ویرگول
ورودثبت نام
﴿ اُبــــــژهٔ ﴾
﴿ اُبــــــژهٔ ﴾« اشکان دهقانی | نویسنده / شاعر »
﴿ اُبــــــژهٔ ﴾
﴿ اُبــــــژهٔ ﴾
خواندن ۹ دقیقه·۱۵ روز پیش

﴿ أَسَاطِيرُ النوین و الاَسرارُ الغَریب ﴾

مضمون سوم : اسطورهٔ {} بودگی
مضمون سوم : اسطورهٔ {} بودگی


بر دیدگان جام جهانبین زمان، مسطور بود ..

عیش دلدادگانِ ملائک اندر اریکه ی مهرگان ..

پرتو های پر توان ... بود بام ملکوت، پَر باران ...

پژواک مهر می‌وزید زان سرای معابد آسمان ..

که لاجرم نجوایش را می تکاند بر گوش ناشنوایان...

و زمین ... چون نفرینی لعین، مملو از نقصان ..

پسای آنکه درندگان، چرندگان و پرندگان را در وجود خویشتن به حضور قلمداد بنمود،

از رحم خویش خردمندی درنده برانگیخت و گشت انسان...

پوستین پوش ... مردان‌شان زورمندانی با درخشش عضله ..

زنانشان جسماً نه ، کل حیات‌شان از بند و زنجیر پوشیده...

اسکان گزیدند آن مردمان از غار ها به کلبه ...

برخی در آمدند به هجرت.. بی مقصد..

برخی همان سرزمین را برگزیدند به سکونت.

گذشت و گذشت تا آنکه برپا گردید در چند سرزمین بسیار ده...

پس زمین را با سیر زمان جستند به اکتشاف...

آهنگری برنز یافت...

و در قومی دگر پادشاهی شمشیر ساخت...

سالیان پسای گردش زمین، مردی برنا بر کوره ها آهن گداخت .

پس به آرامی در سیر زمان، با آن اکتشاف در خفایش زره بساخت ...

دیگران با هر اختراع و اکتشاف، بنا کردند دژ های از جنگ افزار ..

با هر اکتشاف پسین...پدید آوردند طریقت مرگی نوین ...

پس هر اقلیم با سودای برتری بر دیار دگر سپاهی مجهز با اسبان بتاخت...

نیزه های فولادین پرتابان فتادند بر طفلان و مادران..

و تبر های آهنین به انتقام، جان از مادری دگر ستاند ..

و جوانان همچنان قطعات زره بساخت ..

قوم شمال از چوبان ساختند کمان ...

شرقیان بر پا گشتند با ارابه ها ...

خونین سپری گشت هر زمان ...

در تلاطم خون باران آن روزگاران، زان سپهری در کسوف، در هبوط فرو می آمد بر زمین موجودی با هاله های سحابی بر مکان ...

همگان از شرق و غرب ... از جنوب و شمال، برفتند بدان هبوط گاهی به شکل گودال..

بروج دود و غبار سقوطش عریان از منظر عالمیان...

تا برسیدند همگان بدان مرکز ...

پسای جدایی اقلیم بار ... این تجمع کل انسان بود دومین بار ...

در انتهای گودال..

موجودی نقره ای ...

سیمایش خفاشین ..

عضلاتش تنومند و پیکرش همچو ابلیسین..

دم دار و بی بال ...

چهارشانه دو شاخ ...

پیرامونش یک شمشیر...

جوانی دلاور بر اندامش دست گذاشت..

سرمای تنش عرق دست پسر را رسانید به انجماد...

تا آنکه بر وجودش نور دمید ..

پلک گشوده بلند گردید آهنین ..

شمشیر را برداشت از زمین ..

جوان هراسان بر خیزید و عقب گریخت ..

موجود نگریست به اطراف ..

به دورش صفوفی حلقه زن از انسان ..

از میان آنان پیری آمد و پرسید : بگوی بر ما چیستی ؟

مردی تهی از روزگار نشسته آن گوشه کنار، گفت : ای پیر، مپرس آن چیست ... بپرس زان ما چیستیم؟! از میمون آمدیم یا الهگان ..

موجود پوزخندی زد و گفت : چه فرقی دارد به حالتان ؟!‌ شمارا نیافتم جز خردمندانی وحوش و خونخوار..

بدانید هم اینک رسیده فصل انقراض ....

دلیری سینه ستبر آمد و سپر بالا گرفت ..

گفت : من آمدم بر قتال ..سوی من بشتاب

پهلوانی پر گیس و محاسن گرز چرخانده گفت : ازان من خواهد شد این افتخار..

آدمیان در هر سپاه در آمدند به اختلاف..

جدا از شرق و غرب..

در هر لشکری نیز یاران افتادند در لفظ ستیز..

که سر موجود ازان من است یا دیگری ..

نیش های نقره اش گردنبد اوست یا دگر کسی ..

آن مرد تهی از روزگار... تکیه بر تخته سنگی پوزخندی سر کشید بی امان ..

گفت : هرکه بکشت این بدسگال را ...اثباتی‌ست بر من مغز جهان..

عاقبت، تصمیم بر آن شد یورش برند همگان ...

و هر نفر تیغی زند بر آن اندام..

پس با فریاد و هجوم...

حلقه ی آهنین ارتشیان تنگ تر و تنگ تر گشت اندر دیدگان بر نجوم..

خمیدگی قوس هبوط ...

در گودالی از لشکر تباهی پر خروش ..

لاکن ...

تا برسیدند بدان هیبت و جثه ..

نیزه های آهنین نخراشید بر پیکرش خراشی..

تیر های کمان شکسته به اهداف رسید ...

تبر های برنز خمیده شدند در هر ضربه ...

یک به یک .. تنفس را از سینه ها می ستاند با تیغش، آن موجود موعود....وَ جنگنده ...

با دستان آهنین شد مشت بکوباند بر کلاهخود، و جمجمه ها متلاشی غرق خون در انفجار..

لبه ی شمشیر ... بر گلوی پهلوان پر ریش...

خطوط براق جهش تیغه در هر ضربه، خراشی گردید بر تن دلیرانِ خونریز ...

تجمع سربازان گشت خلوتگاه سترگ سرداران ...

خاک سرخ گشت به خون آغشته ....

و با آخرین کوبش تیغه بر فرق آخرین دلیر..

موجود خوفناک سرود : اینک بمیر ..

و آخرین نفرشان نیز بمرد..

مرد تهی آرام برخاست و قدم زنان بی هراس گریخت ..

خبر برد آنسوی گیتی از هیولایی پلید ..

که سوی جهانیان با طغیان بدین جا خواهد رسید ...

و چه شوم و تباه است آن مهلکه ای که کول بارش است ..

جوان که دیگر بود مردی برومند و زورمند ..

آن زره ای که در تلاطم دوران ها و نبرد ها بساخت را برداشت ...

کلاه‌خودی شاهین نشان بر سر بگذاشت ..

پیکر زره فلس های فولادین ...

چهار نیزه باریک و شعله بر پشت نهاد..

چکمه های آهنین پوشید و بگذاشت بر غلافش شمشیر..

سپس سوی سرزمین هبوط رهپساران در افق به راه فتاد ..

موجود کماکان از اجساد خوراک گوشت با نیش هایش می فشرد ..

لاکن نمی‌رسید هرگز آن همه خوراک اجساد به اتمام ...

شمس بر افتاد و ماه بر انگیخت اندر سپهر ..

سلحشور شاهین ره سپرد با فولادی از حب و مهر ...

تا آنکه غبار آلود گشت آسمان زرد...

بدان گودال اندر کوهستان بر پا گردید انفجار آتش فشان ..

سلحشور رسید به قله ...

رو در رو اندر مقاتله، گشت برابر آن جثه ایستاده ...

جاری گشت در دهانه رود های مذاب ...

موجود گفت : آمدی چون این حیات پیشین این اجساد به افتخار ؟

گفت سلحشور : ننگ نیست هر افتخار ...گر جای خصم باشد بر دفاع ...

موجود گفت : برو .. مرا تقابلی با تو نیست ای مرام ..

بگفت : من همینجام تا سدی باشم بر انقراض انسان ...

موجود گفت : هم اینک هستی ... باید ازین مهلکه بروی، اینگونه آنی هستی که میگویی..

سلحشور ، دو نیزه از پشت در آورد..

زبان به سخن آورد : جان من بقا و ... مرگ من نماد انقراض است ..پس جانم را بستان تا به انقراض رسی...

موجود شمشیر بر گرفت و زور آور به سوی بالا، اندر پرتوآن مهتاب بکشید ...

نوری از فلک بر تیغ بتابید ...

جنگاوران دو سر نیزه را بر هم بکوبید... جرقه زد و از نیزه ها شعله جهید ..

و شتابان... دوان دوان، سلحشور طوفان وار هجومی سوی موجود دوید ...

موجود اندر بلندا ..بالای کوهساران پرید ...

از قله ای زیر مهتابی سوزناک از آتش مرداب، بلند کرد تکه سنگینی و سوی جنگجو افکند..

سنگ از ارتفاع پایین می فتاد در شتاب سوی آن جنگجوی میانسال و صیرت جوان ...

سنگ نزدیک شد به سوی سلحشور دوان ..

سلحشور قلطی بر زمین زد و سنگ از بالایش گذشت..

سلحشور بی مهابا از خاک برخاست و باز دوید در شتاب ...

موجود پرید سوی قله ای دیگر.....

از بالای کوه با انگشتش ماه را تکانید ..

ماه کوچک بر کف دستانش افتاد و در دم رمید ...

موجود قمر کوچک را کشید و نور وزید ..

ماه کمان گشت و مهتابش تیرِ کمان ...

پس موجود آهنین آن کمان مهتابی را کشید ..

و تیر پر فروغش را سمت دلاور رهانید ...

تیر رها شده اندر سپهر خزید ...

شوالیه در شتاب بر زمین قلطان خزید و از کنارش تیر گریخت ...

و جنگاور تلو خوران توأمان ، نیزه اش را به طرف موجود پرتابید در شتاب ...

نیزه شعله زا ... بجنید و عروج برد بر بلندا، تا آنکه با خراش بر هوا .... برسید به چشم آهنینش و کور گردید هیولا...

و آنگه دور پایش گشت جوی مذاب..

اشک آتشین کور نمود چشمش را ..

مذاب گزید و بلعید پا هایش را ...

پای پولادش سُرب داغی گردید و در غبار محو گردید ...

پس بی پا افتاد بر نوک کوه ...

کف دودستش در داغی جوی..

و عاقبت بی دست و پا از یک چشم نابینا... زنده زنده ... نفس نفس زنان سر می‌کشید هر دَم را ..

سلحشور برخاست و رسید گوشه ی خشک دهانه ..

گفت : می پنداشتم چیرگی محاله...خواستم زودتر به دیار مرگ روم تا نبینم کودکی غرق خون در گریه ...

موجود در عذاب سرود : گر بمیرم می نگری چنین را ... آی الهگان کجایید یارانِ در عیش و من کجا؟ در جفا...

پرسید سلحشور: الهگان؟!

موجود با لکنت آمد به سخن : من آبلیموس! ارتش دار دوزخ ...وجودم بر شیاطین مسلخ...آنم که آمدم به سد انقراض.. لاکن مرا بکشتی تو ای پهلوان ..

بزودی ...

عصیان گردد در وجود آحادی از شما ...

چو جوهر اهریمنی از دوزخ چو طاعون سرایت نموده بر باطن آدمیان ..

تا کم کم از خردمندی! درندگی غالب گردد بر جنس‌تان ...

و رخسارتان مظهر جنیان ...

دخترانتان با دیدن هیبت مهیب‌تان جیغ زنان ..

خونین ناخن بر صورت کشند بدین زوال ‌..

صورتی از ابلیسان گرگ... شیاطین سرخ..گزاران دلیرانه به جان دیگری بیافتند در سترگ...

و تو ... بدان من آمدم به کشتار آلودگان...آن زنده پنداران... از درون بودند از مردگان ...

اینان را که کشتم ...بخشی از نطفه ی اهریمن را کردم هلاک ... و با مرگ من آنانی که ماندند باقی..

بر مکنت تان بگردند طاغی ...

سلحشور به اندیشه گروید ..

پرسید : از چه دانم تو از راست گویانی ...

ناگاه، چشم سلحشور از درون شکاف کلاهی، به جسد نگریست...

صورت مردی از اجساد ..

متلاشی گردیده، چروکیده در پوست در آورد خز..

جمجمه اش لرزید و آرواره گشت ...

آبلیموس...آن موجود در جوی مذاب از میان رفت به آرامی...

سلحشور بر روی زانو فتاد ....

شمشیر از غلاف کشید بر تن خاک فرو نهاد...

پس دیدگانش را به آرامی بست ...

گفت اندر درون : هرکه را ستیز جویی بود آبلیموس بکشت..پس منم چنین خواهم کرد و اینگونه آلودگان از میان خواهند رفت ...

با بازگشت به ظاهر پیروزمندانه به سوی قومش، مردمان شادمان زره اش را معطر نموندند با عطر گلباران ..

ولاکن وقتی سلحشور باز گفت سرگذشت قتل آبلیموس را ... جدالی دیگر بر انگیخت در جهان ...

هرکه را می‌پنداشت ستیز جو ...بکشتند لاکن باشد بی گناه ..

و اما ... سلحشور در این صف کشتار ها بود در ابتدا ..

خود نیز ستیز جویی جست بر ستیزه جویان...

گشت، هر چرخش شمشیرش دادگری خودکامه؛

ز فرط کشتار خونینش کثیری گشتند سرخ جامه ...

براستی چه سری‌ست این نقصان انسان ؟!

گذشت روزگاران در قتال .. در کشتار ..

تا آنگه که روز موعود فرا رسید ...

از هر پنج نفر سه تن گشتند مظهر ابلیسین ..

مکاران چهره هایشان روباه سیاه و جبارین گرگ های دیو سان ...

جمیع مسخ شدگان بر انسان ها غران خصم ورزیدند بدان قیام..

سلحشور آمد زره بر تن کند..

سرش را بر گرفت دردی فجیع ...

گونه هایشان زلزله وار بلرزید ...

بدین طریق، سیمایش آمد به تناسخ شاهینی سرخ رنگ و وحشی ...

پس وی همانگونه نیز برفت در مهلکه..

مادری را بکشت و کودکی را بدید در گریه..

همانگونه اندر خفقانش بی اعتنا ... نوک میزد بر گوشت اجساد با منقار ...

پس از این سرگذشت غریب بگفتم بر خویش

: گویی سری درکار نیست ... چرا که نقصان هیچ نیست جز جوهر انسان ...

آری، منم آن مرد تهی . . .

باری، بی شک تهی تر از پیش ...

بدین سان سرانجام... از آدمیان نماند جز لاشه، و بازماندگانی گریزان غار ها را باری دگر برگزیدند به آشیانه....

و مسخ گشتگان به زیرین زمین در فتادند به هجرت ...

آنگه، ملک و تمدن هایشان زیر پوست سنگی زمین برپا گردید و شاهشان شد، آن سلحشور قهرمان ....

پایان...

ادبیات
۲۷
۱۱
﴿ اُبــــــژهٔ ﴾
﴿ اُبــــــژهٔ ﴾
« اشکان دهقانی | نویسنده / شاعر »
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید