
"به خودتان اجازه دهید که یک روز استراحت کنید و فقط روی خودتان تمرکز کنید. خانه همیشه هست، اما انرژی و حال خوب شما مهمترین سرمایهتان است."
باید حال خودم اول خوب باشه که خونه هم انرژی مثبت جریان پیدا کنه، درست میگیم؟
آره، درسته. من باید اول حال خودم رو خوب کنم. چطوری؟
باید صبحها زود بیدار بشم و اولین کار، خوردن آب ولرم هست که بدنم هیدراته بشه. بعد برای روحم ارزش قائل بشم، مدیتیشن کنم، برقصم، بخندم.
بعدش به ذهنم بها بدم و شروع کنم به نوشتن از هر افکاری که دارم؛ شکرگزاری کنم، نامه بنویسم برای آینده، گذشته و الانم. میتونم کار مورد علاقهام رو انجام بدم یا چیز جدیدی یاد بگیرم. برای خودم وسایل بهداشتی و آرایشی بخرم و به ظاهرم برسم. برای باطنم هم کتاب بخونم، فیلم ببینم، آهنگ و پادکستهای مثبت گوش بدم. باید به خودم هدیه هم بدم، درستش همینه.
تا کی خودم رو زندانی کنم و همش نگران تمیز کردن خونه، شام، ناهار و وسایل خونه باشم و بخوام با جابهجا کردن وسایل به خونه روح بدم؟
از این به بعد میخوام نگران خودم باشم؛ نگران روحم، جسمم و ذهنم. اصلاً من خودم رو دوست داشته باشم، دیگران هم منو دوست خواهند داشت. اگر هم نداشتن، مهم نیست. خودم هستم و خودم را دوست دارم. میخوام پیادهروی کنم، حتی تنها با خودم، و شاد باشم. لبخند از لبهام نیفته. مگر من چند سال دارم که خودم رو درگیر این چیزهای بیارزش کردم؟ هر کسی خواست هرچی بگه، بگه شلخته، بگه کثیف، بگه کدبانو نیست. مهم نیست، مهم منم که چی دوست دارم.
شایدم نه!
یه کوچولو گیجم. دلم اون چیزهایی رو میخواد که گفتم، ولی منطق و عذاب وجدان این اجازه رو نمیده. موندم چیکار کنم. یه زمان میگم مهم نیستن دیگران، یک لحظه دیگه بابت این موضوع خودم رو سرزنش میکنم. میگم چقدر خودخواه و بدجنس هستم و میترسم که دیگران بگن: "چقدر بیمسئولیت و چقدر شلختهست!"

همیشه فکر میکردم اگر خودم رو درگیر تمیزکاری و کارهای خونه کنم، همه چیز سر جای خودش قرار میگیره. ولی بعد از مدتی فهمیدم که با جابهجا کردن وسایل خونه، فقط جسمم رو خسته کردم و روحم خستهتر شده. گیر افتادم توی این دو حس. آخرش به چه نتیجهای میرسم؟ نمیدونم!
آخه چطور هر دو رو مدیریت کنم؟ چقدر این کار برای من سخته. انگار دارم از تایم استراحتم کم میکنم. برای شما مشکل نیست؟ چطور مدیریت میکنید که هم به خودتون برسید، هم به خونه؟ آخه شاخههای کار هم زیاده. خودت: [روح، جسم، ذهن، باطن، ظاهر] و خونه: [گرد و غبار، جاروبرقی، غذا درست کردن، مرتب کردن کشو، کمد، یخچال، راه پله، جابهجایی وسایل و...]
دیدی چقدر زیرشاخه داره؟ تازه با این حساب، نمیشه به فکر کلاس زبان رفتن، یا باشگاه رفتن، یا کارهای دیگه بود. واقعاً میخوام بدونم این حجم از کار رو چطور میشه با آرامش و بدون فرسودگی انجام داد؟
ولی خیلی از خانمها همه رو مدیریت میکنن، تازه بچه هم دارن و سر کار هم میرن. ولی واقعاً چطور میشه به همه چیز کامل رسید؟ چرا من یک کار رو باکیفیت انجام میدم، یکی میلنگه، یکی نیمهرهاست، و یکی هم احسنت و افتخار داره؟ یعنی همه جوره کارتون رو درست انجام میدید شما، یا گاهی لایی میکشید و یه چیزی رو رها میکنید؟ لطفاً بهم بگید من تنها نیستم. 🙁
من تلاش کردم همه چی عالی بود ولی خودم خسته بودم، انگار غلطک از روم رد شده. میشه کمکم کنید تا بتونم یک برنامه جامع برای خودم بسازم؟ این حس "یا صفر یا صد" هم گویا دردسر شده برم.
اصلا میخوام به جای اینکه فکر کنم یکی رو باید قربانی کنم، هر دو رو با هم در برنامه بگنجونم. باور دارم که "کافی" بودن، خیلی باارزشتر از "بینقص" بودنه اما بینقص بودن حس فوقالعادهای داره. باید به خودم فرصت بدم. من ارزشمند هستم و مهمترین سرمایه زندگیام، خودم هستم. بقیه چیزها رو میشه مدیریت کرد.
چطور؟ نمیدونم. 🙃
یه سوال: شما چطور این تعادل رو بین خودتون و کارهای خونه برقرار میکنید؟ لطفاً تجربیاتتون رو در کامنتها با من به اشتراک بذارید.