ویرگول
ورودثبت نام
قصه‌گوی تنها
قصه‌گوی تنها
قصه‌گوی تنها
قصه‌گوی تنها
خواندن ۴ دقیقه·۶ ماه پیش

درهم‌برهم‌نوشتی بعد از عاشورا

عاشورا هم تمام شد و من هنوز نمرده‌ام. طاقت شنیدن ماجراهای روز عاشورا را نداشتم. بگذارید تا صبح عاشورا هر چه هست را بشنویم اما از صبح تا عصر را نه. به خصوص عصر را و به خصوص شب و روزهای پس از واقعه را. همین کم‌تحملی‌ام هم شد که روز عاشورا را در هیچ مراسمی شرکت نکردم. حقیقتا توان شنیدن نبود. چه سود شنیدنی را که دیده‌ها حق آن را ادا نکنند و دل نخواهد راهی شود و عقل بهانه‌ها بتراشد؟

امشب، بعد از مراسم شب یازدهم، که به سختی هم گذشت، ایستادم و به در و دیوار هیئتی که ۱۱ شب، زیر پرچمش سینه زده بودم نگاه کردم. احساس‌ خاصی بود. جدایی از این فضا و این نفس‌های گره‌خورده با یکدیگر و این مشت‌ها گره‌شده در هم دشوار بود. من یک سلیقه شخصی دارم و معتقدم آدم اگر هیچ‌وقت هم اهل هیئت نباشد، این یازده شب اول محرم را باید فراغتی حاصل کند و در یک و فقط یک مجلس شرکت کند و آن مجلس هم، نباید هر مجلسی و پای هر منبری و هر روضه‌ای باشد. هیئت باید سیاسی باشد، باید دم از سیاست بزند. باید محل روشن شدن فکرهای نو باشد، خواه با آیه‌ی قرآنی باشد که در ابتدای مجلسش تلاوت می‌شود، یا با موضوع گفتمان خطیبش یا یک مصراع از مداحش. هیئتی که این روزها ظالم را با انگشت نشان ندهد و از او دوری نجوید، زنبور بی‌عسل است. امروز حرف زدن و موضع گرفتن مهم است. فردا که شد، وقت پیروزی آمد یا شکست، موضع گرفتن فایده‌ای ندارد که وقت پیروزی برای غنائم آمده است و وقت شکست برای سوگواری بر آنچه دیگر از دست رفته. حکایت توابین است بعد از واقعه.

و این پیوستگی ۱۱ شب در یک مجلس اول به این دلیل است که این ۱۱ شب، مقدمه و مؤخره و مغز حرف یک خطیب توانمند را باید شنید و جمعبندی کرد و دوم آنکه کربلا را در روضه‌ی جمیع حوادثش باید دید. از شیر‌خواره ۶ ماهه‌اش تا حبیب هفتاد و چندساله و روایت هر کدام، همان است که سن و شرایط زندگی بهانه‌ی خوبی برای دل ندادن به امام نیست و روضه‌خوان خوب آنی نیست که تنها حسین وای سر می‌دهد و نشانه‌ای از تکلیف امروز نمی‌دهد‌. القصه که همه‌ی این‌ها، الحمدالله که در جلسات هیئت عبدالله‌ابن‌الحسن و منبر حامد کاشانی و روضه‌ی حنیف طاهری برای ما حاصل شد و به پرونده این یک دهه به پایان آمد‌.

اما اکنون، خودم را می‌گویم. فردا که بشود، خیلی‌هایمان حسین را در همان سرزمین پربلای کربلا و با همان حالت ناگواری که شنیده‌ایم، رها می‌کنیم و می‌رویم پی زندگی‌مان. حماسه آفریدن؟ در میدان بودن؟ آبرو گذاشتن؟ از مال گذشتن؟ از جان گذشتن؟ نه نه نه! برای ما حسین را در گوشه‌ی حسینیه خواستن و در میان صدای تعزیه و گردش زنجیر دیدن خوب است. بقیه‌اش به ما ارتباطی ندارد. در غزه و یمن و لبنان و سوریه چنین و چنان شده؟ خب باشد. ما خودمان هزارتا مشکل داریم. نه ببین! چراغی که به خانه رواست،‌ به مسجد حرام است! مگر خودمان کم فقیر و گرسنه داریم؟ خط فقر می‌دانی یعنی چه؟ تقصیر خودمان است. خودمان مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل گفتیم که اینطور شد. خودمان از دیوار سفارت بالا رفتیم که دارند با ما چنین می‌کنند. خودمان داریم دشمن می‌تراشیم. هسته‌ای می‌خواهیم چه کار؟ دنیای امروز دنیای گفتمان‌هاست. و همین‌ها...

فراموش نکنیم خدای حسین در کربلا، همان خدای «كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ» در بدر و همان خدای تقابل طالوت و جالوت است. خدا اگر می‌خواست، حسین هم ولو با چند ده نفر، خاک لشکر ابن زیاد و عمر سعد را چنان به توبره می‌کشید که هزاران شرح از هنر جنگ و رزم از کنارش بیرون بیاید. اما مسئله این است که بفهمیم، امت اگر گرد امامش جمع نشود، هزار و چهارصد سال هم که اشک بریزد،‌ دیگر کار از کار گذشته. امتی که تن به سقیفه می‌دهد، فریادش را بعد از عاشورا به آسمان بلند می‌کند.

کاش در مسیر بمانم. کاش بمانیم. گریه بر امام شهید و تقابل فکری یا عملی با مسیر شهدای امروزی راهش، عجیب با هم منافات دارد. و حسین، تو خود پناه ما باش در این مسیر.

از خود، همین را می‌دانیم که شما را دوست داریم. از رشته نازک محبت‌مان، طنابی بساز و ما را از خود جدا نکن.

#از_من

۴
۰
قصه‌گوی تنها
قصه‌گوی تنها
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید