
عجایب خلقت و شگفتی وحشت #۵
اپیزود پایانی : آنورا
نویسنده : اشکان دهقانی
+۱۸
انزوایی خفقانآور و دلمردگی طاقتفرسا بر وجود کایوس سلحشور دربار امپراتوری حلول کرده بود؛ انزوایی که عقلانیت، خرد و حتی شرافت را که با روحش آمیخته شده بود، از او ربود.
پس در اقدامی جسورانه، شبانگاه از طریق تالارهای مخفی کاخ، که از پیش نقشهاش را در اختیار داشت، به برج معشوق و محبوب خود، پرنسس آنورا، رفت. آنان در آغوش یکدیگر نیمهشب از دروازههای شهر گریختند، درحالیکه گارد امپراتور به تعقیبشان پرداختند.
سلحشور، سوار بر اسب مشکیرنگش، پرنسس را همراه خود به ژرفای مهآلود دشت برد و از غلظت مه، گارد آنها را گم کردند. سپیدهدم، در زیر آسمان ابری، کایوس بهآرامی اسب را هدایت میکرد تا مبادا شاهدخت را از خواب بیدار کند. جز آوای کبوترها و خروش رودخانه، فقط صدای برخورد آرام سم اسب بر سطح زمین گوش را مینواخت.
کمکم صداها محو شدند و از میان رفتند. در عوض، در گوش کایوس بانگ خرناس کشیدن اهریمنی شنیده میشد. کایوس کلاهخود تمامرخ را که به شمایل دیوخویان بود، از رو برداشت و سراسیمه اطراف را نگاه کرد اما چیزی نیافت. بهناگاه صدا قطع شد و دوباره نوای طبیعت نواخته شد. آنورا آهسته پلکهایش را گشود و با چهرهی درهم کایوس روبهرو شد. از او پرسید: «اتفاقی افتاده؟! پریشان به نظر میرسی.» کایوس آب دهانش را قورت داد، سپس نفس عمیقی کشید. به نشانهی اینکه موردی پیش نیامده، سرش را چرخاند و کلاهخود نقرهایاش را دوباره بر سر گذاشت.
غروب شد...
پس از طی مسیر طولانی، به جنگلی تاریک برخورد کردند؛ جنگلی که درختانش بلوط کهنسال و برگهایشان تیره بود. اسب شیههای سر داد و از جای خود جلوتر نمیرفت. کایوس افسار را فشرد و ادامه مسیر را بر اسب تحمیل کرد و دوباره عضلات درشت اسب به حرکت درآمد. آنورا نیز عرقی سرد از پیشانیاش میریخت. آنگاه بهآهستگی وارد جنگل شدند.
همزمان با ورود به جنگل، سلحشور آسمان را نظاره کرد که کاملاً در تاریکی فرورفته بود و ماه پشت آن برگهای تیره مفقود شده بود. از لابهلای شاخهها پرتوی ملیحی از مهتاب بر چهرهی آنورا تابیده میشد. کایوس در لحظهای، درختان را ارتشی از دیوان دید که با تواضع و سر به فرود در حال نیایش آنورا بودند؛ دیوانی چهار دست و دوسر، با زبانی دوشاخه که با آن زیبایی سیمای آنورا را میستودند. از شوک آن منظرهی هراسانگیز و خفقانآور، از روی زین به زمین افتاد.
آنورا از اسب پایین آمد و به کایوس گفت: «تو خوبی ؟! شاید از فرط خستگی، از انرژیات کاسته شده. بهتر است کمی استراحت کنی.» کایوس پذیرفت و در کنار درختی تکیه داد. کلاهخودش را درآورد و سر بر روی سنگ گذاشت و دراز کشید. مردمکهایش در حال بسته شدن بودند که دوباره آن بانگ اهریمنی به گوشش رسید. پس دوباره پلکهایش را باز کرد و به اطراف نگریست. آنورا و اسب ناپدید شده بودند و هرچه دوروبر را مینگریست، آنها را نمییافت. آنها چون سایههایی در اعماق چاه شده بودند که دیگر با چشم قابل مشاهده نبودند. کایوس بلند شد و کلاهخود را بر سر گذاشت، سپس شمشیرش را از غلاف کشید و آنورا را صدا زد اما پاسخی دریافت نکرد، پس به جستوجو پرداخت.
ساعاتی بعد...
سلحشور، دریغ از یافتن ردی از آنان، هستیاش را استیصال گرفت. شمشیرش را درون زمین فرو کرد و سرش را روی دستهی شمشیر گذاشت. قهقههای از آنسوی درختان شنیده شد. سلحشور سرش را بالا گرفت و بلند شد تا به سوی مبدأ صدا برود. شروع به دویدن کرد، آن طور که علفها زیر کفشهای آهنینش له میشد. به مبدأ صدا رسید؛ آنجا به برکهای برخورد کرد که انعکاس ستارگان در درونش میدرخشیدند. آنورا را یافت که پشت کرده و تنها نشسته آنگونه که موهای بلندش پریشان افتاده بود، و چیزی شبیه به مشک آب را در چشمه فرود کرده بود . کایوس نزدیکتر رفت و آنورا را صدا زد.
آنورا که در حال قهقهه زدن بود، ناگاه به پشت برگشت و رخسارش نمایان گشت. چشمان آبیاش به رنگ سرخ درآمده بود. صورت سفید و نورانیاش خاکستری و تیره شده و لبهای اناریاش رنگ ظلمت به خود گرفته بود همچنین چروکی که جای سیمای صاف او شده بود ، آنورا را به یک جنیه تبدیل کرده بود. کایوس همانجا ایستاد و شمشیر را به طرف آنورای مسخشده گرفت. آنورا از حالت نشسته برخاست و آن شئ نامعلوم را که در درون آب برکه فرو کرده بود، درآورد.
همان لحظه، سر قطعشده و مرطوب کایوس از درون برکه بیرون آمد، درحالیکه موهایش در دستان جنیه فشرده میشد و همچنان از گردن خون میریخت. کایوس نعرهای بلند سر داد و شمشیرش را بالا گرفت ، دوان دوان هجوم برده و بر آن دست جنیه که سرش را گرفته بود، کوبید. دستان جنیه قطع شد و بر زمین افتاد. جنیه در حال خونریزی سعی کرد از تیغهی نامهربان کایوس بگریزد. از اعماق جنگل، اژدهایی سیاهرنگ به سوی برکه آمد و جنیه را سوار کرد و در برابر کایوس قرار گرفت. کایوس بر ماهیچههایش فشار آورد تا شمشیر سنگینش را دوباره بلند کند. اژدها با چشمانی غضبناک غرشی برابر کایوس کرد و دهانش را گشود تا با شعلههای تاریکش، سرمای بدن کایوس را داغی در جسم او کند. کایوس با هر سختی تیغه را بلند کرده و خود را به اژدها رساند. با یک ضربه به گردن پر از فلسهای شاخکی اژدها، سر از تن او جدا کرد. با دستکش فولادین خود مشتی بر چهرهی جنیه زد و او را زمین انداخت، سپس موهایش را گرفته و او را بر روی زمین کشید. همانطور که جنیه ضجه میزد و با اشکهایی خونین، نالههای شبحوار سر میداد، کایوس خنجرش را درآورد و بر گلوی آن عفریته گذاشت. آنگاه شروع به ذبح او کرد، درحالیکه زیر سردی کلاهخود، از این تقدیر اشک میریخت . همان هنگام، خونهای آنورای جنزده بر کلاهخود کایوس پاشیده میشد. از گلوی زن، خون بر علوفه جاری شد و بوی خون و فلز جنگل را احاطه کرد. پس از جدا شدن سر جنیه، کایوس سر را بلند کرده و درست روبهروی چشمش که از شکافهای کلاهخود عیان بود، قرار داد تا ببیند چه بر سر آنورای محبوبش آمده.
که ناگاه...
سیمای آنورای زیبارو برگشت؛ تیرگی رخسارش دوباره به روشنی درآمد و چشمان بازماندهاش دوباره به رنگ آبی درآمد و اشک از آن میریخت. کایوس اندوهناک بر زانو افتاد، چشمانش به سر قطعشدهی اسب سیاه افتاد. بهتزده پشتش را نگاه کرد و سر قطعشدهی خودش را که قبلاً دست جنبه دیده بود بهصورت مشک آب پر شده دید که دست جدا شده آنورا اورا گرفته بود. روح سلحشور فولادین از درون متلاشی شد سپس فریادی از فرط استیصال سر داد و پیکر خود بر روی زمین انداخت. دستانش را بر جای پیشانی گذاشته و ضجهزنان روی زمین میغلطید... او دیگر طاقت نیاورد و پیکر خود را به سوی برکه غلطاند. وقتی چشمه رسید و درون آن افتاد از سنگینی فولاد زره و کلاهخود در اعماق برکه سقوط کرد و سرانجام از مغروقین گناهان خویش شد.
پایان
