
#۱
عجایب خلقت و شگفتی وحشت #۱
اپیزود اول : فرا انسان
+۱۸
نویسنده : اشکان دهقانی
لحظات تابش شعله های زرین آفتاب بر هیبت دشتی دور افتاده ، آن جا که اثری از تمدن بشری نمایان نبود همان جا که علفزارش پرپشت و انبوه، غرش گِلآلود باتلاق هایش مظهر مرگ بود گروهی از شکارچیان در پی یافتن طعمه ای نایاب به آن دشت ناشناخته قدم نهادند .
آنان مشغول جست و جو بودند تا وقتی که خورشید غروب کرده و نورش را به ظلمت واگذار کرد.....
پس از ساعت ها گشت دریغ از یافتن یک طعمه ، به تپه ای رسیده و در آنجا اتراق کردند . سپس به فرمان سر دسته هیزم جمع آوری کرده و در آنجا آتشی برپا کرده و سپس مشغول استراحت شدند .
پس از مدتی ....
در ساعاتی از نیمه شب آن شبانگاه، سردسته مشغول پر کردن شش لول خود بود. در حالیکه برخی به خواب رفته بودند و برخی دیگر گرد آتش جمع شده و شام میخوردند . یکی کنار سردسته نشسته بود.
نگاهی به او که در حال خشاب گذاری بود انداخته سپس پرسید : "رئیس ، اگر تنها یک گلوله با خود داشته باشی درنده مهاجم را خواهی کشت یا خود را؟"
سردسته کمی مکث کرد ، سپس به گلوله گذاری ادامه داد و زیر لب گفت : شاید هیچکدام!
آنان با یکدیگر گرم صحبت بودند که یکی گفت : بی خود وقت خود را تلف کرده ایم در اینجا هیچ موجوده زنده ای یافت نمیشود نمیدانم برای چه گفته اند یک گونه نایاب برای صید در اینجا یافت میشود .
دیگری به سخن آمد : گزارش های زیادی از رویت موجودی غریب داده شده نمیتوان گفت همگی آن گزارش ها کذب، و جعلی است . رئیس تو چه می گویی ؟
ناگاه سر دسته از جایش بر خواست و انگشت اشاره اش را بر روی لب نهاد و سکوت مرگباری بر فضا حاکم شد .
لحظه ای بعد صدای خش خش از درون علفزار ها به گوش رسید ، از بالای بلندی تپه سر دسته به علف زار خیره شد. بخشی از علف ها در حال تکان خوردن بودند گویی جنبنده ای به سرعت بسیار زیاد در حال جا به جایی در میان علف ها بود ، از شدت تاریکی و بلندی گیاهان چیزی قابل روئیت نبود .
پس سر دسته چوپی برداشته و آتش زد تا آن را به مشعل تبدیل کند ، دیگر همراهان از او تقلید کرده و مشعل هایی بر افراشتند
همگی بی درنگ، دستشان را به سوی غلاف تفنگهای کهنهشان بردند. صدای کشیده شدن فلز از چرم به میرسید.
سپس با گامهایی محتاط، از تپه پایین آمدند.
سر دسته قداره اش را بلند نموده و همین طور که بر پیکر علوفه میزد و آنها را قطع می کرد.
مستقیم درحال حرکت بود ، دیگر شکارچیان پشت سر او در حرکت بودند ناگهان صدایی ناله وار که به هر چیز قابل نسبت دادن بود جز انسان ، با پژواکی دلهره آور محوطه را فرا گرفت.
پرندگان از لای بوته های اطراف به پرواز در آمدند .
شکارچیان شتاب گرفته و به مسیر ادامه دادند ، سردسته تند تند قداره اش را بر علوفه میزد و جلوتر و جلوتر میرفت تا اینکه از لای علوفه بیرون آمد . پایش روی باتلاق قرار گرفت. او به سختی پایش را در آورد طوری که چکمه اش را به گل و لای آغشته شد . سردسته دست چپ خود را به نشانه توقف بالا گرفت و مبهوت زده به روبرویش نگا میکرد. شکارچیان از راه رسیدند و با حالتی تهوع آور بینی خود را فشردند.یکی از آنان با حالتی ملتهب وار سخن به میان آورد :" لعنتی ، چه بوی تعفنی ، انگار که با گوشتی فاسد در لجن زار دوش گرفته باشی.
اما کمی نگذشت که همگیشان چشم گشوده و بی هیچ حرفی به درون باتلاق خیره شدند .
سردسته نفس در سینه حبس کرده و بهت زده به دستیار خود گفت: "طناب را بده "دستیار از درون کیف دوشی خود بندی در آورده و بر روی کف دسته سر دسته قرار داد.
رئیس شکارچیان سر بند را بصورت حلقه گره زد و سوی باتلاق انداخت .سپس شروع به کشیدن کرد .
از لای گل ها به سختی لاشه ای عظیم و جثه برون آمد.
آنقدر بند تناب کشیده شد که پیکرش جلوی پای سر دسته قرار گرفت. از هیمنه ی غریب او همگان در شوک فرو رفتند به طوری که از شدت بی تحرکی آنان مگس بر اندامشان مینشست .
موجودی شبیه به بز اما با پوست چروکیده به مانند انسانی پیر ، رخسارش انسان گون جمجمه اش چون بز با خز هایی به مانند خز بوزنیه بود. دستانش انسانی و چهار پای سم دار داشت ، یک شاخ بر بینی همچون کرگدن و دو شاخ گوزن مانند بر روی سرش بود. پیکره ای تحریف شده از حیاتی اهریمنی ...
جوان ترین شکارچی لگدی بر پهلوی جسد زد و گفت : در تمام عمرم همچین چیزی را نظاره نکرده بودم، این دیگر چه شوخی ای است.سردسته همچنان به آن پیکر خیره بود .
علوفه برای دومین بار به حرکت در آمدن. همگی اسلحه هایشان را به اطراف آن منطقه نشانه گرفتند .
«شکارچی جوان ، با تعریق کف دستانی که از شدت دلهره برخورد می لرزید تفنگ ساچمه ای اش را محکم نگه داشته بود. همان جنبنده در میان علوفه به سرعت زیاد و بصورت دَوَرانی در حال تاختن بود.»
شکارچیان سراسیمه بدون هیچ معطلی به اطرافشان شلیک کردند . بانگ تیر اندازی و آتش افروزی شدیدی کل منطقه را در بر گرفت. طوری که از بالای بلندی ها جرقه هایی در میان انبوه ظلمت علفزار قابل رویت بود.
در همان هنگام از درون تاریکی میان علفزار جنبده یکی از آنان را با چنگالش که از لای علفزار تاریک بیرون آمد گرفته و فورا درون علوفه کشید.
ناگهان صدای ضجه ای بلند و نخراشیده به گوششان رسید.از درون علفزار به هوا خون پاشیده می شد و از این بابت شکارچی جوان از شدت وحشت از علوفه دور شد. هرچند پا هایش درون باتلاق رفت و همانجا گیر کرد.جوان با تمام وجودش فریاد کمک سر می داد همان زمان بی مهابا جنبنده ، با سرعتی چون مافوق نور از وسط باتلاق گذشت. باد شدیدی در گرفت و همگی هراسان به سرنوشت جوان خیره شدند . تمام پوست بدن جوان از جا کنده شده و تمام ماهیچه هایش درحالیکه غرق در خون می غلتید نمایان بود .
چشمانش از حدقه بیرون زده اما هنوز در کمال شگفتی جوان زنده مانده بود . هرچند گلویش پاره و بصورت گنگ و نامفهوم چیز هایی زمزمه میکرد خون از دهانش سرازیر می شد و به سختی تنفس میکرد سردسته شش لول را روی پیشانی جوان نشانه گرفت و شلیک کرد جوان افتاد و درون باتلاق بلعیده شد ، شکارچیان سوی علوفه دویده و پراکنده شدند.
سر دسته نیز در حال دویدن و گذار از میان انبوه علفزار بود جوری که گیاهان بر صورتش کوبیده می شدند .
صدای شلیک های بی مهابا به گوش میرسید ، صدای از جا کنده شدن اندام و بلعیده شدن ماهیچه ها گوش سردسته را میخراشید در حالیکه بوی خون محیط را گرفته بود .
سردسته دوان دوان از علفزار خارج شد و پس از آن بر زمین افتاد. خورشید در حال طلوع بود و غباری ژرف فضا را احاطه کرده بود. . سر دسته تنها از روی زمین بلند شده و پا بر زمین خاکی گذاشت و به مسیرش ادامه داد .
در میان راه در آن دشت ناشناخته، حیواناتی اهلی اما عجیب الخلقه را دید . مانند مأموت هایی با صورتی انسان گون یا قوچ هایی با سه سر از شامپانزه ها و دیگر موجوداتی که وصفشان با زبان ممکن نبود.
او از تپه ها بالا میرفت ، تپه هایی که در آسمانش کرکس های شغال نما در اوج صعود بودند.
شکارچی به سختی خود را از میان بیشمار سنگریزه بالا میکشید. موجودات آسمانی با دیدن شکارچی ، زوزه کشیده و از بلندای آسمان به سوی او یورش بردند همانطور که پر های سیاهشان با هر بال زدنی ریخته میشد.
یکی از آن موجودات بالدار که از بقیه درشت تر بود ،
جلوتر از بقیه بر نزدیکی شکارچی فرود می آمد
و نزدیک و نزدیک تر میشد. شکارچی نفس نفس زنان سرعت بالا رفتن خود را زیاد کرد اما موجود خود را رسانده و با چنگال های بلندش بخشی از گوش شکارچی را از جایش کند .
شکارچی دست بر گوش غرق خونش گرفته فریاد زد : "دیدارمان جهنم"
.سپس هفت تیرش را از غلاف چرمی در آورد و به سر موجود شلیک کرد . گلوله بر پیشانی موجود برخورد کرد آنگونه که بخشی از مغز آن جاندار بر اندام کوه پاشیده شد .
دیگر آن موجودات از اوج آسمان که در حال پرواز به دور کوه بودند ، غضبناک سوی او شتاب گرفتند.
شکارچی پی در پی ماشه را میکشید به تمامی آنان شلیک می کرد. یکی پس از دیگری جانوران مورد اصابت گلوله ها قرار گرفته و پیکر هایشان بر پهنای زمین سقوط کرد برخی دیگر خود را به شکارچی رسانده و بر پیکر او ضرباتی را با چنگال خود وارد میکردند و موجب جراحت هایی در ناحیه کمرش شدند .
اما او توانست آن هارا نیز مورد هدف قرار دهد ،سپس تمامیشان هلاک شدند .شکارچی به فشاری زیاد خود را بالا کشیده و به سطح کوه رسید.
پس از آن از جای برخاسته و به مسیرش ادامه داد.
ساعتها بود که قدم برمیداشت اما همچنان مناظر تکرار میشدند. هر بار همان افق بیتغییر ، کوه های بد ترکیب و علفزار های انبوه پیش رویش بود . حس ناامیدی چون باری سنگین بر دوشش سنگینی میکرد . او خسته بر صخره ای که به شکل سر یک دیو بود تکیه زد. دقایقی را استراحت کرد اما ناگاه ، سنگ ریزه هایی از بالای کوهستان جلوی پای شکارچی ریخته شد او سرش را بالا گرفت و به سوی بلندای کوه دیگری نظاره کرد .
گله ای از جاندارانی عفریت گونه با اندام ها و آناتومی یک سگ ، پارس کنان در حال تعقیب دختر جوانی بودند ، زوزه هایش نه همچون سگ بلکه بیشتر به سان اشباح بود و شکارچی بی درنگ از جای بر خواست و سوی بالای کوه کم شیب به حرکت در آمد. او انگشتانش را بر روی صخره ها میفشرد و خود را بالا میکشاند. دختر که شتابان در حال گریز بود پا برهنه در لب پرتگاه رسید و همانجا گرفتار شد . موجودات در کنار پرتگاه جمع شده و گرد هم آمدند ، آرام آرام در حال نزدیک شدن به دختر بودند ، دختر نیز با لرزی عقب عقب میرفت .یکی از جانوران نیشخندی زد ، دندان های نیش کثیف کرم خورده و نجسش در آن بحبو
هه خود نمایی میکرد ، خرناس کنان جلو می آمد .
با صدایی تهوع آور و گوش خراش به چشمان دختره خیره شده بود در حالیکه نفس نفس میزد و زبانش از دهان بیرون زده بود. بی مهابا غرید و سمت دختر با جهش بلندی پرید اما وقتی در هوا سوی دختر جهش برداشته بود گلوله ای بر صورتش برخورد کرده و او بر زمین افتاد و چشمه ای از خون بر زمین سرازیر شد ، حیوانات اهریمنی همگی به پشت برگشتند .شکارچی دست به ماشه و نشانه گرفته اماده شلیک بی معطلی ماشه را کشید و پیدرپی سوی جانوران شلیک میکرد از شدت این تیر اندازی ها ، عدهای از جانداران یکییکی نقش بر زمین می شدند... بقیه نیز سوی شکارچی یورش می بردند و شکارچی به شلیک ادامه داد.تعدادی از آنان نیز در میان مسیر یورش کشته شده و بر زمین دراز کش شدند . اما دو قلاده شان فوری خود را به شکارچی رساندند اولی سمت صورت شکارچی خود را پرتاب کرد و شکارچی نیز مچ دستش را جلو گرفت تا آسیبی به نقاط حیاتی بدنش وارد نشود .حیوان دستش را گاز گرفت و دندانش را لای ماهیچه هایش می فشرد ، موجود دیگر نیز ران شکارچی را گاز گرفته و اورا بر زمین کوبید.شکارچی دندان هایش را بهم فشرده و خنجرش را از غلاف کشیده و بر صورت موجود کوبید. چهره حیوان را به دو نیم پاره تقسیم کرد و از شدت این عمل خون موجود بر روی صورتش پاشیده شد.با لگدی بر سر موجود دیگر نیز آن یکی جاندار را دور کرده و همزمان شش لولش را برداشته و بر فرق سر حیوان شلیک کرد و در دم اورا نیز از میان برد. پس از آن از شدت جراحاتش به سختی بلند شد و سوی دختر حرکت کرد.به آرامی گام بر میداشت تا زمانی که به دختر نزدیک شد سپس گفت : کی هستی ؟
دختر پاسخ داد : من... من گم شدم.. نمیدانم چطور ازین جهنم سر در آوردم ، در مزرعه مشغول بودم که یکی از بوقلمون هایمان از آنجا گریخت . در پی تعقیبش راهی جنگل شده که ناگهان خود را اینجا یافتم و مدتی بیش نیست که در این مخمصه گرفتارم. شکارچی خاک و خول کتش را تکان داد سپس جواب داد : من نیز راه برون رفت ازین مخمصه را نیافتم باید باهم همراه شویم. اینگونه شانس زنده ماندن بیشتری خواهیم داشت دختر سری تکان داد و هردوی آنان راهی مسیری که با بیگانه بودند شدند .در ژرف های کوهستان و پیکره ی بد قواره اش که گویی از استخوان غول ها بنا شده بود ، غاری را یافته و واردش شدند.شکارچی فندکش را از جیب پالتوی چرمی اش در آورد ، چوب را برداشته و پارچه ای را دورش کشید . سپس فندک را روشن کرده و زیر پارچه گرفت ، آتش گر گرفته و مشعل روشن شد. شراره های مشعل ، ظلمت غالب بر غار را به فروغی آرام آغشته میکرد میکرد.شکارچی مشعل را در دست دختر داده و باندی را از کوله اش در آورد. در حالیکه جراحاتش را با باند پانسمان می نمود دختر سخن به میان آورد : " چطور میخواهی مارا از اینجا خلاص کنی؟ شکارچی مکثی کرد سپس به بخیه زخم هایش با سوزنی که درون کوله اش برداشته بود ادامه داد .
در همان لحظات پس از کمی درنگ گفت : " آیا کسی منتظر بازگشت تو هست؟ دختر اخم ریزی کرد و گفت : " پدری معلول دارم او به من نیاز خواهد داشت شکارچی سری تکان داد و هیچ نگفت دختر پرسید : تو چی ؟ کسی چشم به انتظارت هست ؟
شکارچی پوزخندی سر داد : " دیگر کسی برایم باقی نمانده ، درگذشته خانواده ای داشتم ، اما دیگر نه
دختر پرسید : منظورت چیست ؟ خانواده ای نداری ؟
شکارچی در جواب سوالاتش فقط گفت :پسری داشتم که عاشق شکار بود . روزی که برای شکار با گروه بیرون رفته بودم ، پسرم مخفیانه اسلحه شکارچی ام را از صندوق برداشته و تنهایی به درون جنگل رفت آنجا طعمه ی یک جگوار شد . همسرم نیز برای رهایی او تلاش کرد که او نیز طعمه شد . از آن پس دیگر هیچ برام نماند جز این اسلحه. دختر سرش را پایین آورده و با لحنی ملیحی گفت : " متاسفم" شکارچی که پاسمانش به اتمام رسیده بود . از جا بر خواست و گفت : "دیگر کافیست ، باید هرچه سریعتر برویم. آنان از درون غار خارج شده و به حرکت ادامه دادند...مدتی بعد شکارچی از بالای کوهی یک موجود با اندام انسان گون ، بلند قامت اما با یال ها ، گوش ها ، و چهره ای دیو گون که خزی راه راه داشت را دید که به آن ها خیره شده اما چون دور بود شکارچی توجه زیادی نکرد و به مسیر ادامه داد .
پس از ساعت ها حرکت از دور دست دژ نظامی غولپیکر که در پایین تپه ها قرار گرفته بود مشاهده کردند دیوارهای دژ از سنگهایی سیاه و بد شکل ساخته شده بود گویی با خون های خشکشده به یکدیگر چسبیدهاند. پنجرههای باریکش مانند چشمهای کور یک اژدر، به تاریکی خیره شده بودند. برجک های خالی اش و فرسودگی دیواره های پهناورش نمایانگر قدمتی طولانی بود . شکارچی در حال نظاره کردن به دژ چنین گفت :" شاید آنجا چیزی دستگیرمان شود باید برویم."
به آرامی از صخره ها پایین آمده و قدم زنان به آن دژ غول آسا نزدیک شدند از دروازه عظیمش گذر کرده و وارد دژ شدند در داخل دژ ابزار آلات و تکنولوژی های جنگی نمایان بود .
شکارچی و دختر به تالاری طویل برخورد کردند و نظاره کردند در درازنای تالار مخزن های بزرگی قرار دارد ، مخزن هایی که از مایع سرخی پر شده بود . اجساد پوسیده و استخوانی نظامیان به بر کف زمین نمایان بود رد تیر اندازی بر اندام دیواره ها و بقایای انفجار در آنجا نمایانگر حوادث و وقایعی هولناک بود.
دختر کمی به اطراف دقت کرده سپس شکارچی را صدا زنگ : خدای من !!!! درون این مخازن را ببین.
شکارچی به آن سو رفت و از پایین تا بالای یکی از مخزن هارا مشاهده کرد ، از سم های غول پیکر و پا های فلس مانند تا شکم و سینه ای به شکل دیو و چهره هایی به اشکال درنده خویان را مشاهده کرد ،شکارچی پس از نظاره گفت : اینجا یک آزمایشگاه نظامی بنظر میرسد، مشخص نیست آنان دقیقا در اینجا چه میکردند ؟! دختر پاسخ داد : باید ازین جا خارج شویم.
شکارچی پس از مشاهده مخازن همراه با دختر دژ را ترک کرد.
بیرون دروازه های دژ به ناگاه صدای شلیکی از سوی شرق شنیده شد. شکارچی به سوی صدای شلیک بدون معطلی دوید و دختر نیز همراه او سوی آنجا شتافت.
وقتی به محل شلیک رسیدند جسد یکی از آن موجودات جهش یافته ی اهلی را یافتند ، یک اسب گرگ گونه بهترین توصیف برای ظاهر بد ترکیبش بود هرچند این توصیف دقیقی برای بیان ظاهرش نبود.
آنجا انسانی در حال چاقو زدن و کندن گوشت آن موجود بود و گوشت آن را بصورت خام گاز میزد و میبلعید طوری که دور دهانش به رنگ سرخ در آمدن بود .
با دیدن شکارچی و دختر اسلحه کشید و گفت : " سرجایتان بمانید"
شکارچی با کمی دقت به یک نکته ای رسید ، دستانش را بالا برد و بیان کرد : منم سر دسته ، تو دستیار من در سفر به اینجا بودی اسلحه ات را زمین بگذار .
دستیار سابق بدون هیچ واکنشی همچنان اسلحه را سوی آن دو هدف گرفته بود .
دور لاشه مگس ها میچرخید و روی گوشت های پاره پوره اش می نشستند ، صدای وز وزشان بانگ غالب آنجا بود.
دستیار بیان کرد : گرسنه ام ... من خیلی گرسنه ام .
سپس اسلحه اش را زمین گذاشته و از نو شروع به خوردن گوشت کرد . شکارچی سوی او رفت و دستش را بر روی شانه دستیار گذشته اش گذاشت و گفت : بس کن
ناگهان بی مهابا دستیار برگشت و دست شکارچی را گزید .
سه انگشت شکارچی را به آنی قطع کرد . شکارچی از شدت درد فریاد زد ، خون دستش بر چهره دستیار ریخته شد .
دختر نیز از وحشت لرزان سوی عقب رفت و جیغ کشید. بدون درنگ شکارچی اسلحه اش را کشیده و یک گلوله بر فرق سر دستیارش خالی کرد .
دستیار بر زمین افتاد و جوی خونی دور سرش بر زمین جاری شد . بعد از آن حادثه صدای زم زمه های غریبی اطراف پخش شد و شکارچی و دختر به اطراف نگریستند.
انواع گونه های موجودات جهش یافته با تعدادی بسیار زیاد دورشان حلقه زده بودند طوری سایه هایشان زمین را غرق در تاریکی کرده بود و به آنان بدون پلک زدنی خیره شده بودند .
شکارچی اسلحه اش را سوی آنان گرفت.
صف موجودات گشوده شد و از میان صفوف موجودی انسان نما که دندان هایی چون نیش گرگی داشت .
با یال و گوش های یک کفتار ، چهره ای رنگ پریده شبیه به دیوی درنده خو داشت که قامتش به چهار متر میرسید .
گام های محکمی بر میداشت و به آرامی نزدیک و نزدیک تر می شد تا اینکه به پیشگاه شکارچی رسید ، شکارچی با شش لول خود چندین گلوله بر صورت آن هیولای خوفناک شلیک کرد.
موجودات نیش خندی زد و گلوله هارا دانه به دانه از صورتش کند شکارچی قداره اش را در آورد و بدون معطلی سوی موجود هجوم برد و در حین حمله قداره اش را بالا برد تا ضربه ی محکمی بر پیکر موجود وارد کند.
همان لحظه موجود با چنگالش قداره را در هوا گرفته ، مشت هایش را فشرده و قداره را به آنی شکست . موجود با چنگ دیگرش بر صورت شکارچی خنج زد .
شکارچی بر زمین افتاد و چشمانش به آرامی بسته شدند.....
کم کم به آهستگی پلک های شکارچی در حال گشوده شدن بود . با گشوده شدن پلک هایش او محیط را تیره و تار میدید.
اینکه دقیقا او در کجا قرار داشت برایش مبهم بود .
پس از لحظاتی کاملا هوشیار شد و خود را در بالاترین طبقه همان دژ نظامی یافت .
روبرو خود یک مخزن بسیار غولپیکر و بزرگ تر از مخازنی که قبلاً مشاهده کرد، بود.
نگاهی درون محفظه انداخت . ناگهان دید ، دختر بیهوش درون مخزن پر از مایعات بی رنگ قرار گرفته در حالیکه رگ هایش را سرم زده بودند .
شکارچی خواست تا که از جا بلند شود ، اما گلویش به یک مجسمه ای اهریمنی زنجیر شده بود.
و صدای قدم زدن یک نفر به گوشش رسید .
کتش را چک کرد ، تمام سلاح هایش دیگر سر جایشان نبودند . جز یک شاه کش تک گلوله ای که در چکمه اش پنهان کردن بود.
از میان انبوه تاریکی آن صحن ،دوباره آن موجود انسانما ظاهر شد درحالیکه یال هایش موخوره گرفته بود و خز راه رایش را میخراشید .

با چشمان زرین خود به شکارچی خیره شده بود و با صدایی خش دار و بم بیان کرد :
" بابت این زوجه مقدس شاکرم ،
خیلی وقت بود به دنبال این جنسیت میگشتم "
شکارچی سرش را بالا برد : "منظورت چیست؟ تو چی هستی؟ این همه وحشت از کجا اومده؟" .
موجود قه قهه ی کلفتی سر داد و گفت : "بگذار قبل از مرگت با من و هیمنه ی جهانم آشنا شوی ، من پرفسوری به نام رامون بودم. بهترین دانشمندان وقتی سومین جنگ جهانی پدید آمد قوای ما در حال شکست بودند پس سراغ من آمدند تا با علم ژنتیک خود سربازان را به فرا انسان مبدل کنم سرانجام موفق شدم با ژنتیک جانوران یک گونه نوین پدید آورم و پس از آن تمامی فرا انسان هارا در تسخیر خود قرار دهم .
سر انجام به جهانیان یورش برده و همگیشان را از میان بردم تا با گونه خود بر زمین سیطره پیدا کنم.
آب ها و باتلاق هارا مسموم کرده و جانداران را جهش یافته کردم.این یک تکامل حقیقیست سراغ همسرم رفتم تا آن را به همینمه ی خود در آورم اینگونه با زاد ولد تکثیر شده و جهان را از فرا انسان پر میکردیم.
اما وقتی پیش او رسیدم . خود را از بین برده بود ، انسانی نیز در میان نبود تا با زوجه های آنان وصلت کرده و نسل را گسترش دهم . پس چندین قرن وقتم را صرف آن دستگاه زمان که پشت سرت قرار دارد کردم ."
شکارچی به پشت نگاهی کرد از میان تاریکی به سختی دستگاهی مکانیکی زنگ زده نمایان بود .
موجود ادامه داد : "من به وسیله آن تو و همراهانت و همچنین دختر را به آینده یعنی عصر خود آوردم آیا بخاطر داری قبل از اینکه همراهانت در علفزار توسط من سلاخی شوند کجا بودی؟"
شکارچی سکوتی کرد و سرش را پایین انداخت و زیر لب سخنی گفت : شکار ...
رامون بیان کرد : "حال که زوجه خود را یافتم اول اورا به شکل خود در خواهم آورد سپس با زاد ولدمان گونه فرا انسان متمدن خواهد شد . " سپس رامون اهرمی را گرفته و محکم پایین کشید و مایعات درون مخزن به رنگ سرخ در آمدند امواجی از مخزن ساطع شد و اندام دختر به تدریج سوی دگریسی رفت . جمجمه اش در حال رشد بود و اندامش کشیده میشد ، ناخن هایش خونین و شکل چنگال به خود گرفتند.
شکارچی که تنها یک گلوله داشت با خود فکر کرد اگر سوی موجود شلیک کند فایده ای نخواهد داشت و اگر به خود شلیک میکرد نیز همین بود و هیچ فرقی نمیکرد.اینگونه در هر صورت موجود همچنان وجود داشت و دختر را به گونه خود تبدیل میکرد.
سرانجام با تصمیمی قاطع اسلحه را در اورد ، مخزن را نشانه گرفته و با تک گلوله به سوی مخزن شلیک کرد
گلوله بر پیشانی دختر اصابت کرد و در دم اورا کشت.
مخزن ترکی برداشت و فورا شکست ، تمامی مایعات بر کف زمین و سطوح سرامیکی آنجا جاری شدند . موجود که تمام نقشه هایش از بین رفته بود .غضبانک و جنون وارد فریاد می زد سپس با خشمی جنون وار به شکارچی نگاه کرد ، شکارچی زیر چشمی به ماشین زمان نگاهی انداخت .موجود غرشی سر داده و چنگال تیزش را بالا برد سپس سوی شکارچی یورش برد و سوی او پنجه زد شکارچی کنار کشیده و از آن ضربه گریخت ، چنگال موجود بر زنجیر برخورد کرده و زنجیر زنگ زده را به راحتی هرچه تمام پاره کرد . شکارچی خود را در میان ابزارآلات بزرگ و در ژرفنای تاریکی پنهان کرد. موجود با شامه قوی و شنوایی بی نظیر در حال رد یابی و یافتن شکارچی در آن محوطه بود .
موجود ندا سر داد : "و تو شکارچی ای هستی که خود طعمه ی شکارش شده قبل از اینکه خود تورا بیابم خود را نشان بده و انقدر منفعل نباش"
شکارچی فورا به سوی در انتهای محوطه دستگاه شتافت.
موجود نیز با دیدنش به تعقیب شکارچی پرداخت در حالیکه زمین از گام هایش به لرزه می افتاد.
آن کفتار اهریمنی به سرعت خود را به نزدیکی شکارچی رسانده و در حین تعقیب چنگی بر کمر شکارچی زد ، پوست شکارچی پاره شد و او محکم بر زمین خورد و در کنار دستگاه افتاد .
موجوده طعنه زنان رو به او گفت : " همش همین ؟! تمام تلاشت برابر گونه فرا انسان چیزی جز این نبود؟"
شکارچی نفس نفس زنان و مجروح پاسخ داد : "نه این تمامش نبود. برایم جالب بود حتی فرا انسان توسط یک انسان باید خلق بشود. این را بدان گونه یک انسان نه با شامه قوی یا چنگال های درنده بلکه با عقل خود برتر است ".
سپس دستگیره دستگاه را پایین کشید.
دستگاه روشن شده و با صاعقه ای زرد رنگ موجود را درون خود بلعید. و او را از آن عصر به دورانی نامعلوم زمان را پیمود . از شدت انرژی که در یک آن آزاد شده بود دستگاه از کار افتاده و دیگر قابل استفاده نبود.....
شکارچی از جای برخاسته و در حال خون ریزی لنگ لنگان گام بر میداشت او به آرامی از آن دژ غول آسا خارج شد و سوی افق زیر نور آفتاب به مقصدی نامشخص رهسپار گشت.
در کورسوی دیگری از زمان ، درون اقیانوس آرام ، کشتی ای نظامی روی امواج دریا در حال گذار بود .
سربازانش با هیبتی افسار گسیخته از آناتومی یک انسان که بر روی سطح دریا شناور بود، روبرو شدند . ناخدا با دیدن جسد موجود خواستار آوردن جسد بر روی ناو شد.
به دستور ناخدا جسد را بر روی عرشه آوردند .
همگی گویی چشمانشان از حدقه بیرون زده بود ، دهانشان نیمهباز مانده بود.هیچکس پلک نمیزد و همگی با بهت به پیکر خیره شده بودند. ناخدا بیان نمود : "پناه بر خدا ، این موجود از ابلیس زادگان است" سپس جسد رامون را درون تابوتی در زیر کشتی مخفی کردند تا آن را با خود ببرند".
روز بعد این ناوگان در نبردی سهمگین در دریا توسط ناوگان دشمن هلاک شدند و ناوشان به همراه تابوت رامون در اعماق اقیانوس غرق شد گویی آن پیکر برای همیشه در گنجینه ای از اسرار مهر و موم شده بود .
