امروز قرار اردو مدرسه بریم لفور یکی از جاهای دیدنی شمال هست
سوار ماشین قدیمی عمو شعبان شدیم اتوبوس بوی عجیب میداد اولش توجه نکردم روی صندلی بی رنگ روی زوار درفته نشستم جای دوستم رو هم گرفتم هرکس میومد میگفتم اینجا جا گرفتم اخرش با قلدر مدرسه دعوام شد مگه خریده ای تو هست؟ دوستم امد با ذوق گفتم بیا اینجا دعوا تموم شد در بین راه یادم امد ای وای قرص ماشین نیاوردم حالم بد شده بود سرگیجه داشتم و از یه طرف ناراحت بودم چرا اخر ماشین ننشستم که بزن بکوب خنده اونجا بود حتی بوی پفک هم میومد با اینکه حالم بد بود ولی لبخند و خنده روی لب هایم پر نکشید وقتی رسیدیم با کلی جون کندن اول از همه از ماشین سفید رنگ پیاده شدم اهنگ هایده توی ماشین صداش زیاد شد داشت بلند میخوند که( امشب شب عشقه همین امشب را داریم و بیا قصه درد را برای فردا بزاریم من هم قصه درد را برای فردا گذاشتم و حتی با اون ماشین با اون بوی عجیب بی نهایت خوش گذشت حتی صدای هایده در اون جنگل آماج رودخانه زیبا بود