
مقدمه :
سارتر: ژان پل سارتر فیلسوف اگزیستانسیالیست، رماننویس، نمایشنامهنویس، فیلمنامهنویس، فعال سیاسی و منتقد ادبی فرانسوی است. از او بهعنوان یکی از بزرگترین و معروفترین فیلسوفان و نویسندگان قرن بیستم یاد میشود. مردم فرانسه سارتر را با نام «فیلسوف مردم» میشناسند. کتابهای «هستی و نیستی» و «تهوع» از معروفترین آثار سارتر هستند. ژان پل سارتر در پاریس به دنیا آمد. در دوسالگی پدرش را از دست داد و همراه با مادرش در خانهی پدربزرگش، چارلز شوایتزر، معلم زبان آلمانی، ساکن شد. در همان کودکی تحت نظارت پدربزرگ و چند معلم خصوصی دیگر زبان فرانسه و آلمانی را فراگرفت و در کتابخانهی پدربزرگ با ادبیات کلاسیک آشنا شد.
ژان پل سارتر با ازدواج مجدد مادرش به لاروشل نقل مکان کرد؛ جایی که اغلب به دلیل مشکلات بیناییاش مورد آزار و اذیت همسالان قرار میگرفت و از زندگی با ناپدریاش رنج میکشید. پس از پایان تحصیلات دبیرستان، وارد دانشسرای عالی پاریس شد. سارتر در سالهای نوجوانی چند رمان نوشته بود. عنوان یکی از آنها «عیسای دوستداشتنی: آموزگار شهرستان» بود که در یک نشریهی ادبی به چاپ رسید.
ژان پل سارتر در سال 1929 در اکول نرمال با سیمون دوبووار آشنا شد که در دانشگاه سوربن تحصیل کرده بود و بعدها به یک فیلسوف، نویسنده و فمینیست مشهور تبدیل شد. آنها گرچه به دلیل اعتقاد به رابطهی باز، هیچوقت با یکدیگر ازدواج نکردند، به عشاق و همراهانی جداییناپذیر و مادامالعمر بدل شدند.
از سال 1931 تا 1945، ژان پل سارتر در لو هاور، لائون و سرانجام پاریس تدریس میکرد. در سالهای 1933 و 1934، او جانشین ریموند آرون در انستیتوی فرانسوی آلمان در برلین شد و در آنجا فلسفهی پدیدارشناسی ادموند هوسرل را مطالعه کرد. حضور هفتگی او در سمینارهای هگلشناسی الکساندر کوژو در دههی سی، شاید تعیینکنندهترین تأثیر را بر رشد فلسفی سارتر برجای گذاشت.
ژان پل سارتر در طول سالهای تدریس در لو هاور، تهوع را منتشر کرد، رمانی که باعث شهرت جهانی او شد. سپس نگارش یک مجموعهی داستانی به نام دیوار را پی گرفت که به دلیل شروع جنگ جهانی دوم ناتمام ماند. او که در سال 1939 به ارتش فراخوانده شده بود و به زندان افتاده بود، یک سال بعد آزاد شد.
ژان پل سارتر پس از آزادی از زندان و بازگشت به پاریس در مهی 1941، به همراه نویسندگان دیگری همچون سیمون دوبووار، موریس مرلوپونتی، ژان توسن دسانتی و برخی از دانشجویان مدرسهی اکول نرمال پاریس گروه زیرزمینی سوسیالیسم و آزادی را تأسیس کرد. اما عمر این گروه دیری نپایید و او تصمیم گرفت به نویسندگی انتقادی بپردازد. سارتر در مدت کوتاهی به نگارش کتابهای مگسها، هستی و نیستی و خروج ممنوع پرداخت. در همین دوران جنگ پایان یافت و فرانسه آزاد شد.
در تمامی آثار ژان پل سارتر «محکوم به آزاد بودن» بهعنوان یک اصل کلیدی در درک انسان قابل ردیابی است. از نظر وی، پذیرش این آزادی هرچقدر هم سخت باشد، اقتضای وجود انسان است. سارتر معتقد بود که مفاهیمی چون اصالت و فردیت ازپیشداده نیستند، بلکه در جریان زندگی عملی از سمت فرد کسب میشوند. و تنها آگاهی به مرگ است که امکان بیداری در مورد زندگی را به ما میدهد.
در نگاه سارتر از اگزیستانسیالیسم، چیزی به نام طبیعت بشری وجود ندارد بلکه انسان پروژهای باز است که خود آن را تعریف کرده و به پیش میبرد. «انسان چیزی نیست، مگر آنچه خود از خویش میسازد. این نخستین اصل اگزیستانسیالیسم است.»
ژان پل سارتر در مقام یک فیلسوف، در مقام یک سیاستمدار، و در مقام یک رماننویس بهنحوی عمیق و آگاهانه متعلق به روزگار معاصر است. او اندیشمندی است که در معرض سه جنبش فکری پس از هگل قرار داشته است: مارکسیسم، اگزیستانسیالیسم و پدیدارشناسی. او از هر یک از این جنبشها تأثیر پذیرفته و در هر یک از آنها تعدیلهایی به وجود آورده است.
سبک نگارش ژان پل سارتر در تمامی آثارش عمدتاً در خدمت محتواست. این سبک بیشتر به دنبال بازنمایی واقعیت است تا نوآوری در فرم. او درعین بهرهگیری از نثری زیبا، بیانی نسبتاً ساده را برمیگزیند تا مفاهیم فلسفی اگزیستانسیالیستی را به مخاطب منتقل کند.
فلسفه اگزیستانسیالیم :
اگر بخواهیم تعریفی از فلسفه اگزیستانسیالیسم بدهیم باید به این نکته بپردازیم که این فلسفه از کجا و از چه زمانی شکل گرفت و بعد به بررسی آثار سارتر بپردازیم .
فلسفه اگزیستانسیالیسم که با نام هستی گرایی نیز شناخته میشود . مجموعه از باور ها و نظریات فلسفی است که در اواخر قرن 19 و اوایل قرن 20 شکل گرفت و افرادی مثل کی یر کگور و نیچه و سارتر و گابریل مارسل از سردمداران آن هستند.
نام این فلسفه ار لغت existenceبه معنای وجود ، شکل گرفته است و جمله مهم در این فلسفه این است
وجود انسان بر ماهیت او تقدم دارد .
حالا به این مسئله میپردازیم که نظریه پردازان این فسلفه چه میخواهند بگویند :
فلسفه آنها این است که زندگی ذاتا و به خودی خود بی معناست مگر اینکه خود انسان به آن معنا دهد . برای مثال به جمله معروف سارتر میپردازیم که میگوید : انسان محکوم به آزادی است . یعنی ما در زندگی انتخابی نداریم جز اینکه انتخاب کنیم و مهم تر از همه اینکه مسئولیت انتخاب های خود را بر عهده بگیریم و سارتر میگوید : اگزیستانسیالیسم معتقد است که حقیقتی وجود ندارد جزء در عمل و حتی به این مرحله میرسد که بشر وجود ندارد مگر اینکه طرح های خود را تحقق ببخشد و اگزیستانسیالیسم که امیدی جز به عمل نباید داشت و فقط عمل خود نیست و آدمی در زندگی خود مسئولیت وظیفه سنگینی دارد چرا که خودش باید به زندگی خودش معنی ببخشد و این مسئولیت خطور بر گردن خود فرد است . از سوی دیگر در نظر سارتر هر تصمیم و انتخاب انسان ها نشان دهنده تصویر ذهنی آنها از چیستی و ماهیت انسان است و هویت جامعه بشری در اثر همین تصمیم های انفرادی تک تک افرد شکل میگیرد . بنابراین هر فرد نه فقط مسئول اعمال خود که مسئول کل بشر است و با توجه به اینکه اگزیستانسیالیست ها معتقدند انسان خود ماهیتش را میسازد.
اما دلیل انتخاب ژان پل سارتر به عنوان نمونهی موردیِ این مکتب فکری، شهرت وی و شاید حتا بتوان گفت هموزن بودن نام او با این مکتب فکری است. اما قبل از آغاز هر بحثی لازم به گفتن است که آنچه تحت عنوان «اگزیستانسیالیسمِ سارتر» پیش روی خود داریم، تفکرِ وجودیِ شسته رُفتهی سارتر است و در حقیقت مبتنی بر کتابیست که وی مقولات مورد تأیید اندیشهی خود را با دقت و احتیاط در آن منتشر کرده است،آنهم به دلیل دفاع از تفکرات اگزیستانسیالیستی خود. بنابراین به نظر طبیعی میرسد که در این کتاب خبری ازآن دسته مقولاتی نباشد که هیاهو به پا میکنند منظور همانهایی است که در کتاب «هستی و نیستی» وجود دارند؛ که شاید مهمترین آنها رابطهی است که سارتر بین «آزادی، دیگری، و گناهکاری» میبیند. و بالاخره نکتهی دیگر اینکه، فلسفهی اگزیستانسیالیستیِ وی از بسیاری جهات مدیون آموزههای «بودشناسِ» معروف، مارتین هایدگر است.تفسیر سارتر از «اگزیستانسیالیسم» هم بیانگر پیوند با «اصالت بشر» است و هم متضمن تفاوت اومانیسمِ اگزیستناسیالیستی و اومانیسم ایدآلیستیِ قرن هجده؛ وی بزرگترین تفاوت را در نحوهی درک «مفهوم بشر» میداند. به عنوان مثال، یک فرد اگزیستانسیالیست، بر خلاف ایدالیستها معتقد نیست که آدمی از طبیعت و سرشتی «پیشاپیش شکلیافته» برخوردار است. به عبارتی از نظر سارتر چیزی به نام طبیعتِ بشری وجود ندارد.
شاهکارهای شناخته شده نویسندگان وجودی به طور عمده در قالب رمان یا نمایشنامه بودند و از آنان کمتر داستان کوتاه موفق به جز مجموعه دیوار سارتر و شعر دیده میشود . علت چنین امری را باید در دورنماییهای اندیشه آنان جستجو کرد ، این نویسندگان که به ارتباط دیالکتیکی قالب و محتوای اثر آگاهی داشتن، در انتخاب ژانر و شکل آثار خود نیز دقت کرده اشکالی را برگزیدند که با درون مایه آثارشان هماهنگی داشته باشد. مثلاً آلبر کامو در مصاحبهای گفته بود من شخصا به همه شگردهای ادبی علاقه دارم ولی هیچ شگردی به خودی خود مورد علاقه من نیست اگر مثلاً اثری را که میخواهم بنویسم ایجاب کند در بهرهگیری از این یا آن شگرد تردیدی به خود راه نمیدهم اشتباه هنر امروز نیز تقریباً همیشه این است که صورت را بر محتوا و شگرد را بر مضمون مقدم میداند .
فلاسفه وجودی بر این باورند که انسان ماهیتی از پیش تعیین شده ندارد و همیشه در حال انتخاب امکانهایی است که پیش روی او هستند. در حقیقت در این فلسفه انسان موجودی است نامتعین و سیال بدون تعریفی متعین و از پیش تعیین شده. در این اندیشه انسان مثلاً نمیتواند راستگو یا دزد باشد چرا که این تعاریف انسان را به حد یک شی یا یک چیز دارای ماهیت فرو میکاهد. در واقع این بی اعتقادی به ماهیتی مشخص و از پیش تعیین شده ،سازگار با شخصیت پردازی در رمان و درست نقطه مقابل شخصیت پردازی در داستانهای کوتاه و نمایشنامه است چرا که در داستان کوتاه شخصیت از قبل تکوین یافته و پیش چشم خواننده منتظر کاریست که آن کار محتملاً به اوج و لحظه حساس و بحرانی خود رسیده یا شخصیت در جریان کاری است که قبلاً وقوع یافته به نتیجه خود رسیده اما در رمانها اینگونه نیست.
اگزیستانسیالیسم یعنی گرایشی که دغدغهاش قیام ظهوری، بروزی و صدوری فعل آدمی است. به این معنا که انسان بین همه موجودات تنها موجودی است که میتواند با استفاده از آزادی که دارد خارج از خود بایستد، کاری که از هیچ موجود دیگر بر نمیآید، چون همه موجودات دیگر فقط در ذات خود هستند، پیش ساختهاند. یعنی از پیش طراحی شدهاند و برابر با این طراحی حرکت میکنند و نمیتوانند حرکتی در خلاف آن جهت داشته باشند. ولی وجود انسان به این است که با ابزار آزادی که در دست دارد میتواند بیرون خود تقرر یابد ،انعطاف پذیر است و میتواند خودش را به هر شکل که میخواهد به ظهور برساند. انسان پیش ساخته نیست و یک ذات از پیش تعیین شده ندارد خود اوست که باید به خودش هویت بدهد ،شخصیت خودش را خودش باید بسازد و لذا انسان شناسی وجود ندارد ،زیرا صرفاً طرح یک مفهوم کلی است. و آنچه وجود دارد فرد شناسی و شخص شناسی است .هر انسانی خودش است و اراده و هیچ سرشت مشترکی بین انسانها از نظر محتوا وجود ندارد. تنها چیزی که در مورد انسان میتوان گفت این است که او آزاد است یا به تعبیر سارتر، انسان آزادی است .انسان میان تهی است و از پیش ساخته نیست و آزادی تنها ویژگی منحصر به فرد انسان است. مهم نیست که این محتوا خالی را با چه چیزی پر میکند ،مهم این است که آزادانه آن را پر میکند و در این ویژگی موجودی مانند انسان وجود ندارد حتی خداوند و در این مرحله نقدی که با فلسفه اگزیستانسیالیسم وارد میشود ییخدایی است.
در نگرش اگزیستانسیالیسم درک ابزوردی از جهان وجود دارد و این درک و آگاهی وجه تمایز روان نژندی و سلامت روان است که به قیام علیه پوچی میانجامد. منش شجاعانه و سرافرازانه در برابر پوچی که با انکار پوچی متفاوت است. لازم به توضیح است که برخی از اندیشمندان معتقدند معناداری یا پوچی زندگی ارتباطی به اعتقاد به وجود یا عدم وجود خداوند ندارد،زیرا لزومی ندارد خداوند به سان آدمیان نیازمند هدف و معنا باشد. این انسانها هستند که بر مبنای معنای زندگی،نظام ارزشی بر میسازند و زندگی خود را بر آن استوار میکنند. نکته قابل ملاحظه دیگر این است که برخلاف تصور،من رنگ پوچی به زندگی نمیزند. بلکه ارزش زندگی را یادآور میشود. همچنین نامیرایی ملال انگیز است و ملال هم از خانواده پوچی است. در واقع میتوان گفت آنکه زندگی را به تمام زیسته و تجربه کرده یک زندگی اصیل را با خود دارد و در او مواجهه با مرگ ناخوشایند نمیشود. این مسئله به این برمیگردد که در زندگی انسان فعالیتهایی هست که حس معناجویی را ارضا میکند و برای فرد نقش معنا آفرین را دارند . و این مفهوم نه تنها احساس حسرت و خسران از گذر عمر را کاهش میدهد بلکه با نوعی عصیان و قیام علیه پوچی همراه است که به قول آلبر کامو باطل السحر طلسم پوچی محسوب میشود. آلبر کامو در کتاب عصیانگر خود به مفهوم عصیان انسان پرداخته است که در بحث پژوهش ما نمیگنجد.
سارتر و اگزیستانسیالیم :
در اگزیستانسیالیسم یک اومانیسم است، ژان پل سارتر تعریف دم دستی ای از اگزیستانسیالیسم ارائه میدهد.
نظریه اصلی مربوط به اگزیستانسیالیسم و موضع انسان در این است که ، وجود انسان مقدم است بر ماهیت او و ماهیت هرچیز معنا و هدف تعیین شده آن چیز است. یک قیچی برای بریدن ساخته شده است، این اصل و غایت آن است. با این وجود، انسان ماهیتی ندارد. انسان وجود دارد، برمی خیزد، در صحنه ظاهر می شود، و در نهایت فقط خودش را معرفی میکند. ما هدفی والاتر، برنامه ای از پیش تعیین شده و مفهومی نهایی نداریم. در فلسفه سارتر ما سرشت انسانی نداریم، چرا که هیچ چیزی خارج از ما وجود ندارد که طبیعت و سرشت ما را برایمان تشریح و تجسم کند. ما اینجا هستیم، و این به عهده ماست که خودمان را تعریف کنیم.
ما غم و اندوه را در شکل اختیار خود تجربه میکنیم، با توجه به انتخاب های خودمان در مورد انتخاب دیگران قضاوت می کنیم. وقتی تصمیمی اتخاذ میکنید، میگویید” این است راهی که هر کسی باید در چنین شرایطی پیش بگیرد.” بسیاری از مردم احساس غم و اندوه ندارند، به این خاطر است که از آن فرار میکنند. اگر هنگام تصمیم گیری هایتان احساس اضطراب به شما دست نمی دهد، به این خاطر است که سعی در فراموش کردن ”مسئولیتتان“ در قبال خود و تمام جامعه بشری دارید. سرگردانی نظریه ایست که “خدا وجود ندارد و ما باید با تمام نتایج و پیامدهای این نظریه کنار بیاییم.” اخلاقیاتی وجود ندارد. درستی یا نادرستی مطلقی وجود ندارد. قضاوت نهایی وجود ندارد.
این عقیده پریشان کننده است. همانگونه که داستایوفسکی میگوید”اگر خدا وجود نداشت؛ هرچیزی امکان پذیر میشد“، بدون خدا ما هیچ چیزی برای چنگ زدن و تکیه کردن نداشتیم. قانون جبری وجود ندارد، انسان آزاد است، انسان مستقل است. ما هیچ دستور و فرمانی نداریم که به آنچه رفتارمان را منطقی میسازد رو کنیم. به عبارتی دیگر، ما هیچ عذر و بهانه ای برای اعمالمان نداریم، و ما کاملا نسبت به تصمیماتمان مسئولیم.
دلیل هراس برخی از مردم از اگزیستانسیالیسم این است که وظیفه و مسئولیتی را روی شانه هایشان میگذارد و فکر اینکه اگر فرد مهم یا موفقی نبوده اند، عشق یا رابطه دوستانه ای نداشته اند، خطا و اشتباه از آنان بوده است و پذیرش این خطا برایشان سخت است. آنها میپندارند که قربانی روابط وموقعیت هستند، تعلیم و پرورش مناسب، مجال کافی، یا انگیزه چندانی نداشته اند، هنوز شخص مدنظرشان را نیافته اند، هنوز فرصت و موقعیت نشان دادن توانایی هایشان را نداشتهاند. با این وجود سارتر میگوید:” ترسوها از خودشان ترسو، و قهرمانان از خودشان قهرمان میسازند.” یک هنرمند، هنرمند است به خاطر کارهای هنری که خلق کرده است، نه کارهایی که میتوانسته خلق کند. ریاضیدانی مشهور، شهرتش به خاطر کارهایی است که انجام داده نه آنچه شاید میتوانست انجام دهد. واضح است که این” افکاری آزار دهنده است برای کسی که زندگی اش چندان موفقیتی در بر نداشته است. ما مسئول موفقیت ها و شکست هایمان هستیم. اما با این حال این آزار و رنجش خاطر ما را مجبور میسازد که با این واقعیت مهم روبه رو شویم که: واقعیت به تنهایی آن چیزی است که پنداشته میشود و فرض میشود. سارتر این دیدگاه ها را با بدبینی نمی نگرد بلکه با خوش بینی شدیدی به آن نگاه میکند. خوشبینی این است که ما مدیر و کنترل گر زندگی مان هستیم، سرنوشت ما در دستان خودمان است، ما تشویق و ترغیب میشویم که فعالیت کنیم تا زندگی خود را به بهترین شکل ممکن پیش ببریم .
بررسی ریشه های اگزیستانسیالیسم در آثار آلبر کامو :
· کتاب نقد خرد دیالکتیکی:
برای اینکه اصول اساسی تفکر اگزیستانسیالیستی ساتر روشن شود میتوان آن را در ضمن عناوینی مانند ، بیهودگی و احساس پوچی ، تقدم وجود بر ماهیت، آزادی و عمل بررسی کرد:
یکی از مفاهیم اگزیستانسیالیستی بیهودگی و احساس پوچی است . وجود انسان پوچ و بدون هیچ دلیل منطقی است و در نظر سارتر این پوچی با مرگ که نیستی نهایی است به نهایت خود میرسد. و میگوید که مرگ به همان اندازه تولد ،بیهوده است.
اصلی که همه اگزیستانسیالیستها بر آن توافق دارند تقدم وجود بر ماهیت است .آنها میگویند من چیزی نیستم جز وجود آگاه خودم .
بنابراین هرگونه فلسفهای که قائل به ماهیت از پیش تعیین شدهای برای انسان باشد را رد میکنند و در مقابل همه مکاتبی قرار میگیرند، که قائل به صورت یا تعریف قبلی برای انسان هستند . در واقع میتوان گفت اگزیستانسیالیسم اعتراضی است که همه ماهیات و تعاریف و ساختارها و به همین دلیل فلسفهای است که ساختارشکن است. سارتر میگوید تقدم وجود بر ماهیت خاص انسان است. و مسیر زندگی انسان مثل ریل راه آهن نیست که نتوان از آن بیرون رفت بلکه از پیش تعیین شده نیست. انسان در واقع فاعلی آگاه و باشعور است و این در حالیست که از ابتدای تولد هیچ تعریفی از او نداریم بلکه مانند لوحی نانوشته است که تنها با آزادی و قدرت انتخاب سرنوشت خود میتواند وجود خود را رقم بزند. پس با هر قدمی که در زندگیش برمیدارد به شخصیت خود شکل داده و به انسان بودن خود نزدیکتر میشود و حتی به جهان پیرامون خود نیز معنا میدهد. سارتر گذشته و تاریخ را نفی نمیکند بلکه اعتقاد دارد انسان میتواند آن گذشته را با آزادی و انتخاب نفی کند یا تغییر دهد.
آزادی و عمل یه نکته محوری دیگر در مباحث سارتر است که میگوید، سارتر بیان میکند که انسان فقط بعد از انتخاب است که واجد ماهیت میشود و ماهیت انسان برآمده از وجودش است و وجود انسان وجودی است که تنها آزاد است نه وجودی که دارای آزادی است. بنابراین انسان محصول انتخابهای خودش است و آزاد است تا با اعمالی که انجام میدهد به خودش و زندگیش معنا دهد یعنی به گونهای انسان دائماً با انتخابهای خود در حال ساختن جهان خود و شخصیت خود است.
سارتر با کسانی مانند فروید مخالف است که میگوید من موجود آگاهی هستم که به واسطه نیروهای ناخودآگاه و شرایط پیشین زندگیم تعیین میشوم و فروید را به واسطه اعتقاد او به ناخودآگاه مورد نقد قرار میدهد .
و حتی مارکس را هم به واسطه اندیشه تضاد طبقاتی و شیوه تولید جامعه مورد نقد قرار میدهد چرا که مارکس میگوید من با توجه به شیوه تولید جامعهام تعیین میشوم ولی سارتر اعلام میکند که انسان فارغ از هرگونه ضرورتی که در حال یا گذشتهاش دارد میتواند معنای زندگی خودش را دریابد .
نقد خرد دیالکتیکی، محصول مرحلهای بعدی در تفکر سارتر است که طی آن او دیگر مارکسیسم را با اتحاد جماهیر شوروی یا کمونیسم فرانسه هویت نمیبخشید، و در عوض آن به هویت مارکسیستی داشتن نزدیک میشد. در این فرایند، سارتر نسخه جدید نظر شدهای از اگزیستانسیالیسم، و تفسیری از مارکسیسم را به عنوان گل سرسبد فلسفه معاصر پیش رو قرار داد.
استدلال سارتر در کتاب نقد دیالکتیکی این است که اگرچه جوشش آزادانه بسیاری از پروژههای انسانی میتواند به تشکیل جامعهای کمونیستی منجر شود، هیچ تضمینی برای این امر وجود ندارد؛ بنابراین، انسان نه مطلقاً در تعیین معنای اعمال خود آزاداست و نه برده شرایطی که در آن قرار دارند.
زندگی اجتماعی تنها شامل اعمالی فردی که ریشه در آزادی داشته باشند نیست، چراکه همزمان رسوبی از تاریخ است که ما را محدود میسازد و نبرد با طبیعت است که موانع بیشتری را بر سر راه قرار میدهد و باعث میشود که روابط اجتماعی تحت سلطه کمبود قرار بگیرند.
هر ارضای نیازی میتواند باعث تضاد و سختتر کردن پذیرش یکدیگر به عنوان انسان شود. کمبود، اختیارهایی خاص را از افراد سلب میکند و سطح انسانیت آنها را کاهش میدهد. کمونیسم آزادی فرد و توانایی او در به رسمیت شناختن آزادی دیگران را بازیابی میکند ولی برعکس فلسفه اگزیستانسیالیم ، آزادی ذاتی برای انسان قائل نیست .
· کتاب تهوع:
این رمان در واقع دفترچه یادداشت شخصی به نام “آنتوان روکانتن” است که با ثبت وقایع از دیدگاه خود، مفاهیمی از قبیل آزادی، تخیل، زمان، پدیدارشناسی و… را پیش می کشد.
آنتوان روکانتن قهرمان و به نوعی ضد قهرمان رمان تهوع است. مردی سی ساله و مجرد که در ابتدای رمان در شهر بوویل سکونت داشته و مشغول تحقیق و پژوهش به منظور نگارش کتابی در خصوص یکی از شخصیت های بزرگ قرن هجدهم فرانسه به نام “مارکی دورولبون” است. روکانتن مردی تنها است که شهرش را دوست ندارد. او در این انزوا رفته رفته در برخورد با اشیاء دچار حالت تهوع می شود. نخستین تهوع او در ساحل دریا، هنگامی که سنگریزهای در دست می گیرد رخ می دهد. بعدها این تهوع به امور دیگر نیز سرایت می کند. آنتوان روکانتن در تنهایی خویش به پرسشهای بنیادی در خصوص هستی شناسی بر می خورد. سوال اساسی رمان تهوع این است: «ما چرا وجود داریم؟»
در انتهای رمان روکانتن راه برون رفت از تهوع را باز می یابد و بعبارتی دیگر پاسخهای کاربردی برای سوالات هستی شناسانهی خود پیدا می کند.
برای بررسی رمان تهوع نخست باید به شناختی اجمالی از شخصیت مبهم آنتوان روکانتن دست یابیم. اما پرسش اساسی اینجاست: آیا ما میتوانیم کسی یا چیزی را بشناسیم؟ اگر پاسخ مثبت است، چگونه؟
شخصیت اصلی رمان تهوع، آنتوان روکانتن ضد قهرمانی از خود بیگانه است. گفتنی است که فلسفه ی اگزیستانسیالیسم معتقد است که انسان موجودی است که “طرح” می افکند. بعبارتی دیگر اگزیستانسیالیسم اعتقاد ندارد که انسان هدف “دارد”، بلکه معتقد است که انسان هدف “است”.
روکانتن نخستین بار در مواجهه با سنگریزه ای در ساحل دریا دچار احساس تهوع می شود. این احساس در واقع شروع حس پدیدارشناسی در روکانتن است.
«اشیاء نباید لمس بکنند، زیرا زنده نیستند، آدم به کارشان می گیرد، سر جایشان می گذارد، میانشان زندگی می کند: آنها مفیدند، همین و بس. ولی آنها مرا لمس می کنند و این تحمل نکردنی است. می ترسم با آنها تماس پیدا کنم. انگار جانوران زنده اند. حال متوجه می شوم؛ چیزی را که دو روز پیش، لب دریا، هنگام بدست داشتن آن سنگریزه احساس کردم، بهتر به یاد می آورم. یک جور دل آشوبه ی شیرین مزه بود. چقدر ناگوار بود! و از سنگریزه می آمد، مطمئنم. از سنگریزه گذشت و آمد توی دستم. بله، خودش است، درست خودش است: یک جور تهوع توی دست ها» (تهوع/ صفحه ۷۸)
منشا اصلی تهوع درواقع اشیاء هستند که به درون روکانتن سرایت می کند. در تجربه ی بعدی تهوع در کافه، معلوم می شود که تهوع منحصر به یک شئ خاص (سنگریزه) نیست؛
«تهوع درون من نیست. آن را آنجا روی دیوار، روی بند شلوار آدولف، در تمام دور و برم احساس می کنم. با کافه یکی است. این منم که درونش هستم.» (تهوع/ صفحه ۹۰)
در همین حال اتفاقی بدیع می افتد: روکانتن درون تهوع نمی ماند. او از گارسن درخواست می کند که موسیقی
“Some of these days”
را پخش کند. در این هنگام با شنیدن نت ها و اصوات موسیقی احساس می کند که تهوع برطرف شده است.
«وقتی صدا در میان سکوت برخاست، احساس کردم که بدنم سخت گردید و تهوع گم شد.» (تهوع/ صفحه ۹۳)
درواقع موسیقی فراواقعیتی است که او را به ورای واقعیت تهوع آور اشیاء رهنمون می شود. روکانتن وقتی در چنگ تهوع گرفتار بود نوشت : «این منم که درون آن هستم» و در هنگام شنیدن موسیقی می گوید: «من درون موسیقی هستم». در اینجا پای “تخیل” به داستان باز می شود. رفته رفته ضد قهرمان رمان، به ابعاد دیگری از آگاهی دست می یابد. او هنگامی که صورت خود را در آینه می بیند می گوید:
«هیچ چیز از چهره ام نمی فهمم. مال دیگران معنایی دارد مال من نه. حتی نمی توانم حکم کنم که زیباست یا زشت. اما این در من اثری ندارد. براستی حتی یکه می خورم کسی بتواند همچو کیفیتی به آن نسبت دهد. انگار یک تکه خاک یا پاره سنگی را زیبا یا زشت بنامیم.» (تهوع/ صفحه ۸۶)
در واقع آنتوان روکانتن خود را نیز بصورت شئ ادراک می کند. در قسمت های دیگری از ثبت وقایع روکانتن می خوانیم:
«من حق وجود داشتن نداشتم. برحسب تصادف پدید آمده بودم. مثل یک تکه سنگ، یک گیاه، یک میکروب وجود داشتم. زندگی ام الله بختکی و در هر جهتی می رویید. گاهی علامت های مبهمی برایم می فرستاد؛ و گاهی جز یک وزوز بی اهمیت احساس نمی کردم.» (تهوع/ صفحه ۱۸۱)
در همین حین تهوع روکانتن وارد بعد جدیدی می شود. در قسمتی که هذیان روکانتن آغاز می شود، درست در جایی که می گوید: «من وجود دارم» (تهوع/ صفحه ۲۰۰) دچار تهوع می شود. تا قبل از این منشأ تهوع اشیاء پیرامون بودند اما اکنون منشأ تهوع خود روکانتن است. هستی روکانتن تهوع آور بود. مرجع ضمیر “من” درواقع حیث مادی روکانتن است.
روکانتن بواسطه ی بدن خود وجود دارد اما به منزله ی ذهن، می اندیشد پس وجود دارد. حال می توانیم مقصود او از: «اندیشه ی من خود من است» (تهوع/ صفحه ۲۰۰) را متوجه شویم.
«اندیشه ی من خود من است، من بوسیله ی آنچه می اندیشم وجود دارم… نمی توانم خودم را از اندیشیدن بازدارم. در همین لحظه -چه ترسناک است – اگر وجود دارم، به این سبب است که از وجود داشتن دلزده ام. نفرت و بیزاری از وجود داشتن هم شیوه ای است برای واداشتنم به وجود داشتن، به فروبردنم به درون خود.» (تهوع/ صفحه ۲۰۲)
روکانتن از وجود داشتن دلزده است، و چون می اندیشد که از وجود داشتن دلزده است پس “وجود دارد”.
«من هستم، می اندیشم پس هستم؛ من هستم زیرا می اندیشم، چرا می اندیشم؟ من هستم زیرا می اندیشم که نمی خواهم باشم؟» (تهوع/ صفحه ۲۰۳)
آنتوان روکانتن در واقع پی می برد که منشأ اصلی تهوع ادراک آگاهانه و بی واسطه ی واقعیت وجودها است.
«پس این تهوع است؟ این آشکارگی کور کننده؟ چقدر ذهنم را بخاطرش کاویدم! چقدر درباره اش چیز نوشتم. حالا می دانم. من وجود دارم -جهان وجود دارد – و من می دانم که جهان وجود دارد. همه اش همین.» (تهوع/ صفحه ۲۳۳)
بنابراین در انتهای داستان آنتوان روکانتن به همان راه حلی دست پیدا می کند که سارتر دست پیدا کرده بود: جاودانه زیستن در تخیل و کلمات.
سارتر در کتاب کلمات چنین بیان می کند:
«مطمئن بودم که آخرین فوران قلبم بر آخرین صفحه ی آخرین جلد آثارم ثبت خواهد شد و مرگ فقط یک مرده را با خود خواهد برد.»
این گفتگوهای درونی و پریشانیهایی که دائماً در سر روکانتن شکل میگیرند، بخش عمدهای از نیمهی دوم و پایانی کتاب را تشکیل میدهند و اینجاست که شاید مخاطبی که به دنبال قصه وارد کتاب شده، کمی ناامید شده و مخاطب عاشق فلسفه، تشنهتر به خواندن ادامه دهد. روکانتن سرانجام مسیری درونی را طی میکند که او را به این فکر میاندازد که دست از نوشتن زندگینامهی تاریخی آن فرد قرن هجدهمی بردارد، و پناه ببرد به خلق کردن و قدرت تخیل:
تاریخ در مورد آنچه نوشته میشود که وجود داشته باشد. یک «وجود» هرگز قادر به توجیه «وجود» در «وجود» دیگر نیست.
و به این ترتیب، اینجاست که علیرغم همهی شباهتها، مسیر اگزیستانسیالیسم از نهیلیسم جدا میشود. هردوی این جریانها بر سر فاقد معنا بودن و پوچی زندگی اتفاق نظر دارند، اما یک نهیلیست اعتقاد به ابدی بودن و گریزناپذیر بودن این پوچی دارد و اگزیستانسیالیستی مثل سارتر، از یکی از دیدگاههای اصلی در فلسفهی زندگی، به نام «جعل معنا» استفاده میکند تا بیان داشته باشد انسانها با آگاهی میتوانند پوچی جهان را دور بزنند و معنای منحصربهفرد خودشان را جعل کرده و مسیرشان را از انفعال جدا کنند. در پایان برای مخاطب علاقمند به فلسفهای که ترجیح میدهد بعد از خواندن تئوریها، سراغ آثار ادبی و سینمایی مختلف برود و خودش را در تشخیص رگههای این مکاتب آزمایش کند.
· کتاب کلمات :
کتاب تنها دو فصل دارد: خواندن و نوشتن. در بین این دو فصل با سیر مطالعاتی پل سارتر، علاقهمندیها و نوع تفکر او نسبت به انوع کتابها آشنا میشویم. کودکی او با مطالعه و کتاب گره خورده است. کودک منزوی و گوشهگیری که تنهاییاش را با کتاب پر میکند و از هوش سرشار برخوردار است.
در فصل نوشتن بیشتر تاملات درونی و مضامین فکریاش را نوشته است. از مرگ و عشق میگوید و همینطور به نقد دربارهی آثار خودش میپردازد. دربارهی رمان تهوع و حواشی آن بسیار میگوید و آن را جزو مهمترین آثار خودش میداند. مرگ دغدغه و دلمشغولی اصلی او در این فصل است گویی در آن سالها که کتاب را نوشته است مرگ را نزدیک به خود میبیند.
در این بخش، نخستین مواجهه سارتر با کلمات آمده است. کلمات، جانورانی سیاه و عجیب و سرگردان در صفحه سفید کتابها هستند؛ چیزهایی که وول میخورند و سارتر کودک چیزی از رفتار و حرکات و نوع حضور آنها نمیفهمید و این ذهنیت سارتر کودک به کلماتی بود که پیش از آموختن و به مدرسه رفتن، درکی نسبت به آن نداشت؛ حتی لحظاتی هم که خطوط را از حفظ میخواند، باز هم حس تصاحب حروف را نداشت. سارتر کودک، میخواند تا تصاحب کند. خواندن در جهان کودکی سارتر، ارضای حس مالکیت بر این کلمات بود.اما در این میان حسی که سارتر نسبت به «کتاب» و «خواندن» داشت، در همین نقطه به پایان نمیرسد. سارتر میخواند و در ذهن خود کشف میکرد. جدا از محتوای آنچه در مقابل چشمان او بهعنوان کتاب قد برافراشته بود، هر چیزی ذهن او را به خود مشغول میداشت. کتابها، فقط موجودات سیاه غریبی نبودند که او از وولخوردن آنها حیران میشد، بلکه اندازه کتابها و بوی آنها هم در ذهن سارتر کودک مساله بزرگ و پرسشی بیپاسخ بود. سارتر که نخستینبار به کتابخانه پدربزرگ خود میرود و کتابهای کهنه را ورق میزند، نخست به شکل و شمایل کتاب و بعد به بوی آن اشاره میکند.
«اوراق رنگباخته و کپکزده و قدری بادکردهای بودند که از رگهای سیاه پوشیده شده بودند و بوی قارچ میدادند.» [کلمات، صفحه ۴۴] یا در جای دیگر که کتابهای مادربزرگ را کتابهایی خوش آبورنگ میداند که او را به یاد آبنباتها و شکلاتهای کریسمس میاندازد.
نخستینبار که پدربزرگ برای او کتاب میخرد، آنرا در بغل گرفته و بو میکند. سارتر عادت به بوکردن کتاب داشت. در سراسر کلمات، کمتر پیش میآید که او از کتابی بنویسد و اشارهای به بوی آن نکند. بعد از اینکه خواندن میآموزد، باز هم بو و شکل و شمایل کتاب برای او اهمیت بسیار دارد: «... کرنی تبدیل شده بود به کتاب جلدچرمی کلفت سرخی که بوی چسب میداد... فلوبر، یک کتاب کوچک پر ستاره بیبو، با خالهای حناییرنگ بود.» [صفحه ۶۲]
پی نوشت : تا اینجای مطالب، خلاصه از فلسفه اگزیستانسالیسم و افکار سارتر و نمونه از آثار او را مورد بررسی قرار داده ام . در اینجا میخواهم مختصر به رابطه آلبر کامو و ساتر بپردازم و در ادامه گذری بر افکار اگزیستانسالیم کامو داشته باشم :
*رابطه آلبر کامو و ژان پل ساتر :
سال های میانی ۱۹۴۳ تا ۱۹۵۲، سال های دوستی عمیق میان ژان پل سارتر و آلبر کامو است. سارتر و کامو در ژوئن ۱۹۴۳ به هنگام تمرین نمایش نامه مگس ها با هم آشنا می شوند. پیش از این آشنایی، هرکدام در نشریه های گوناگون، مقاله های تحسین آمیزی درباره دیگری می نویسند. کامو حتی کارگردانی یکی از نمایش نامه های سارتر به نام درِ بسته را بر عهده می گیرد؛ اما این نمایش نامه با شکست مواجه می شود. در پی آشنایی این دو، کامو از سارتر می خواهد برای نشریه پیکار که اداره اش را کامو بر عهده داشت، گزارش هایی تهیه کند. این گزارش ها بیش تر درباره آزادی پاریس و کشور آمریکا است. سارتر و کامو تلاش خود را در زمینه های داستان های خیالی و رساله های تئوریک و نظری افزون می بخشند هستی و نیستی یا (بودن و نبودن) سارتر می تواند رمان تهوع او را تفسیر کند، همان گونه که اسطوره سیزیف بیان و توضیح اعمال مورسو، شخصیت رمان «بیگانه» کامو است و بازتاب کلی پوچی. هر دو نمایش نامه هایی هم می نویسند که وضع ویژه انسان را ترسیم می کند. با یک نگاه مقایسه ای می توان پوچی را در آثار و قلم این دو نویسنده دید. سارتر از زبان روکانتن، شخصیت رمان تهوع، به تفصیل درباره پوچی سخن می گوید. کامو نیز در اسطوره سیزیف احساس عجیبی را تداعی می کند که برخاسته از رفتارها انسانی است.
او حتی موضوع تهوع را مرجعی از نویسنده ای در روزگار ما می داند. به طور کلی، سارتر و کامو واقعیت های اصول یا ارزشی را رد می کنند که در بیرون از رفتار انسانی وجود دارد. هر دو در الحاد و آته ایسم انعطاف ناپذیر که با نقد اخلاق انتزاعی همراه است، وحدت نظر دارند. هم چنین باید افزود که این دو در برابر فقدان مفهوم واقعی جهان، هر نوع عمل پوچ و نیهلیست را رد می کنند. سارتر و کامو تلاش می کنند اخلاق لاییک را توضیح دهند و سارتر از تعهد دفاع می کند. کامو نیز از نوعی کار دسته جمعی مانند کار دکتر ریو در درمان طاعون به دفاع بر می خیزد. میان سارتر و کامو از حیث طبقه اجتماعی نیز تفاوت وجود دارد و باعث سوءتفاهم های فرهنگی می شود. کامو به دلیل مشکلات خانوادگی تحصیلات اش را ناتمام می گذارد، در حالی که سارتر بدون هیچ گونه دشواری درس اش را می خواند و حتی آموزش های فلسفی می بیند.
این امر همواره میان این دو فاصله ایجاد می کند تا جایی که کامو پیوسته می گوید: «من اگزیستانسیالیست نیستم» و در ۱۹۴۴ می گوید: «من فیلسوف نیستم و به همین دلیل به اندازه کافی یک نظم و سیستم را باور ندارم.» سرانجام این که، کامو خیلی زود به صف پیکار می پیوندد و در نقش فعال سال های ۱۹۳۴ تا ۱۹۳۷ را در کنار حزب کمونیسم الجزایر فعالیت می کند. در این زمان، سارتر، برعکس، حتی در انتخاباتی که می باید جبهه خلق در فرانسه را به قدرت برساند، شرکت نمی کند. نویسنده رمان بیگانه در جریان جنبش مقاومت فرانسه بر ضد نیروهای آلمان، حتی از نویسنده تهوع نیز فعال تر است. آلبر کامو و ژان پل سارتر بر سر مسائل سیاسی جهانی که بر تحلیل هاشان از پوچی اثر می گذارد، اختلاف نظر دارند. نخستین تقابل رمان طاعون با ایدئولوژی هایی است که مایل به سخاوت و بخشش است، اما به کشتارهای گسترده انجامیده است: پیشنهاد تارو دوست ریو در رمان طاعون، چنین سمت و سویی می یابد. در سال ۱۹۵۱ انسان شورشی کامو چاپ می شود که درواقع نقد نظامی است که به نام خوشبختی انسان، رژیمی دیکتاتوری را پایه ریخته است.کتاب شورشی به طور نهایی راه سارتر و کامو را از هم جدا می کند. عمق این اختلاف، موضع گیری دو نویسنده بر سر بلوک شرق است و این زمانی است که سارتر به حزب کمونیسم نزدیک شده و به مدت چند سال به یکی از همراهان باارزش این حزب تبدیل می شود؛ در حالی که کامو خود را مدافع و پشتیبان حقوق بشر برضد هر نوع توتالیتاریسم و استبداد از جمله شخص استالین می خواند. این پیکار و بحث، همان گونه که می دانیم با وجود مرگ ناگهانی آلبر کامو هم چنان ادامه می یابد. با وجود گسست این دو از هم، سارتر در مراسم از دست رفتن کامو که بر اثر تصادف اتومبیل در ۱۹۶۰ رخ می دهد، با زیباترین و احساسی ترین واژه ها از دوست قدیمی اش تجلیل می کند.
اندیشه اگزیستانسیالیم آلبر کامو :
عناصر متناقض مختلفی در رویکرد کامو به فلسفه وجود دارد. کامو در مقالهای که شامل کتابش اسطوره سیزیف است ، فلسفهای را ارائه میکند که خود فلسفه را به چالش میکشد. این مقاله دقیقاً به سنت فلسفی اگزیستانسیالیسم تعلق دارد، اما کامو اگزیستانسیالیست بودن را انکار کرد. هم اسطوره سیزیف و هم اثر فلسفی دیگر او، شورشی ، به طور سیستماتیک در مورد نتیجه گیری در مورد معنای زندگی تردید دارند، با این حال هر دو اثر به طور عینی پاسخ های معتبری را به سؤالات کلیدی در مورد چگونگی زیستن ارائه می دهند. اگرچه کامو در توصیف جاه طلبی های فکری خود متواضع به نظر می رسید، اما به عنوان یک فیلسوف به اندازه کافی اعتماد به نفس داشت که نه تنها فلسفه خود، بلکه نقد دین و نقد اساسی مدرنیته را نیز بیان کرد. کامو در حالی که ایده یک سیستم فلسفی را رد می کرد، بنای اصلی خود را از ایده ها حول اصطلاحات کلیدی پوچی و عصیان ساخت، با هدف حل مسائل مرگ یا زندگی که او را برانگیخت. پارادوکس اساسی که در فلسفه کامو به وجود می آید به مفهوم اصلی او از پوچی مربوط می شود. کامو با پذیرش ایده ارسطویی مبنی بر اینکه فلسفه با شگفتی آغاز می شود، استدلال می کند که انسان ها نمی توانند از پرسیدن این سوال فرار کنند که "معنای هستی چیست؟" اما کامو وجود پاسخی برای این پرسش را انکار میکند و هر غایت علمی، غایتشناختی، متافیزیکی یا انسانآفرینی را که بتواند پاسخی مناسب ارائه دهد، رد میکند. بنابراین، در حالی که کامو می پذیرد که انسان ها ناگزیر به دنبال درک هدف زندگی هستند، کامو این موضع مشکوک را اتخاذ می کند که جهان طبیعی، جهان و کار انسانی در مورد چنین هدفی سکوت می کنند. از آنجایی که وجود خود معنایی ندارد، باید بیاموزیم که یک پوچی غیر قابل حل را تحمل کنیم. بنابراین، این وضعیت متناقض، بین انگیزه ما برای پرسیدن سؤالات نهایی و عدم امکان دستیابی به هر پاسخ کافی، چیزی است که کامو آن را پوچ می نامد . فلسفه پوچی کامو پیامدهای ناشی از این پارادوکس اساسی را بررسی می کند. درک کامو از پوچی به بهترین وجه در یک تصویر به تصویر کشیده میشود، نه یک استدلال: سیزیف که تلاش میکند تا سنگش را به بالای کوه فشار دهد، تماشای آن که به پایین فرو میرود، سپس در یک چرخه بیپایان برای شروع دوباره پس از صخره پایین میآید. مانند سیزیف، انسانها نمیتوانند به جستجوی معنای زندگی ادامه ندهند، فقط میبینند که پاسخهای ما به پایین میافتد. اگر زندگی هیچ هدف یا معنایی اساسی نداشته باشد که عقل بتواند آن را بیان کند، نمیتوانیم در مورد چرایی ادامه زندگی و استدلال خود بپرسیم. ژان پل سارتر بلافاصله متوجه شد که کامو در حال انجام کارهای فلسفی مهمی است و در بررسی خود از غریبه در رابطه با سیزیف ، هیچ مشکلی در ارتباط کامو با پاسکال، روسو و نیچه نداشت (سارتر 1962). سارتر پس از اینکه با هم دوست شدند، علناً از «فلسفه پوچ» دوستش صحبت کرد، که او آن را از اندیشه خود متمایز کرد و برچسب «اگزیستانسیالیستی» را که کامو رد میکرد، پذیرفت. در سالهای پس از آن، ویژگی ظاهری غیرسیستماتیک و در واقع ضدسیستماتیک فلسفه او باعث شده است که تعداد کمی از محققان به عمق و پیچیدگی کامل آن پی ببرند. آنها اغلب دستاوردهای برجسته ادبی و جایگاه او به عنوان یک اخلاق گرای سیاسی را ستوده اند و در عین حال به ادعاهای مشکوک و استدلال های مشکل ساز او اشاره می کنند. این مدخل دوسوگرایی عمدی کامو به عنوان یک فیلسوف را در حین بحث در مورد فلسفه او مورد بحث قرار می دهد. موضوع صرفاً خوانش فلسفی از این نمایشنامهنویس، روزنامهنگار، مقالهنویس، و رماننویس نیست، بلکه باید نوشتههای فلسفی او را جدی بگیریم .
کاوش در مقدمات، تکامل، ساختار و انسجام آنها. انجام این کار به این معناست که نوشتههای او بیش از یک حال و هوا و بیش از تصاویر و ادعاهای گسترده و بدون پشتوانه را شامل میشود، اگرچه حاوی بسیاری از هر دو است. کامو شک خود را تا آنجا که ممکن است به عنوان شکلی از شک روشمند در نظر می گیرد ، یعنی از یک پیش فرض شک شروع می کند تا زمانی که مبنای یک نتیجه گیری غیر شکاکانه را بیابد. و او یک ساختار فلسفی منحصربهفرد میسازد که مقدمات آن اغلب ناگفته میماند و همیشه به روشنی مورد بحث قرار نمیگیرد، اما در طول عمر کوتاه او در مراحل متمایزی توسعه مییابد. بنابراین، فلسفه کامو را میتوان بهعنوان تلاشی مستمر برای نشان دادن و نه صرفاً ادعای آنچه ناشی از پوچ بودن وجود انسان است، خواند. در این فرآیند، کامو به پرسشهای مطرح شده توسط اسطوره سیزیف ، «چرا نباید خود را بکشم؟»، و توسط شورشی ، «چرا نباید دیگران را بکشم؟» پاسخ میدهد.
با وجود اینکه منتقدین و خوانندگان در زمان حیات و نیز پس از مرگ او تا امروزه ، آلبر کامو را به عنوان پیرو جنبش فکری اگزیستانسیالیسم میشناختند ، کامو هرگز خود را به عنوان یک متفکر متعهد به اگزیستانسیالیسم نمیدانست و در مصاحبه ای در سال 1945 ، کامو هرگونه عضویت در انجمن ها و گروه های ایدئولوژیک را رد کرد و سپس در پاسخ به یک سوال در این باره چنین گفت: من اگزیستانسیالیست نیستم . همیشه من وسارتر از اینکه نام هایمان مدام با هم گره میخورد ، متعجب میشویم .
ولی با این ادعای کامو مبینیم که ریشه های این فلسفه در آثار او بسیار زیاد مشاهده میشود .
نتیجه گیری:
در این پژوهش ما به بررسی فلسفه اگزیستانسیالیسم پرداخیتم که در این مکتب اومانیستی ، بشر با احساس عدم سنخیت و وانهادگی در مواجهه با دنیای به ظاهر پوچ ، روزگار میگذراند و به باور آنان زندگی در ذات خود بی معناست و این انسان است که تصمیم میگرد در آغاز ، امور را بشناسد و خود به زندگی معنا دهد .
اگزیستانسیالیسم دارای پهنه گسترده ای است و هر نویسنده، بنیان ها و تقسیم بندی مختص خودش را دارد اما میتوان یازده ویژگی کلی و مشترک برای شالوده این مکتب در نظر گرفت :
1) فرد گرایی
2) انتخاب ، آزادی و سرگردانی
3) غربت و تنهایی
4) اضطراب و تشویش
5) معناباختگی و پوچی
6) بدبینی و شکاکیت
7) امید یا ناامیدی
8) جبر و اختیار
9) از خود بیگانگی و بی هویتی
10) نوستالوژی ( که در آثار سارتر غالبا به معنی در حسرت یا اشتیاق هیچ بودن به کار میرود )
11) مرگ اندیشی و خودکشی
ولی نکته مهمی که سارتر یادآور میشود این است که : فسلفه اگزیستانسیالیسم لزوما به ناامیدی منجر نمیشود چرا که ، با اینکه زندگی بی معناست ، همین مفهوم موتور محرک انسان میشود تا به گونه ای به زندگی خود معنا ببخشد .