Mosio·۴ روز پیششهریارانبخش اول – قسمت سی و چهارم (پایان فصل اول)رادمهر بر تخت شهریاری نشسته بود، اما گویی هیچکس حضور او را نمیدید.تالار بزرگ قصر…
Mosio·۵ روز پیششهریارانبخش اول، قسمت سی و سومشاهشهر غرق در شادی شده بود.خبر بازگشت مهران و هما به قصر، آن هم در زمان صلح، باعث شده بود مردم دوباره به بازگشت روزها…
Mosio·۶ روز پیششهریارانبخش اول، قسمت سی و دومبادهای پاییزی شروع به وزیدن کرده بودند. چادرهای گارد سیاه با هر وزش باد به آرامی تکان میخوردند. پارچههای ضخیم، مانن…
Mosio·۷ روز پیششهریارانبخش اول، قسمت سی و یکمتارا به زحمت جلوی چشمان خودش را میدید. پلههای کاخ شیردال را کورمال بالا میرفت. هر قدم، سنگی سرد و لغزنده زیر پایش،…
Mosio·۸ روز پیششهریارانبخش اول، قسمت سیامپریچهر آهسته چشمانش را باز کرد.سقف چوبی بالای سرش تار و مبهم بود.چند بار پلک زد تا بتواند بهتر ببیند.سعی کرد از جایش بلن…
Mosio·۹ روز پیششهریارانبخش اول ـ قسمت بیست و نهمبهمن با عجله به سمت چادر مهران حرکت میکرد.باید هرچه زودتر خبر را میرساند.وقتی به ورودی چادر رسید، نیرا را دید که…
Mosio·۱۰ روز پیششهریارانبخش اول ـ قسمت بیست و هشتمکامبیز وارد چادر فرماندهی شد.همه نگاهها به سمت او برگشت.سنگینی آن نگاهها را به خوبی حس میکرد.در بعضی از چهرهه…
Mosio·۱۱ روز پیششهریارانبخش اول ـ قسمت بیست و هفتمکامبیز روی زانوهایش نشسته بود و به سنگهای سرد کف تالار خیره شده بود.صدای قدمهای هما در تالار پیچید.هر قدم آرام…
Mosio·۱۲ روز پیششهریارانبخش اول ـ قسمت بیست و ششمگارد سایه قلعهٔ زرین شهر را ترک کرد.گرگ و جمشید همراه بخشی از نیروها به سمت جنوب حرکت کردند و سپاه دوم، به فرمانده…
Mosio·۱۳ روز پیششهریارانبخش اول ـ قسمت بیست و پنجمرایان در کنار فرخ، پیشاپیش سپاه خاوران حرکت میکرد.فرخ فرماندهی پنج هزار سرباز خاندان وندیار را برعهده داشت و رای…