
بخش اول، قسمت سی و دوم
بادهای پاییزی شروع به وزیدن کرده بودند. چادرهای گارد سیاه با هر وزش باد به آرامی تکان میخوردند. پارچههای ضخیم، مانند بالهای پرندهای عظیم، باد را در خود میگرفتند و رها میکردند. بوی خاک نمخورده و خشخش برگهای پوسیده در هوا پیچیده بود و سرمای عصر تا مغز استخوان نفوذ میکرد.
جمشید مشغول مرتب کردن لباسهای بهمن بود. با دقت چینهای لباس را صاف میکرد و گرد و غبار روی آن را میتکاند.
«برای آخرین بار بهت میگم، موعودی... از زنها دوری کن و مثل یه شاه زندگی کن. اونا تمام تلاششون رو میکنن زندگی رو به کام مردها زهر کنن. منو ببین؛ چهل و سه سالمه، ولی هر کی منو میبینه فکر میکنه بیست سالمه.»
بهمن لبخند زد و دستی به موهایش کشید.
«فکر نمیکنی زنها از تو دوری میکنن؟ من خودم اگه دختر بودم، سعی میکردم فاصلهمو باهات حفظ کنم.»
جمشید اخمی ساختگی کرد.
بهمن ادامه داد:
«ببین جمشید... تو عاشق نشدی. وقتی عاشق یه دختر میشی، دنیا خیلی قشنگتر میشه.»
پسگردنی محکمی نصیبش شد.
«اینو میزنم که بعداً نگی کاش کتکم میزدی ولی نمیذاشتی برم.»
بهمن گردنش را مالید.
جمشید جلو آمد و انگشتش را روی سینه او گذاشت.
«حالا گوش کن... وقتی رسیدی به چادر شاهزادهخانوم، چیکار میکنی؟»
بهمن با حالت حفظ کردن درس جواب داد:
«میرم دستش رو میبوسم و بعد شروع میکنم از بانو تعریف کردن.»
جمشید هر دو دستش را بالا برد.
«احمق! مگه میخوای اسب بخری؟ همین که رفتی داخل، بغلش میکنی و میبوسیش...»
صورت بهمن سرخ شد.
«اگه بانو منو دوست نداشته باشه چی؟»
جمشید روی زمین نشست و سرش را میان دستهایش گرفت.
«تو واقعاً ناامیدکنندهای! دختره نصف شب بهت گفته بیا دیدنم. به نظرت میخواد درباره رودخونه خونین ازت سؤال کنه؟ اون عاشقته!»
بهمن با وحشت دستش را روی دهان جمشید گذاشت.
«آرومتر حرف بزن پیرمرد!»
صدایی از بیرون چادر آمد:
«سرورم... پدر شما رو احضار کردن.»
جمشید لبخند زد. هنوز به شنیدن واژه «سرورم» عادت نکرده بود.
نشان مشاوری روی سینهاش را صاف کرد و از چادر بیرون رفت.
...
مهران نامه را به دست جمشید داد.
«فردا به شاهشهر حرکت میکنیم. شهریار همه رو دعوت کرده. میخواد درباره آینده خاوران مشورت کنیم.»
جمشید نامه را خواند. وقتی نام هما را دید، لبخند شیطنتآمیزی روی لبش نشست.
«مادرم هم دعوت شده... فکر کنم شهریار میخواد شما دو تا رو آشتی بده.»
مهران خندید.
«و طبق تجربیات ارزشمند شما درباره زنان، هما چیکار میکنه؟»
جمشید دستش را روی سینه گذاشت.
«منو مسخره کن، ولی یه روز میفهمی همیشه حقیقت رو گفتم.»
بعد کمی جدیتر شد.
«مادر احتمالاً هنوز میخواد از کف پات تا فرق سرت رو تکهتکه کنه.»
مهران خنده کوتاهی کرد.
«این یکی رو قبول دارم.»
جمشید به سمت خروجی رفت، اما قبل از بیرون رفتن برگشت.
«پدر... اگه مادر خواست پوستت رو بکنه، من پشتتم. ولی اگه خواست تکهپارهات کنه... بهتره فرار کنی.»
و قبل از آنکه مهران جوابی بدهد، از چادر بیرون پرید.
مهران تنها ماند.
نامه را دوباره باز کرد.
چشمانش روی نام هما ثابت ماند.
شعلههای آتشدان آرام میرقصیدند و سایههای لرزان روی دیواره چادر میانداختند.
هما...
سالها گذشته بود، اما هنوز بعضی نامها فراموش نمیشدند.
باد سردی از زیر پرده چادر گذشت و شعلهها را لرزاند.
مهران نگاهش را به آتش دوخت.
شاهشهر در انتظارش بود.
همینطور هما.