«سلام. من امروز چند ساعتی خوابیدم. یک جا شنیدم میگویند خوابیدن ممکن است همان خودمراقبتی باشد. پس الان من چمه؟
میدانم باید خانه را جارو بکشم، گردگیری کنم، لباسها را بشویم و آشپزخانه را مرتب کنم، ولی حوصلهاش را ندارم. حال انجام این کارها را ندارم، نمیدانم چرا.
از آن سمت، دلم میخواهد به پوستم برسم، ماسک بگذارم، میخواهم به خودم برسم و خودِ واقعی را برای خودم بسازم، ولی باز هم مثل جنازه افتادهام و حال و حوصله این کارها را ندارم.
دلم خرید میخواهد؛ لاک جدید، لباس جدید، وسایل خانه جدید، ولی حوصله خرید هم ندارم.
باشگاه سر اجبار میروم. وقتی میروم خوشحال میشوم، ولی حوصله این را ندارم سوار اتوبوس شوم و با تاکسی برمیگردم.
برنامهریزی میکنم، چه شب و چه روز، ولی هیچکدام را انجام نمیدهم. چمه؟ نمیدانم!
مشکل کجاست؟ دلم کلاس زبان یا کلاسهای یادگیری جدید میخواهد، ولی... این هم مثل بقیه.
شاید نمیدانم از کجا باید شروع کنم؛ بهخاطر حجم زیاد کار و حس کمالگرایی. میخواهم همه را باهم هندل کنم، ولی انگار نمیشود. برنامهریختن در طول هفته برای انجامشان حوصله میخواهد و من آن را ندارم...
چمه؟ نمیدانم! یک مقدار خسته هستم، ولی نمیدانم از چه چیزی خسته هستم!
تا حالا برای شما پیش آمده این مدلی شوید؟
دلم میخواهد کتاب بخوانم، ولی حوصله این را هم ندارم. دلم میخواهد بروم سر کار، ولی انگار نمیشود!
یک مدت خیلی خوب بود. همهچیز عالی بود. ولی حالا... مشکل چیست؟ نمیدانم!
محیط را مرتب کردم، به موهایم رسیدم، گوشی را پاکسازی منظم کردم، ولی انگار یک سری کارها هنوز باقی مانده. چون هیچکدام حال من را خوب نکرد. واقعاً مشکل چیست؟ چرا اینجوریم؟
حوصله خودم را هم ندارم. 🙁
چهکار کنم حالم بهتر شود؟ شاید نباید کاری بکنم و باید رها کنم همهچیز را؟
یک سؤال: من فقط اینجوریم؟ فقط منم که حوصله هیچچیز ندارم؟
شاید بروم بیرون حالم خوب شود!؟ ولی حوصله بیرون هم ندارم. 🙁»