ویرگول
ورودثبت نام
﴿ اُبــــــژهٔ ﴾
﴿ اُبــــــژهٔ ﴾« اشکان دهقانی | نویسنده / شاعر »
﴿ اُبــــــژهٔ ﴾
﴿ اُبــــــژهٔ ﴾
خواندن ۶ دقیقه·۲ روز پیش

حَـــلَـقــاتــــ : ⟨خــسوف یک تـقابل⟩

(۲۰+)
(۲۰+)

حلقه ی نخست : خسوف یک تقابل ...


با بر افروختگی غروبگاهِ تاریخِ میثاق ، اندر رحم مادران استقلال ...

به سان گردی از طوفان، بپا خواستم بر جدال ...

با قلمم کردم بوران برپا ...رو به گیتی گرد و خاک، نسیم قبضه وزید با طریقت بر خزان..

توأمان، عشق را دیدم مشق جنگ.. به تکلیف در آمدم پر توان..

در دل من مِهر گرگ .. ببوییدم عطر مرگ فلک، با استشمام خفقان ...

جمود گشتم در ی سنگ .. تندیس شدم در زمان ..

به تبسم جوهری که بود اشک خون ..با تپشی بی دوام..

﴿دست بکش از قدس و شر، تاریخ را سرود چنگِ نقص ...

قُلُب را بستان همچو کوبش پتک به سنگ، چون یورش داس بر گردن گندم، پُر شتاب ...

روح را از دل قبضه بگیر با هفت تیرت چون صلیبی بر دستان یک جنگیر﴾

تابیده بود نور عشق ...

﴿ آنگه نورش را بخشکاند شورِ تیغ ﴾

روییده شد از هفت تیرم حُبِ تیر...

﴿ هههه!، گلوله اش برابر هر توپ و تانک می گریست ﴾

از اشکه تیر شراره زد مُلکِ دیو ..

﴿ خب که چی؟! دیو بر سریر، اسلحه بر شقیقه ماشه کشید..

خونَش پاشید بر ستم، گشت آبشار خونش شرابی بی بدیل. ﴾

من خالقم نکن بر اثرم دخلِ خلق ...چون معلولی بی دلیل .

﴿ بشنو زین طریقت « ابژه » .. قلمم جانی‌ست وُ جوهرم جاری ، گشتم پسای یک اضمحلال، یک مرکب بی سوار...

نوزادی که نوشد شیر از سینه ی ماده جن، چه دارد بر نبض خویشتن اختیار ؟ ﴾

مقابل آفریدگار بر افتادی به گفتار؟

﴿ به گفتار؟! آه ... به گفتار وُ به کردار وُ بپندار ﴾

آنگاه به فرمانم ‌.. کین کلمه همچو‌ شمعی در باد خاموش گشت ...

﴿ بی فایده است ..این کلمه تا به ابد به عزت روشن است... خالقم چون پروانه به دور نورم بچرخیده در طوافی سر مست ﴾

خورشید بر فرجامت بتابید وُ ببارید بر نفسَت مُهره مرگ ..

﴿ و شمس بدرخشید و کم سو گردید ... آنگاه به فرمانم بگریست و بمرد از شرحه ی قطره اشک... خجسته باد تباهی ـــ چون تیرگی به روشنی دارد اعتیاد، تشنه ای بی مشک. ﴾

زین طریق، الهه ای بر کنیسه طهارت را سر کشید ...

بر سریر شاه عدل، تباهیِ چنگال تیزش را می‌گزید..

﴿ هیولای زخمی، خمار لذت از تن براق وُ عریان پریان ، با اروتیک گناه بر زنا، خون خود را می مکید ...

اژدها، با دیدن قداستش شعله زد و پیپ کشید..

شاه عدل برابر رسوخ ویروس الیگارشی، عدالتش انگلی ــــ به طریق ایدئولوژی هیولا می تپید ﴾

شیوا ولیک مبتذل ...

دست بکش ز ورقم ای قلم ..

﴿ تو که گویی پاکی ای فانی ، بگو بدانم چه هستی جز پادشاهی بی سریر ...

تو‌ از مهر بسرا من از هوس ، مشق تو عشق است و من دینم قانون عصیان، به پندارت رذل و پست ....

من در کلبه تو در کلیسا، تو در بمان در بند پاکدامنی ملائک بارگاهان، من بخوانم رکیک از آئین فحشا ...

از هرزگی های تجاوز فاشیسم بر یتیمان، بی سزا ... حق تیره است بی امان... منم تیره آورمش بر زبان ﴾

آری که فانی ام ، لاکن با مرگ درک حیات را کردم ..

تا نباشد فروغی از آرمان درگاه، روشنا نگردد تیرگی در تباهی مظلومان... بنگر که هستم بی تخت بر جهانم پادشاه...

زین روی، نگریستم با وجودم که در دورخ ظلمانی نور عقل می تابد..

﴿ هیچ است، وقتی روسپی ها چون پرتوی ایزدی در کلیسا ها می‌رقصند ..﴾

بر من نگو سحر ظلم... وقتی کولیان، راهبان کبریا را بر گیرند به سنگسار ...

﴿ بر من نخوان سرّ ضعف ... چون درختی تنومند که سست ریشه است .. تو دستانت غرق عشق ، من چنگالم بر رنج فراغ و هجر مهر فائق است ..﴾

بر متن من ، این خلق من نکن رسوخ ... این عالمی‌ ست که نمی گردد به تسخیر قلمی رزل و بد مست و پست.

﴿ گر نباشم ظهور اراده بر وجود ... خلقت در بند و زنجیر جبر توست... من نباشم اختیار نیست...اندر منزلت جهانت معنا نیست ﴾

بنگر چگونه مرا است بی نیاز از تو ...

بی جهت شتابان به تاختن بی مقصد نیستم همچون تو ...

معبدی بر پا بود در قعر کوه ...

پهلوانان در نیایش قدیسان نو ..

گرز بدست، زرین سپر و با زره براق و درخشنده ی سلحشور...

راهبه ها با ردای سفید ابریشم در نیایش علیت...

بدین سبب، روییده بود درختان نور ..

و بچرخید وُ بدرخشید بر سپهرش اختران کور ...

﴿ آنگه ارتشی سرخ جامه ... به سوی معبد برفتند با توپ و تانک در رژه .. سرودشان بانگ بمب ... خدایان‌شان ظلم و جور .. شعله های نعره زن توپ ها بر کوباندند ستون و تندیس ...و معبد بی سلحشور فرو ریخت .... هر درخت به خاموشی گروید ﴾

ولیک از دیرین زمین رازی عظیم در بلندای گنبد معبد برپا بود ..

که هر ظالمی طمع ورزد بدین بنای پُر فروغ ...

نفرین خالق برگیرد کل اصحاب دیو خو ...

پس آنگه فرو ریخت از تک تک سرخ جامگان بدین کین خون ...

﴿ ... ﴾

نگریستی بدین گیتی جبری را که از جباری نیست ؟

﴿ تناب‌ دار بر گردن اختیار .... گر ادامه در جدال ... حلقه ای پدیدار یابد از خلق خالق و خلق مخلوق ؛‌ براستی چاره چیست؟ ﴾

زین سبب من خالق و تو مجری...هرچه خواهم بگوی به طریقت خویش .

﴿ و در آن کوهستان طویل.. بر جای معبد حقیقت هیکلی دگر بنا شد ... شهر هایش عظیم و غرق اندوه ... قدرت سپاهشان بی بدیل ..لاکن مردمانش بی بصیر ...

عشق را کالا کردند بر خرید ... مهر را سرودند به گفتار ..

نه کردار ..

کودکان گرسنه ...سیر گشته از فرط فقر ...مراد نرسید به مرید ...

فاتحانه بسانه زورگویانی با عضله ... از کلان شهر های زرین دیگران به زور جنگ ستاندند زر و کیسه...لاکن همچنان مردمانش گرسنه ﴾

و آنگه که بر کل وجود خویشتن را یابید بدین سلطه، از بطن خویش ریشه دوانده گردید همچون یک نطفه..

خیابان هایش بگردید آغشته بر موج‌ مرگ ..

بر انگیختند هر دیارش به خودکامگی بی مرز ..

و در افسانه ی تاریخ به آنی، تمام دیارانش اخته، مستقل گشتند اندر آزادگی ..

چیزی نماد جز چند معبدی مستقل از آن هیکل واحد ...

﴿ بدین طریقت ...این حقیقتی بود که به گفتارمان آمد ﴾

پایان ...

﴿ نه آغاز ... آن مردمان در استقلال در فتادند بر جدال ..

هر دیار طمع بر گسترش وزید در خیال ...

پس با خیزش وارثان آن واحد ...

فصلی از برادر کشی آغاز گردید....

گلوله ها بکشتند دیگری...

بیگانگان به لذت هبوط شان می گسار...

هیچ یک نداشت با سواره نظامش بر سپاه دیگر چیرگی ...

برپا گردید فصل تیرگی ...

بمب آواره بزایید و هر توپ به پاس داشت مرگ و میر ...

نوزادان نمادی از نومرگی...

مادران در زباله بدنبال سحر حیات ...

خاک خوراک همگان ...

بدین سان، به هلاکت گرویدند تمام آن مردمان کوهستان ...

دود و بوی سوختگی دمیده بود بر مکان ...

گرگ ها در قله ها زیر مهتاب زوزه زن..

کرکس ها خوراکشان گوشت اجساد مرد و سگ...

مبعوث گشتند اجساد بی جان، اندرون گودلی از گور های دسته جمعی...

دور سیمای فروپاشیده ی سربازان مگس نهاد رد پای خصم ... بدین حال این سرگذشت پایان یافت ﴾

براستی که ای ابژه، بایستی تمام حقایق را نمی‌سرودی تا بماند پرتویی از نور غیب ..

﴿حقیقت گاه روشن است گاه تیره ... گر بنوشی از جان شیرینش و ننوشی زهر تلخش بر توست عیب ﴾

آری، لاکن همچنان گویم بایستی تا آزادی مردمان رسیده بود به سرانجام....

ورنه در توان داشتم بازگویم تا آن فجایا و اتفاق ...

﴿ طلوع پسای روشنی آید نه تیرگی ...لاکن تو تنها تا غروب را باز گفتی ﴾

. . .

﴿ اینک پایان ﴾

ادبیاتشعرنو
۲۳
۹
﴿ اُبــــــژهٔ ﴾
﴿ اُبــــــژهٔ ﴾
« اشکان دهقانی | نویسنده / شاعر »
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید