
لُردم بر این قصر گور ـــ حاکم شوم دهم حکمِ قتلِ زور .
بازوان قدرت را بدیدم زورمند، که دمیده گشت بر سریر وُ تاج و تخت ..
و چه شوم بود؛ میلاد من در تابوتِ مرگِ سخت..
وقتی، به تقدیر مصلوب دلان دچار گشتی بنگر بدین تیرگی ـــ که چطور با هر دمم در جنگم.
و بر لژ واژگان ، حروف من میرقصند..
اشک از قلم ــ دهد بذری از شعر هرز را . . عبور کردم ز عشق هار..که در فراغ تباه گشت ..
چون سرگذشت از سر گذشت، جراحتم عشق را راند ..
خشونت یک انتقام در کالبدم زنجیر ماند .
پدرم تقدیر وُ مادرم گرگ ...
که در مهتاب زیرینِ ماه جور . . . محو بدان مه تاریکم .
می چکد خون از، چنگالِ تیز وُ برنده ام .
باری، که گرگینه ام، در بستر تاریخ این کفن ها ...
در کف زمین، خونِ جاری ... بَرد ز من تشنگی طمع ها.
و در بیشه وُ چمن ها ...
افسون دهم بر چنگالم ... بدین سان، پنجه ام دهد بوی قلم ..
در دره ها زوزه زنم ـــ هر وقت زدم؛ عالم لرزید . . . زمان رمید؛ و هر لحظه فلج شد..
آنگه که پسای آن روزگاران ،قمر را بر گرفت رنگ خون؛ شکارچی ای بدان شبانگاهِ شوم ـــ با شلیکش تیرش را برهانید در بدن وُ در بطنم . . .
تا بستاند ز هیکلم قرینِ روح . . . لاکن، بدید مرا که زنده ام ..
بسوی وی در هجوم، با نیش و چنگ رونده ام .. شاعرانه درنده ام .. هر دمی را بلعنده ام ..
تا مرا بدید در سترگ ... گریخت ز من سوی خور..
راهی نبود . . .
هفت تیر گرفت سوی سر ...ماشه کشید؛ بر مغز خویش گلوله را روانه کرد...
تا که بزد؛ از پیکرَش، لخته خونَش مُهره مرگ ... گذر کردم از جسدَش بی رغبت ...
زوزه زدم بی امان . . . محکم زدم بر دل هر طوفان .
به سانِ، خیزشِ حیوان ـــ دیدم درد را، در دام دیوان .
خنجر شیطان، می برید تنِ هیبت انسان را ...
در ذهن کوران جزا بود؛ تزئینِ تصویره/ تندیسِ عریان ــــ غرشِ شرِ ، شمشیره شیران شد؛ اعلان جنگ بر آئین اژدهایان..
نغمه بر این تاریکی... چراکه چنگالِ تیزم، نوزاده مرگِ ترس هایم بود.
و ساحران در تب وُ تاب تا بِبرند ... از منظرِ وهم ببُرند .
در بدنم در به درم؛ در نبرد تن به تنم با وطنم..
تیرِ تفنگ بر تنِ من مانده که داغ در بدن است...
گذر کردم از مرز جبر تا بدیدم ...
برده شدن بندگان؛ مست شدن از شرب جام ..
ز گشنگی خوراکشان گوشتِ خام . . .
همتای آنان در بید مان، تپیده درد؛ حیاتمان شناور است در رودِ مرگ ..
پس از سیلِ هرج و مرج . . . پدیدار گشت؛ تسلسلِ حلولِ رنج .
و آغازید؛ میعادِ جبر وُ جنونِ جنگ وُ بذرِ سنگ ...
شجره زد از خاک جهل .
حیف تیر . . که شلیک شود بر مغزِ رزم .
قلم زدم به رسم خلق ـــ تا که دیدم؛ شاهان شدند اسیران تاج وُ تخت ...
تا بلا شود بنای مین، عفریته ای گردن زند به نام کین..
و در این شبانگاه، از ظهور لاشه ها . . . هر کفتار می خندید .
لا به لای جمجمه، مار افعی می خزید .
تا بگوید زنده بمیر / تیغ را بگیر/ تاج را ببین که شاخ شد ... قصر را بریز که وهم بود.
چون تار زمان شکافته گشت ـــ پیله برید وُ گشتم رها .
و گرگ وار دریدم؛ قمر از شب ها ــــ زین رو، گشتند همه روز ها تباه.
و بشد تبر شفا؛ ریشه مریض ... تبم جدا، سرد است شدید.
بر خویشتن گویم؛ چه خوف انگیز است صدای شکار گشتان در این شبانگاه...
که میگریزند آهوان از چراگاه..
و گویم بر روحِ زمین، دگر بذر از کفتار در خویش نکار..
اَندَرونم خوف را نَزا ...
آن اشباح، قفس میدرند تا که کنند جامه ی قدرت را بر تن ..
پس آنان را نیز از خود بران...
یا آنکه نیش هایم بشکافد ز آنان ولو در تجرد استخوان...
« اتمام »
