همه دوران بلوغ و بحران نوجوانی داشتیم ..... اون زمان فکر میکردم افسرده ام ، خوشحال نیستم و ناراحتم .
الان که به این اینجا رسیدم دیگه فکر نمیکنم افسرده ام ، واقعا افسرده شدم
گذشته رو مرور میکنم و به این فکر میکنم که چطور همه چیز مرحله به مرحله و پشت سر هم اتفاق افتاد ، اول فکر میکنی افسرده ای ، دایره دوستات کم میشه ، انرژی قبل نداری ، رنگ ها کمرنگ تر میشن ، غذا ها بی مزه تر میشن ، خشمت فوران میکنه ، شروع میکنی به تیغ زدن و بریدن دستات ، سوزوندن پاهات با سیگار ، افت شدید تحصیلی و در نهایت میفهمی که واقعا افسرده شدی
نمیدونم افسردگی به چی تشبیه کنم، شاید یک لکه زشت و سیاه بزرگ که هرکاری میکنی پاک نمیشه ، یا شاید یک سایه که همه جا و هر لحظه دنبالت ، یا یک بذر که تو وجودت رشد میکنه تا زمانی که تبدیل به یک درخت بزرگ بشه و از چشم ها قلب و همه جای بدنت بزن بیرون
احساس میکنم همه چیز از دست دادم قدرت ، نوشتن ، نمره های خوب ، خوشحالی، هیچ چیزی ندارم
همیشه میرم به آینه نگاه میکنم اما چیزی نمیبینم .... حتی خودمم دیگه ندارم
بارها سعی کردم برگردم به جریان زندگی ولی هربار شکست خوردم ، از مادرم ، دوست هام ، روانپزشک و تراپیست و همه و همه کمک خواستم ولی در نهایت طرد شدم
خیلی با خودم کلنجار رفتم که درباره احساسات و شرایطم بنویسم یا نه ولی در نهایت جرات کردم و نوشتم
چون احساس میکنم افسردگی شبیه یک پیله شده و داره تمام وجودمو میگیره .......