هیچکس به دنبال نشدن کاری را آغاز نمیکند.
هیچ شاگردی برای نیاموختن درس نمیخواند.
سپیدهدم، هیچ پدری به این امید که نانی به دست نیاورد، پاشنه کفش خود را بالا نمیکشد.
هیچ مادری فرزند خود را ناخلف تربیت نمیکند.
هیچ صیادی تیر خود را به امید فرار صید پرتاب نمیکند.
هیچ سربازی از برای تسلیم شدن نمیجنگد.
هیچ مضطری از برای اجابت نشدن خدا را صدا نمیکند.
و خلاصهاش را که بخواهی، هیچ رهرو را سراغ ندارم که برای نرسیدن پا در مسیر نهاده باشد.
آدمی میرود، تلاش میکند، زمین میخورد، خسته میشود، بلند میشود، ناامید میشود، انتظار میکشد، دلشکسته میشود و شاید و فقط شاید، باز دوباره میشکفد، فقط به این امید که رسیده باشد. خواه شاگردی باشد که نمره دلخواه را کسب کرده، یا پدری که وقت غروب بدون شرمساری به خانه میرود، یا مادری که چشمههایی از متانت و ادب را در فرزند مشاهده میکند و یا صیادی که تیرش به هدف نشسته باشد، یا سربازی که جنگ را برده و بیچارهای که دعایش اجابت شده باشد.
من تجربهاش کردم. آن لحظه رسیدن به آرزو را تجربه کردهام. اما اول و آخرش را که بخواهی همهی این شادمانی و خوشحالی که فکر میکنی به دست میآوری برای چند لحظه است. چرا که زندگی هنوز ادامه دارد و اینجا که اکنون ایستادهای و خیال میکنی دنیا میتواند متوقف شود تا تو در اوج باشی، آخر دنیا نیست و میچرخی و میچرخی و دوباره به زیر کشیده میشوی!
آن جا آدمی میتواند مغرور شود یا نشود، اما به گمانم هرگز به راهی که آمده فکر نمیکند. از آنکه پیش از این که بود و اکنون کیست میگذرد. به گمانم هرگز پیش خود نميگوید که آیا ارزشش را داشته؟ این همه راه را آمدن و این همه سختی را به جان خریدن میارزد به این چند لحظه بدمستی؟
پاسخ من هم نه است و هم آری! نه، چون انتظار آدمی را فرسوده میکند و بلاتکلیفی رمق زانوهای آدم را میمکد و آری، چون نرسیدن، شکست میآفریند و بازنده بودن دور باطلی ایجاد میکند که هر فرسودگی در آن، فرسودگی دوچندان را به همراه میآورد. آدمی باید در حرکت باشد، سکون و رکود از انسان چه میسازد جز مردهای متحرک؟ به عقیدهی من که بازندهای که در راه تحقق آرمانش یا آرزویش، حتی یک قدم رو به جلو برداشته باشد، هزاران بار شریفتر و باعزتتر از آدمک غرغروی راکدی است که فهرستی بلندبالا از دستاویزهای خود دارد.
ما با شکست بیگانهایم. پذیرفتن شکست و نشدنها هیچگاه خوشایند نبوده و نیست. آنها را میپذیریم، چون ناگزیریم و راهی نداریم. اما میآموزیم که فلان حرکت اشتباه یا فلان کاهلی کوچک یا فلان حرف نابجا تفاوت را رقم زده و البته که من فکر میکنم هنوز هیچ چیز از نحوه شکست خوردن خود نمیدانیم و «هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست».
بیش از آنکه دنبال معنای شکستها و حماسه ساختن از آن و تبرئه کردن خود باشیم، دنبال علت شکستها باشیم و از آن مهمتر، علت نشدنها را به یکدیگر بشناسانیم. تلاش کردن و نرسیدن، اگر منجر به یافتن علت شکستها نشود، ارزشی ندارد. نیازی نیست قدردان دویدنهای خود باشیم! از بابت نرسیدن هم غمگین باشیم، بگذاریم غم، انگیزه برای جبران بیافریند. دوری از این غم آدمی را لاابالی میسازد.
به عنوان کلام آخر...
آدمها را متفاوت طی میکنند. یکی میرسد، یکی زودتر میرسد و یکی دیرتر و یکی هم به بیراهه میرود اما در شروع با هم تفاوتی ندارند. آنها که اهل حرکت نیستند را کاری ندارم. اما هیچ رهرو را سراغ ندارم که برای نرسیدن پا در مسیر نهاده باشد.