حوئیچِر·۳ ماه پیشکورسو...کورسویی که آنها ازش حرف میزنند؛ آغوشِ خاک گرفته ای بیش نیست.روز و شب، بهانه است؛ ما که فقط زمان رو دیدیم.زوزه کلمات را میشنوم؛ هرچند ی فر…
حوئیچِر·۳ ماه پیشآرزوهایی که...آرزوهایی که برآورده نمیشود؛کم کم دیوانگی میشودبیخوابی میشودافسردگی میشود موی سفید میشودو احساسات پنهان و سنگین که روزی زیر خاک دفنت می…
حوئیچِر·۳ ماه پیششباهتِ حضورم به گذشته استمحوِ عمود، روی صحنه تئاتر تاریخِ شهرم؛افق به غروب میرفت و خیالی بود طلوع خونین شهر، وقتی میفهمی اجتماع توی سقوط، ادعا پرواز دارند و ایمان…
حوئیچِر·۳ ماه پیشسایه ای، که از خودم بزرگتر است.نمیدانم؛ نه امیدی ست که مرا زنده کند، نه آنقدر یأسی که تمامم کند.چیزی در این خانه متروکه احوالم جالب نیست، گاه حس میکنم؛ حضور ندارم و اتاق…
حوئیچِر·۳ ماه پیشی راه باقی مانده؛خیلی دوست داشتم داستان هایی که نوشتم رو به اینجا بیارم، ولی خب؛ اونقدر زیاد بود که ترجیح دادم توی تلگرامم بمونه...به جاش، اینجا شروع میکنم…