ویرگول
ورودثبت نام
﴿ اُبــــــژهٔ ﴾
﴿ اُبــــــژهٔ ﴾« اشکان دهقانی | نویسنده / شاعر »
﴿ اُبــــــژهٔ ﴾
﴿ اُبــــــژهٔ ﴾
خواندن ۴ دقیقه·۱۱ روز پیش

اضمحلال بارگاهان: مضمون چهارم

آخرین مضمون...
آخرین مضمون...

« مضمون چهارم »

در زادمرگ قدیسین، در عزلت خویش تنفسِ اشباحی ناطق رهنمود بنمودند لیک مرا ...

زان بدان سوی پنجره ی نیمه گشوده در تلاطم وزش باد صبا .

که اندر منظرش سپهری در گرگ و میش برانگیخته بود ..

به مشامم برسید بدین خفقان ز جوهرم بوی خون ..

و بدان مکنت آسمان ...

شاهینی رخشان از طلا و زر می شتابید ورطه ی مهرگان را پروازان ..

کائنات نجوایش را می سرود با پژواک ارواح بی امان ..

بنگریستم با چشمان زرین آن شاهین بر آن افق ..

و دیده آمد بر دیدگانم پدیداری ها ..

آزورا، با هاله های قداست شهریاری بر کلاهخودش اندرون یک غروبگاه، که شمشیر بدست بنشسته بود با اقتدار خلوص از گناه بر تخت گاه ..

انگشت اشاره بگرفت سوی کوهستانی مکنون بدان سوی بلندا ..

با دیدگان شاهین بنگریستم اندر دامنه ی قله ای زان کوهستان..

بدیدم راموس را ، مصنوعی با رزم جامه ی درنده سان، در زور آزمایی با رافائل ملک شهسوار ...

پنجه در پنجه زیر پَرتوآن پرُ توانِ اختری مکنون و سرخ گون ..

و با زورمندی رافائل، پوزه ی وی را بر خاک مالید بدان جدال ..

اندر احوالی که کلاهی ببر سیمایش بر شیب دامنه ره می پیمود؛ بی امان ..

و کلاهخود ببر نشان غلطان بر فتاد بر حریرِ پیشگاهٔ طائیل پادشاه ..

و طائیل با تاج به تمثال خورشیدش بر خاست و بر گرفت کلاهخود آن درنده را ..

بوسه ای نیک اختر زد بدان کلاهی ..

و کلاهی بدرخشید و تابان بسط یافت سوی سرزمین های حاصل خیز از ریگزاران ...

آنگه قمر و شمس ز قوس نجوم ...

بی امان چرخان بگذشتند از سه بارگاه ...

هر لحظه شبانگاه و بامدادان را فرا بگرفت ..

و شمس به کودکی دگردیس یابید و قمر گشت دهلیز ارباب سیاهی ها، آفیراث ...

با ظهور آفیراث با نقاب گاو سرش، چشمان تابان و سرخَش،

کودکی تک چشم توأمان مبعوث گردید بر سرش ...

و این چنین بود سِرّ آن گرگ و میش ...

تابش فجر از غروبگاه رافائل شهوار آرام رمید...

که بی انتها روشنی و تیرگی بر دیگری غالب گشت.

لاکن اندکی بعد غلبه یافته بر چیره گشته چیره گشت ..

حیات به مولود برسید و ممات با پوچی بگذشت ..

گاهی حضور بر وجود بود گاهی بر دیگری ..

و زین سحر ...

آسمان گشت هبوط گاه فرشتگانی بدنهاد و دیو خو ...

که پر پر بر خاک فرو فتادند .

و پر هایشان آتش گرفت ...

از اخگر آن آتش اثیر رویید...

و بر انسان بیآورد وحی پوچی ..

و بارگاهان بر آمدند به پدیداری ..

آه چه دیداری ...

غولان دو سر سوار بر ارابه بر زیرین زمین در راهپیمایی هر پری ...

من همچنان در عزلت خویش ...

با تنفسی از جوهر معاد جسمانی ..

با آخرین نظر بر پاکدامنی ورونیا و سلحشور وفادارش ..

و واپسین نگاه بر رهگذر بارگاه سفلی، که هیچگاه ازان هیچ انگاری باز نگردید ز منظرش ...

آخرین صفحه را ورق زدم با جوهری از خون خیس...

تا با اضمحلال اسطوره های پیشین بر انگیزم اساطیری نوین تر پیش ..

پس با دلدادگی دل کندم از هر مهری بدین اساطیر..

به پیکر در سُرب سوخته ی آبلیموس ..

به معصومیت از دست رفته ی رامانوس...

سوگند به آرمانگاه مملو از تباهی آکلیدوس..

که جاودان بودند براهین هولناک آراتوث...

و مژده باد یارا، که تمام پدیدار ها چیزی جز چهره ی تناسخ حقایق نبود ...

با آواز طوفان، در بستر رقص پریان زیر مهتاب تابان ،

ورق میزنم...

بارگاهان همچو شکافی بر یشم ترک خورده و میشکنند..

لاکن اسماء همچنان استوار می ماند ...

سفلی ‌پوچ تر از پیش گشته و رهگذر را در خود می بلعد ..

ورونیا تکه های تن برادر را می یابد اما خویش آلوده گشته در دستان قلمم جان میدهد..

آفیراث و کودک پسای گرداگرد دیرینگی ها بر یکدیگر رسیده .. و این چنین در خویش حل گشته و محو میگردد..

دروازه موعود باز میگردد ..

نغمه های در مسلخ گاه خار ها می گریند.

بگذر ز دستانم ای قلم ..

بنگر بدین سروده که برون آمد از دلم ..

تا پایمان نگردد زیر سم یورش گرازان یک وطن ..

از شرِ شر، به ستوه آمد عقلم...

شبحی بر گوش زمزمه کرد، که من ظاهرم یا باطنم.

بدین سان ...آفیراث و کودک، روشنی و تیرگی را می ربایند از آسمان ...

طائیل از تاج گاهش برخاسته و از این مهلکه به سوی نا پیدایی ها « آنسوی دروازه ی موعود » عروج می نماید ...

اما می ماند ...

رافائل پیکر بی جان راموس را بر دوش گرفته و اندر دامنه ای در بند کین گور می کند..

سپس با درخششی زرین از سپهری غریب، رافائل به شمایل فلکی در آمده و با انفجاری از مرگ اختر رخ می نماید...

ٱزورا همچنان بر تخت نشسته بر خاکستر شدن کوهستان نظر می افکند..

به ارکست کائنات گوش فرا می دهد ..

به طغیان دریا لبخند می‌زند ...

با نگاهی به سوی من گوید : دگر خواهم دید تورا باری دگر؟! ..

بر وی گویم : به آینه بنگر ..

زیر کلاهخود تابانده اش لبخند می‌زند ...

لاکن حجاب کلاهی اش مانع دید من بر لبخندش نبود ...

و اینک می نویسیم ...

« قبضه گردد آزورا »

و آزورا نشسته بر تخت گردن خم نموده و هاله اش خاموش می گردد و بدین رو در دم جان می دهد ...

نظر از چشم جهان نمای شاهین انداختم ..

و به کنج اتاق متروک و مطرودم بازگشتم ...

دفتر را می بندم؟

قلم را می افکنم؟

یا ورق دیگری میزنم ؟

هیچ یک ..

دفتری دیگر را با قلمی برنده تر بر افراشته خواهم نمود ...

براستی هر فرجامی سر آغازی دگر است ..

بر خلوص درونم نجوایی سر داد سنائیل... رسول نفس..

« اینک صحفی را مکتوب گردان تا بماند به یادگاران غربت جهان »

پس مضامین به اتمام رسد و زین پس « صحف » بر می انگیزد ...

«پایان یک آغاز» و « آغازی بر پایان دیگر »

ادبیات
۳۰
۱۱
﴿ اُبــــــژهٔ ﴾
﴿ اُبــــــژهٔ ﴾
« اشکان دهقانی | نویسنده / شاعر »
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید