سلام خوبی من دوباره اومدم ، هر دفعه میام مطلبی می نویسم وقتی به انتها می رسه پاکش می کنم ، نمی دونم چرا اینطوری شدم ، خیلی دوست دارم داستان زندگیم رو بنویسم ولی بعد می گم خب که چی بشه به خودم میگم شاید به درد بعضیا بخوره شکست هام ، امید هام ، پیروزیهام وووو ما آدما به تجربیات همدیگه احتیاج داریم استفاده از تجربیات دیگران مثل معلمی است که راه رو از بی راهه نشونت میده ، ولی به شرطی که درست انتخاب و برداشت کنی.بله دوست من ، زندگی من پر از فراز و نشیبه ، پر از درسهایی که گاهی مردود می شدم گاهی قبول.دوست دارم شما همیشه تو زندگیتون نمره قبولی بگیرید ولی مگه میشه حتی موفقترین آدما هم یه جایی تو پنهون زندگیشون یکی دوتا نمره بد دارند که از بقیه پنهون می کنند بله عزیزم مطمئن باش ،هیچوقت به ظاهر زندگی دیگران نگاه نکن .افسوس کسی رو نخور .سعی کن هرجا تحقیر شدی ، باختی ، بی مهری دیدی شکست خوردی تلاشت رو بیشتر کنی .دوست دارم یه خاطره برات تعریف کنم که باعث شد عزمم رو جزم کنم برم رانندگی یاد بگیرم و با دست خالی ماشین بخرم تا محتاج کسی نباشم حالا خوب خوب به خاطره ام گوش کن و سعی کن هیچوقت تو بازی زندگی خودت رو نبازی..سال ۱۳۸۷ بود عروسی یکی از بستگان دعوت شدم. بچه هام خیلی کوچیک بودند دخترم یکسالش بود پسردومم چهارسالش ، پسر بزرگم ده سال ،خودمم خیلی جوون بودم.با شنیدن دعوت عروسی پسرام خیلی بالا وپیین پریدند و خوشحالی کردند .بعد از ظهر تاکسی گرفتم و به سالن عروسی رفتم .همه چیز خوببود تا اینکه غذا سرو شد و به مقصد منزل پدر عروس همه سالن رو ترک کردند منو بچه هام هم به بیرون سالن رفتیم ساعت ۱۱ -۱۲شب بود.همه سوار ماشیناشون شدند شوهر دختر خاله ام گفت اعظم شما هم بیا با ماشین ما بریم .خوشحال شدم و با تشکر سوار ماشینشون شدم ..یه دفعه دختر خالم گفت وای جا تنگ شداینجوری کمرم درد می گیره، از ماشینشون با قلبی شکسته پیاده شدم خیلی بهم برخورد ، صدای شکسته شدن قلبم رو شنیدم ولی به روی خودم نیاوردم با لبخند پیاده شدم گفتم آره راست میگی. شوهرش عذرخواهی کرد ولی با حفظ ظاهر و باخنده گفتم ن درسته جا خیلی تنگه ..ممنون از لطفتون ..با بچه هام اومدیم کنار خیابون همه یکی یکی سوار ماشیناشون می شدند از برادرم و خانواده اش تا خواهرم و خلاصه سرت رو درد نیارم بقیه ی فامیل انگار منو نمی دیدند.همه رفتند من موندم و سه بچه کوچیک کنار خیابون ن راه پیش داشتم ن راه پس ..تاکسی ، هم نبود به خونه برگردم .دوتا پسرم هی می گفتند مامان مامان چرا ما نرفتیم می خوایم پشت ماشین عروس باشیم منم با حفظ ظاهر ناراحتیم رو ازشون مخفی می کردم .یه دفعه پسر خاله هام از سالن بیرون اومدند بعد متوجه شدم داشتند سالن رو تحویل میدادند گفتند اعظم تو چرا نرفتی خیلی خیلی خجالت کشیدم گفتم همه ماشینا پر شدند جای من نبود و خلاصه اونا منو بچه هام رو همراه خودشون بردند ولی بچه هام بوق بوق ماشین عروس رو ندیدند من که فقط جسمم تو عروسی بود و روحم مچاله شده زانوی غم به بغل گرفته بود خیلی احساس حقارت کردم همونجا با خودم عهد کردم باید ماشینی تهیه کنم که زیر بار منت کسی نباشم .خیلی دستم خالی بود با هر مکافاتی به کلاسای رانندگی رفتم گواهینامه گرفتم ...پول خرید ماشین رو نداشتم ..رفتم طلا فروشی ، طلا قسطی خریدم طلا ها رو فروختم و اونموقع با پولم تونستم یه پیکان بخرم .چون پولم کفاف ماشین دیگه ایی نمی داد .بچه هام خیلی ذوق می کردنند و سوار ماشین می شدیم و دور دور می کردیم.توی مراسما چه خوشی چه غم محتاج کسی نبودم .تازه بعضیا رو هم من سوار ماشین می کردم و می رسوندم. ..اونشب رو هر وقت یادم میاد و صورت نگران بچه هام که چرا ما دنبال عروس نرفتیم مثل خنجریه تو قلبم از نامهربانی اطرافیان . چون دستم خالی بود و سرپرست سه تا بچه کوچیک ،دیده نمی شدم چون شوهر گردن کلفت نداشتم تا باعث بشه بقیه بخاطر وجودش تو رو ببینند.ولی زانوی غم به بغل نگرفتم هر وقت تو زندگی سختم شد تلاشم رو بیشتر کردم ، دوشیفت کار کردم ، سرویس بچه های مدرسه شدم ، تو خونه درس دادم ولی نذاشتم بچه هام محتاج کسی باشند هنوز چشمهای بچه هامو تو عروسی یادم نمی ره که چطوری ماشینا رو که از جلومون رد می شدند بدرقه می کردند بدون اینکه کسی متوجه شون بشه شایدم همه می دیدنمون ولی خودشون رو به کوچه علی چپ می زدنند .آره عزیزای دلم سختی ، تحقیر شدن، غرور مچاله شدت باعث رکودت نشه .اونها رو سکوی پروازت کن بذارشون زیر پات وباهشون اوج بگیر، تلاشت رو بکن و بدون اگر همه تنهات بذارند خدا کنارت نشسته و نوازشت میکنه و میگه پاشو پاشو که من هستم .آره عزیزای دلم این یکی از خاطرات من بود، ممنونم از کسایی که اونشب منو بچه هام رو نادیده گرفتندچون باعث شدند برم دنبال آموزش رانندگی با اینکه از رانندگی وحشت داشتم و برای خودمو بچه هام ماشینی بخرم که خیلی باهاش خاطره داریم و پیکانم شد همدم تنهایی های من و فرزندانم ..آره دوستان خوب من شما سعی کنید هوای دل همدیگه رو داشته باشید حتی با یک لبخند، با یک نگاه مهربون ، با یک چطوری ساده.
تا توانی دلی بدست آور دل شکستن هنر نمی باشد. عزیزای دلید فعلا بای بای
نک