشکان دهقانی | نویسنده / شاعر »
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید