قصهگوی تنها·۶ ماه پیشدرهمبرهمنوشتی بعد از عاشوراعاشورا هم تمام شد و من هنوز نمردهام. طاقت شنیدن ماجراهای روز عاشورا را نداشتم. بگذارید تا صبح عاشورا هر چه هست را بشنویم اما از صبح تا عصر…
قصهگوی تنها·۶ ماه پیشهنوز دیده به دیدارت آرزومندستهنوز دیده به دیدارت آرزومندستشب از نیمه میگذرد. ماه کامل نیست. تقویم و ساعت و میگویند دوباره تاسوعا شد. نگران بودم که مبادا به محرم نرسم…
قصهگوی تنها·۹ ماه پیشدر جستجوی علت نشدنهاهیچکس به دنبال نشدن کاری را آغاز نمیکند.هیچ شاگردی برای نیاموختن درس نمیخواند.سپیدهدم، هیچ پدری به این امید که نانی به دست نیاورد، پاشن…
قصهگوی تنها·۱ سال پیش«تو میروی و دیده من مانده به راهت» | این لحظات مبهم بعد از رفتنت«تو میروی و دیده من مانده به راحت»ترسیدم آخرین دیدار باشد و حتی اگر آخرین بار هم نباشد، نمیدانم دفعه بعدی که او را میبینم چه وقت است. بل…
قصهگوی تنها·۲ سال پیشباشد که روز رفتن شرمنده نباشم | درد و دل نیمهشب تاسوعاراه زیادی را آمدهام. حالا کم کم دارد ۵ سال میشود آقا جان. ۵ سال از روزی که دانشجو شده بودم و روی صندلی اتوبوس نشسته بودم تا راهی تهران شو…
قصهگوی تنها·۳ سال پیشاز انکار تا حضور به فاصله هفت ماه | در باب شرکت در دیدار دانشجویی با رهبریکاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش / کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی