ویرگول
ورودثبت نام
﴿ اُبــــــژهٔ ﴾
﴿ اُبــــــژهٔ ﴾« اشکان دهقانی | نویسنده / شاعر »
﴿ اُبــــــژهٔ ﴾
﴿ اُبــــــژهٔ ﴾
خواندن ۸ دقیقه·۹ روز پیش

حَـــلَـقــاتــــ(2) : ⟨ افــیـون تـــوده ها⟩

﴿ حلقه ی دوم ﴾


بر فراز قله ی اشراق، بنگریستم تناسخ سَفاک ترین هیولا را ...

که از تابش شعله های سیه روی آتش گاه آسمان، می تابید بر دل و خویَش پلیدی ...

باله هایش خفاشین ... شاخ هایش آتشکده ی دوزخِ برین ...

زیر خوشه ی ستارگان، در دست شوالیه ای سوار بر اسب سپید بود شمشیری ..

که می‌گذشت از فراسوی گذرگاه گردن ها ...

خون ها گواهی دادند بر گناه مظلومان...

از شیب کوهستان می قلطیدند سر ها به زیر ...

تا آنگه که تپه ای بر انگیخت از سیمای آدمی ...

و صورتک های دریده از چنگال دیو ... چسبیده بر دیگری...

به آواز درآمدند و بر پا گردید ارکستی از مرگ و میر ...

ارابه ها می‌گذشتند از سنگ و لاخ ...

تپل ها می کوبیدند بانگِ جنگ ...

با هر کوبش... توپ ها بگذشتند آتش بار و بکشتند از سربازان ...

با هر مرگ چه جگری سوخت از دل مادران ...

با هر کوبش ...

کوه ها بلرزید و لکنت ها فتاد بر زبان کودکان....

افسانه ها بگفتند که ای شوالیه ی سوار بر اسب سپید، چرا فقط در آسمانی ...

گفت : مرا نخواهید یافت در زمین تا وقتی صلح نیست ...

دیوان خندان پای بر زمین کوبیده گفتند : صلح که باشد به تو چه نیازی ست؟

آن هنگام که ابلیس سانان با برتری جویی های خویش، از ملک و سرای خود اندر بطن خوشه ی ستارگان، با هجرتی خصمانه هجوم بردند بر اراضی انسانی و بگشتند فاتحان بی بدیل زمین ... آنگه با اهرام هواگرد و توپ افکن بر آنان آتش باریدند خونین، بدین گونه شد که بر آدمیان سیطره یافتند آن شیاطین ...

یک به یک بر بگرفتند خانه و کاشانه ی آدمی را به چنگالِ تسخیر ...

پس با پژواکی غران و رسا گفتند : اینک بر ما به سجود و خضوع در آیید ...

چرا که بندگانمان از تیغ مان خواهند بود در امان ...و هرکه تمرد ورزد هیچ نماند بر سلسله اش جز مرگ و طغیان و خوناب...


و آن هنگام اکثر آدمیان از بیم جان، مال و سلامت فرزندان برابر ارتش عظیم اجنه سر تعظیم فرو آورده و مقابل هیبت تنومند و تاریک صیرتشان زانو زدند...

هیمنه هایی که نظر بر آنان مویه ها بر اندام سیخ می نمود....

موجوداتی که سر برخی از آنان گراز وار ...

با تن دیو و یا برخی دیگر سگ سیما، با تن چهار پای اسبان...

سپس جنیان سواره بر ماموت ها، قلاده ی آزادی را بر گردن تسلیم گشتگان جوشیدند...

و از آنان برای بنای بروج ملکوتی ... حکاکی طلسمات بر اهرام معلق در آسمان ....

توپخانه های هرمی ...و بردگی و بندگی در معابد ظلمانی استفاده نمودند ....

معابدی که اندر باطن پر زینت شان، ایثان، نیا و پدر نخستین شیاطین توسط انسان پرستیده می گردید ....

و به موعود هر خسوف و کسوف، برای دفع بلا... دختران زیبارو انسان ها به عقد شیطانی بلند مرتبه در آمده و در شبانگاه همان روز در هیزم آتش قربانی می گردید...

جنیان گرگ دیس با پوزه هایشان بوسه زدند بر پیکر عروس های سوخته..

و گوشت و پوست های پخته ( یا سوخته ی) آنان را بنمودند خوراک جنیان در مراسم زوج های جوان....

قربانی برای آن ابلیسی که چهار دست و یک چشم بر رخسار بی چهره اش می تپید ( ایثان ) ... موجودی که یک بالش پر دار و کلاغی، و بال دیگرش فلس دار و اژدری ... دارنده ی سه پا اعم از سم و چنگال و پنجه ی درندگی .

بدین گونه گردید که عهدی ننگین بر انسان ها تحمیل گشت، که هرگز دست از پرستش خدایگان پوشالی جنیان بر نداشته و در عوض بردگی و بندگی آنان، هنگامی که پسای سپیده دم ...

زمان مغرب، از کار به خانه هایشان در زیرین زمین یا دخمه ها باز می‌گشتند، مکاشفاتی از باغی که شراب هایش گوارا بود و سرزمین هایشان خضری و حاصل خیز، درختانش پر ثمر و رنگین ..

در هنگام خواب در ژرف اکتشافات خویش می نگریستند...

چنین گردید که روز ها در اوج فلاکت... سنگ بر دوش گذاشته برفتند سوی قله ها اندر هلاکت ...پرستش تندیس ایثان ز جبر عبادت ... و در غروب و شبانگاه هنگام خواب رویای عدن و درختان پر ثمرش....و دوران ها چنین می گذشت و چرخه باز می گشت ...

تا آنکه پسای آن روزگاران ...

عده ای در مشرق زمین گفتند : ادوار پیشین گذشت و هرگز شوالیه ای از سپهر برای یاری ما نیامد...

صبر دگر بر مظلومان ندارد هیچ پیامد...

حال سرنوشت ما در دستان خود ماست ...

و ما جز خویشتن کسی را نداریم ...

جوانی از میان آنان گفت : این دیکته ای از جانب الهه ی تقدیر بر سرشت ما..مارا یارای تقابل با جبر نیست ... آیا چیزی جز مشتان گره کرده برابر ارابه ها و اهرام مرگ آفرین آنان داریم؟

همان هنگام پیشه وری داسش را بر گلوی جوان نهاد و گفت : حال میان مرگ و تسلیم یکی را برگزین.

جوان پرسید : این چه کاری ست؟

پاسخ داد : بنگر که این جبر نیست ..با آنکه داس بر گلویت است تو ازادی میان مرگ و تسلیم ..

جوان سر تکانید و پیشه ور داس را کنار کشید ...

سپس گفت :

" بدین رو با هرچه داریم، داس ، سنگ و چوب ... بر علیه این جبارین عصیان نمونده و یکبار برای تمام ادوار قیامی سهمگین می نماییم...باشد که از رستگاران گردیم... ما دوزخ حقیقی را ارج می نهیم بر رویای بهشتی دروغین ..."


بدین سان ، در ظلمات شب مشعل هایشان را روشن نمونده و با هرچه داشتند سوی کاخ جنیان یورش بردند ...

از شدت امواج طغیان و هجوم غضبناک آنان ... آن جباران به حیرت در آمدند ...

مردم بر معابد هجوم برده و تندیس ایثان را شکستند و چون یارای تقابل با پهلوانان جن را نداشتند از کودکانشان تا می توانستند بکشتند ...و کودکان دیگر را به اسارت گرفته و گریختند سوی جنگل ها ...

ستون های آتش و دود از سرزمین مشرق برپا گردید ...

زین سبب ...خشم و خون بر چشمان سرخ ابلیسان در هم تنید...

و از سوی ایثان در ستاره ای اندر بلندای زمین آمد فرمانی سفاک و قبیح ...

دستور آمد که رحمی مباد بر عصیانگران....

به حرکت در آمدند ارابه ها ... و باز شد دریچه ی هرم توپ خانه ها ...

توپ ها آتشبار هجوم بردند بر جنگل ها ...

آتش گرفتند درختان ....

صدای سوزش برگ ...

حل گشت با بوی سوختن بدن ...

انسان های مشرق در تداوم شلیک توپ ها بی توقف زیر مرگ و خاکستر ...

رحمی نبود... حتی بر زنان و کودک ....

مردمان مغرب چون چنین دیدند سکوت را برگزیند در برابر هیمنه ی سپاه شیطان ... لاکن در محکومیت یورش مشرقیان زبان گشودند به ملامت ....

اما مردم شمال چون این قیامت مبعوث را نگریستند بر خویشتن گفتند : کدام یک ارجحیت دارد.... عقوبت دهشتناک پیروی از وجدان، و یا بندگی اندر ابدیت شیطان؟.

پس آنان نیز عَلَم عصیان بر افراشتند ...

از فراز کوه ها سنگ های غولپیکر را با یاری یکدیگر از شیب کوه قلط داده و بر شهر های جنیان فرو ریختند ..

دژ های ابلیسان به آوار هایی باشکوه بدل گشت ...

سپس انسان ها با یورش به اسلحه خانه ها...شمشیر بدست گشتند و به اسارت گرفتند از کودکان جنیان....و آنگه گریختند...

جنیان بالدار، کمان بر چنگ گرفته به پرواز در آمدند و از فراز آسمان کوهستان های شمال را تیرباران کردند...

لاکن با وجود تلفات و کشته شدگان بسیار از شمال و مشرق .... شیاطین نتوانستند کودکان خویش را باز پس گیرند.....

بدین سبب بر آدمیان ندا سر دادند که ای اصحاب عصیان....فرزندان مارا باز پس دهید تا کاری به شما نداشته و به اهل خانه و مردم شما امان دهیم ...

مردمان شمال و مشرق پیری از جنوب را به واسطه گری برگزیده، و به طرف جنیان فرستادند تا خواسته های آنان را مطرح کند ...

درخواست انسان ها از این قبیل بود ..

خروج جنیان و شیاطین و تمام ارتش و سپاهیانشان از زمین و بازگشت به خوشه های اختران ...

رهایی از بردگی و بندگی و پرستش شیاطین ...

و امکان استفاده از تمام کاخ ها و خانه هایی که در طول ادوار انسان ها برای آنان ساختند ....

جنیان این بند هارا نپذیرفته و همان جا در دم پیر را به زانو در آورده ذبح نمونده، با نیش هایشان صورتش را متلاشی گزیدند و بر سرش تاجی از خار گذاشته و برای آدمیان فرستادند.....

طولی نکشید که از فراسوی آسمان، شهاب هایی آتش زا بر مشرق و شمال فرو فرستاده شد ...

و بارانی از آتش بر آن سرزمین ها فرو ریخت.....

شهاب ها بر سر مشرقیان و مردم شمال باریدند و همگی آنان را از دم گذراندند؛ علاوه بر کودکان خویش یعنی جن زادگان..که قربانی این نزول دوزخی گشتند....

اما گویی کافی نبود .... جنیان بر جنوب نیز یورش برده و با چنگال هایشان انسان های ساکن آنجا را نیز دریدند....و پروازان سر های انسان هارا از آسمان مغرب بر سرزمین های غرب باریدند تا عبرتی برای دیگر طغیان گران باشد ....

پسای مدتی ...

با سوگ و شیون مادران جنی ....

و داغی جگر پدران شیطانی ...

پیرامون آرامگاه نه ... مسلخ گاه کودکان قربانی ...

شعله های خونخواهی در دل پدران ابلیسی کودکان بر انگیخت تازان به کین ....

و سپاه جنیان شرق و شمال به کین خواهی فرزندان خویش بیرق انتقام بر افراشتند بر ضد ایثان و یاران ...

جنگی میان دو گروه ابلیسان در گرفت ...

اینبار توپ ها بر خود شیاطین می باریدند ...

و جن ها از ارابه ها نیزه هارا بر گلوی جن های دیگر فرو می‌بردند...

حتی دیگر توده ها در خوشه های ستارگان ..ملک ایثان، با عزای کودکان به کاخ ایثان ﴿ بیت العین ﴾ طوفان وار هجوم برده و وی را که بر تختگاهش تکیه داده بود به زیر کشیدند و بکشتند ...

و در زمین نیز چیزی جز اجساد شیطانی ...بال های دریده ... چنگال های بریده ... آرواره های ترک خورده و شاخ های شکسته، نبود ...

دود ها سیال می رقصیدند و شعله ها سوزان زبانه می کشیدند....

بازماندگان جنی از زمین گریخته، ملک و سرزمین هایشان را رها کرده و سوار بر اهرام هواگرد به بستر ستارگان بازگشتند ....

چنین شد که آدمیان بازمانده از نسل کشی ها و قتل عام ... از دخمه ها برخاسته، سوی سرزمین های خویش ره سپردند ....

درحالیکه بر پیکر بی جان ابلیسان گام می نهادند و می گفتند : براستی، بزرگ ترین بردگی، اندیشه ای ست که گوید هیچ راه نجات نیست ...


پایان

ادبیات
۱۵
۸
﴿ اُبــــــژهٔ ﴾
﴿ اُبــــــژهٔ ﴾
« اشکان دهقانی | نویسنده / شاعر »
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید