هنوز دیده به دیدارت آرزومندست
شب از نیمه میگذرد. ماه کامل نیست. تقویم و ساعت و میگویند دوباره تاسوعا شد. نگران بودم که مبادا به محرم نرسم و علیالخصوص شب تاسوعایش. حالا اگر بمیرم، نمیگویم باکی ندارم؛ بالاخره پایم را به چیزی در این دنیا گیر انداختهام که مرگ برایم سخت باشد، اما مردن در اینجا و این وقت و ساعتها به دردناکی قبل نیست. من همواره اینگونه بودهام که روضه روز عاشورا را نفهمیدهام. روز عاشورا روز آزار است. روز آسانی برای زیستن نیست. در دیگر روزهای سال هم که روضهای میروم و کار به حسین یا اسارت زینبش میرسد، من راحت نیستم. نه از برای اینکه اشکها جاری نمیشوند یا لااقل آنطور که باید جاری نمیشوند. بلکه برای حسین را نفهمیدنها و نشناختنها و از او دور بودنها و حتی در مقابل او ایستادنهایم. برای همین است که به نظرم بهتر است روز تاسوعا تمام شوم و دیگر کارم به عاشورا نکشد که به جد، طاقت این روز و بعد از آن را ندارم. من شب سوم را هم به سختی سپری میکنم.
حسین، بهترین اصحاب و یاران را بذل جانان میکند، قاسم را، برادران را، خواهرزادهها را، ذبح عظیمش، علی اکبر را، عباس را، شیرخواره را و آخر هم عبدالله را. همین غمها برای از پا در آمدن کافیست. دیگر طاقت شنیدن قصهی خود او نیست. مجالی برای درک اسارت زینب و شهر آذینبسته و مجلس آن ملعون نیست. پس خدا را تا همینجا شکر که ما را اول به محرم، و بعد به تاسوعایش رساند. تا اینجا را مردانه، ولو به قدر تار مویی میشد فهمید. از حالا به بعدش، چشم پرآب و سینهی پرسوز میخواهد که حق مطلب را ادا کند و حق مطلب نه گریه و ضجه و مویهی بیشتر و شدیدتر است که البته آن هم لازم است. لازم هست ولی کافی؟ نه! بلکه به گمانم آن است که حسین و عباس را تنها شب عاشورا و تاسوعا از پشت پستوها بیرون نکشیم؛ برای گریهها، برآورده شدن حاجات، برای شفای بیماران و آزادی زندانیانمان و حتی برای شور و عشق سینهزنی و صدای طبل و سنجهایمان. و نه که بگویم توسل نکنیم و نخواهیم که از قضا مرام و منش آنان هم کرامت و جود و بخشش است. لکن امام را آنطور نباید شناخت که او را ابزاری بدانیم برای گشوده شدن گرههای کور اموراتمان که طبق فرموده مادرش، فاطمهی زهرا (س)، مثل امام چون کعبه است که باید به سویش روند، نه آنکه او به سوی آنها بیاید.
القصه که من فکر میکنم ما بیش از آنکه برای حاجات و نیازهای خویش از ایشان طلبکار باشیم، بدهکار آنهاییم و سر و دست و پا و مال و جان و فرزند را اگر در راه آنان تقدیم کنیم، ملالی نباید باشد. چرا که شیعه، باید فرمانبردار و مطیع امام خویش باشد و در تحرک و جنبوجوش. خستگی نشناسد. شب را به روز و روز را به شب بدوزد و در لحظه به لحظه و با هر نفس، جز خدا و امامش را نبیند و نشناسد.

اینها همه که گفتم، آن وضعیت آرمانی بود که در ذهن دارم، میخواهم باشم و باشیم. یقهی خودم را اما اول از همه میگیرم که اینگونه نبودهام و این چنین زندگی نکردهام. و عباس، ماجرای من و خودش را خوب میداند. خوب میداند که خود خواند و خود کشاند و خود برد. خودش میداند عهدهایی را که بستهام و گویی بستهام برای شکستن. اما خود میداند شرمساریهایم را. از غصه آب شدن و خانهخرابشدنم را. من هم، چیزی جز همین شرمساری با خود نیاوردهام. خودش میداند پیش از آنی که من باشم، این ملت، ملتی که تجربهی تاریخ را در سینه دارد و بار همهی تاریخ را نیز به دوش میکشد، سالهاست که سردارها و علمدارها تقدیم میکند و هر بار، شرم مرا فرا میگیرد و چندی بعد فراموش میکنم و همان عهد شکستنها. خودش میداند که اگر بخواهم نام ببرم با نام و یاد این سردارها و علمداران چقدر اشک ریختهام، طوماری بلند را باید سیاه کرد. سلیمانی، صیاد، بروجردی، خرازی، رئیسی، امیرعبداللهیان، سید حسن نصرالله، سنوار، باقری، حاجیزاده، سلامی، رشید، همت، باکری و دیگری و دیگری.
شاید این آخرین تاسوعای من باشد. بودن خویش را برای تاسوعای بعدی نمیتوانم تضمین کنم؛ چنان که نبودنم را. اما دوباره عهد میبندم که پای کار باشم. باشد که مرثیه بر امام شهید، باعث غفلت از امام حاضر نشود. باشد که چشمها را چنان که سلیمانی در آن نمک میریخت تا دیو غفلت را به زمین بزند، وقف شما کنم.
همیشه دوست داشتهام سربازی کوچک و گمنام باشم در گوشهای. به دور از هیاهو، یک چرخ کوچک را بچرخانم. از به دست گرفتن علم، گریزان بودهام اما او میکشد آنجا که خاطرخواه اوست. شاید روزی هم پرچم یک گوشهای را روی دوش ما بگذارد. انگار که نمیشود از دور تماشا کرد. نمیشود خاکی نشد. نمیشود زخم برنداشت. خیالی نیست، ببر به آن جا که میخواهی.
نمیدانم این جملات را احدی میخواند یا نه! نمیدانم خودم هم سری به آنها خواهم زد یا نه؟! شاید روزی پاسخ سوالهای امروزم را یافتم و همه این جملهها از معنی تهی شد. باکی نیست. اما فارغ از پایبندی یا عهدشکنیام، یک چیز را میدانم؛ اینکه از چشمهایم حسابی طلبکارم. اشکهایی خالص و مخلص که فقط برای تو باشد و بیداریهای بسیار به تلافی همهی آن خوابهای شیرین پیش از این. خواب را بر چشم، این عضو سیریناپذیر، حرام باید کرد.
و عباس، تو خود از حال دل خبر داری. روزگار بر ما سخت گرفته و پس از این هم بیشتر سخت خواهد گرفت. شب از نیمه گذشت. صبح شد. ماه کامل نیست. اما به قول شاعر، «اگر که شبرو عشقی، چراغ ماهت بس» و تو ماه شبهایی.
دخیلک یا عباس
مددی یا عباس